جدایی اما وابسته

جدایی اما وابسته 

پارت دوازدهم 

(از زبان آدرین)

وقتی تامی دوپن و الکس با عصبانیت از شرکت خارج شدند، نفسم را با صدا بیرون دادم. صحنه‌ی عجیبی بود. تامی که معمولاً خونسردی‌اش را حفظ می‌کرد، حالا صورتش از خشم برافروخته بود و الکس هم که همیشه لبخند موذیانه‌ای بر لب داشت، با قدم‌های تند و چهره‌ای درهم‌کشیده به سمت ماشینش رفت.

مانده بودم که چه اتفاقی افتاده بود. آیا مرینت حرفی زده بود که این‌قدر آن‌ها را عصبانی کرده باشد؟ یا شاید تامی و الکس انتظار داشتند مرینت بلافاصله تسلیم شود و وقتی مقاومت او را دیدند، این‌طور واکنش نشان دادند؟

نینو که مثل من از پنجره‌ی دفترم شاهد ماجرا بود، آهی کشید و گفت: «وای! فکر نمی‌کردم اوضاع این‌قدر پرتنش بشه.»

لوکا که کنارش ایستاده بود، سر تکان داد. «به نظر می‌رسید مرینت کوتاه نمیاد. و این اصلاً باب میل آقایون نبود.»

به فکر فرو رفتم. از یک طرف، احساس می‌کردم باید از مرینت حمایت کنم. او در موقعیت سختی گیر افتاده بود و حقش بود که خودش برای زندگی‌اش تصمیم بگیرد. از طرف دیگر، تامی دوپن مرد قدرتمندی بود و نمی‌توانستم پیش‌بینی کنم که این عصبانیت چه عواقبی برای مرینت یا حتی شرکت خواهد داشت.

«نمی‌دونم چی بینشون رد و بدل شد،» گفتم، «ولی مشخصه که مرینت تسلیم این رسم مسخره نمی‌شه. و این خوبه.»

نینو با تردید گفت: «آره، خوبه. ولی از طرفی، تامی دوپن و پسرعموش آدم‌های خطرناکی به نظر میان. این عصبانیت می‌تونه براشون گرون تموم بشه.»

لوکا اضافه کرد: «شاید بهتر باشه حواسمون به اطراف باشه. اگر لازم شد، بتونیم کمکی بکنیم.»

به اطراف شرکت نگاه کردم. همه چیز آرام به نظر می‌رسید، اما تنشی نامرئی در هوا حس می‌شد. حضور ناگهانی پدر و پسرعموی مرینت، و سپس خروج عجولانه‌ی آن‌ها، همه نشان از پیچیدگی ماجرا داشت. حالا باید منتظر می‌ماندم و می‌دیدم که این داستان چه مسیری را پیش خواهد گرفت. امیدوار بودم مرینت بتواند از خودش و آینده‌اش محافظت کند.