جدایی اما وابسته

جدایی اما وابسته 

پارت نهم

از زبان آدرین)

چند روزی از ماجرای عجیب و غریب یک هفته‌ی «نظافت اجباری» گذشته بود. اوضاع کم‌کم به حالت عادی برگشته بود، اگر بتوان گفت که اوضاع ما «عادی» بود. اما همان‌طور که لوکا گفته بود، دیگر آن آدم‌های سابق نبودیم. آن یک هفته، چیزی در وجودمان تغییر داده بود.

آن روز صبح، همان‌طور که غرق در اعداد و ارقام پرونده‌های مالی بودم، صدای همهمه‌ی غریبی از لابی شرکت به گوشم رسید. نینو و لوکا، که اتفاقاً نزدیک ورودی ایستاده بودند، با چشمانی گرد شده به سمت در اصلی خیره شده بودند.

«چی شده؟» با کنجکاوی پرسیدم و از پشت میزم بلند شدم.

نینو با صدایی که انگار کسی را در حال تماشای یک فیلم هیجان‌انگیز دیده باشد، گفت: «اون دو نفر رو ببین! فکر کنم… فکر کنم یکی‌شون تامی دوپن باشه! همون که می‌گن پدر بزرگ مرینته!»

با شنیدن اسم «تامی دوپن»، اخم‌هایم ناخودآگاه در هم رفت. پدر مرینت، همان کسی که سال‌ها پیش در یک حادثه‌ی مرموز فوت کرده بود و حالا شرکت در دست دخترش بود. اما شنیده بودم که هنوز هم برخی از اعضای خانواده‌ی دوپن، در امور شرکت دخیل هستند.

لوکا با دقت بیشتری به مردها نگاه کرد. «اون یکی هم… حتماً پسر عموی مرینته. شنیدم که الکس دوپن هم گاهی سر می‌زنه.»

دو مرد با کت و شلوارهای اتو کشیده و گران‌قیمت، با قدم‌های استوار وارد لابی شدند. یکی از آن‌ها، مردی میانسال با موهای جوگندمی و چهره‌ای جدی بود که کاملاً مشخص بود از خانواده‌ی اصلی است. دیگری جوان‌تر بود، با موهای تیره و نگاهی نافذ که حسی از جاه‌طلبی را در خود داشت.

مرد جوان‌تر، با صدایی که سعی داشت مودبانه باشد اما ته مایه‌ای از سردی در آن حس می‌شد، از ما پرسید: «مرینت دوپن تشریف دارن؟»

نینو با دستپاچگی گفت: «بله… بله قربان. در دفترشان تشریف دارند.»

مرد جوان‌تر، که حدس می‌زدم الکس باشد، با نگاهی گذرا ما سه نفر را برانداز کرد. انگار داشت ارزش ما را می‌سنجید. «خب، بفرمایید اعلام کنید که ما اینجاییم.»

بدون اینکه منتظر واکنش ما بماند، همراه با تامی دوپن به سمت دفتر مرینت رفتند.

وقتی رفتند، نینو آهی کشید. «وای خدا! تامی دوپن! باورم نمی‌شه!»

لوکا سرش را تکان داد. «به نظر میاد قراره امروز روز شلوغی داشته باشیم.»

من اما، فقط به سمت دفتر مرینت نگاه می‌کردم. حضور پدر بزرگ و پسرعموی مرینت،قطعاً اوضاع را پیچیده‌تر می‌کرد. و من… من هنوز مطمئن نبودم که این پیچیدگی‌ها به نفع ما تمام شود یا نه.