
جدایی اما وابسته
پارت هفتم
«و تنبیه نظافت… همچنان برقرار است. هر سه نفر.»
نینو یک آه اعتراضی کشید. لوکا زیر لب غرغر کرد. اما آدرین… سرش را کمی پایین انداخت. نه از خجالت. از سبک شدن باری که مدتها روی قلبش نشسته بود.
آرام گفت: «خانم دوپن… من… نمیدونم چی بگم.»
نگاهش کردم. برای اولین بار، نه بهعنوان مدیرعامل… بلکه بهعنوان کسی که دردش را فهمیده.
«فقط کار کن، آدرین. همین.»
(از زبان آدرین)
از لحظهای که مرینت گفت «حقوق سه ماه رو بریزید»، دنیا برایم کند شد. نه، کند که چه عرض کنم… انگار صداها محو شده بودند، مثل وقتی زیر آب فرو میروی و فقط ضربان قلبت را میشنوی.
وقتی درِ دفترش پشت سرمان بسته شد، اولین نفسی بود که توانستم بکشم. عمیق. لرزان.
نینو بلافاصله برگشت طرفم. «داداش… خوبــی؟»
خوب بودم؟ نه. بد بودم؟ نه. راستش اصلاً نمیدانستم چه هستم.
لوکا دستش را روی شانهام گذاشت و گفت: «سه ماه حقوق… اونم از مرینت دوپن؟ مطمئنی همین مدیرعامل فعلی بود؟ شاید یکی جاشو گرفته؟»
سعی کردم لبخند بزنم… اما نتوانستم. عضلات صورتم از شدت هیجان و شوک قفل شده بود.
«من… فقط… نمیتونم باور کنم.» صدایم کمی گرفته بود. «من فکر کردم میخواد اخراجم کنه. یا از این بدتر… بهم بگه مشکل خودته.»
چشمهایم برای یک لحظه بسته شد. تصویر مادر افتاد جلوی چشمانم، وقتی که شبها سرفه میکند و میگوید «خوبم» در حالی که نیست.
و بعد… تصویر مرینت. سرد، جدی، محکم. اما با آن تصمیم ناگهانیاش… نمیدانم، شاید آنقدرها هم سنگ نبود.
نینو با لبخند گفت: «خب داداش، معلومه به دلت نشسته.»
با چشمغره نگاهش کردم. «ساکت باش. اصلاً بحث این چیزا نبود.»
لوکا خندید. «آره… آره… معلومه نبود.»
«گفتم که نبود!» کمی بلندتر از حد معمول گفتم. صدایم توی راهرو پیچید و بعد از لحظهای، آهی کشیدم. «بچهها… این سه ماه پرداخت… یعنی مامان میتونه داروهاشو بگیره. یعنی… کمی وقت داریم. فقط یه کم… اما خیلیه.»
برای اولین بار، احساس کردم باری از روی شانههایم برداشته شده. نه کامل، اما آنقدر که بتوانم صاف بایستم.
نینو گفت: «خب پس باید کارمون رو خیلی خوب انجام بدیم که سه ماه بعد، هم پول رو پس بدیم هم مرینت ازمون راضی باشه.»
لوکا دستش را به هم زد. «و مهمتر از همه… هنوز یک هفته کار نظافت داریم.»
هر سه به هم نگاه کردیم.
نینو: «خب… شروع کنیم؟»
من لبخندی کمرنگ زدم. «آره… ولی اول بذار یک دقیقه… فقط یک دقیقه… نفس بکشم.»
پشتم را به دیوار دادم و آرام سرم را بالا بردم. برای اولین بار بعد از مدتها… آینده آنقدر هم ترسناک به نظر نمیرسید.