جدایی اما وابسته

جدایی اما وابسته 

پارت پنجم 

(از زبان آدرین)

همین که در اتاق مرینت پشت سرمان بسته شد، انگار نفسی تازه کردیم، اما این نفس تازه کردن بیشتر شبیه به بازدم عمیق یک بازنده‌ی خسته بود. سکوت سنگینی بین من، نینو و لوکا حاکم بود. هر کدام در پی افکار خودمان بودیم و سعی می‌کردیم حجم تحقیر و ناباوری که تجربه کرده بودیم را هضم کنیم.

نینو، که همیشه در ابراز احساسات پیش‌قدم بود، اولین کسی بود که سکوت را شکست. صدایش گرفته و عصبی بود: «این دیگه چه کوفتی بود؟! نظافت؟! اون دختره واقعاً فکر کرده کیه؟ بدجوری حالمون رو گرفت، قبول داری آدرین؟»

لوکا، که بیشتر اهل سکوت و تامل بود، فقط سرش را تکان داد و نگاهش را به زمین دوخت. معلوم بود او هم از این وضعیت به شدت ناراحت است.

اما من… من نمی‌توانستم فقط به این فکر کنم که چطور حالم را گرفت. بله، تحقیر شده بودم، غرورم جریحه‌دار شده بود، اما در ذهنم تصویر دیگری هم بالا و پایین می‌رفت. تصویر صورت رنگ‌پریده‌ی مادرم، کیسه‌ی داروهای گران‌قیمتی که روی میز کنار تختش تلنبار شده بود، و نگرانی‌ای که در چشمانش موج می‌زد.

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم صدایم را آرام و بدون لرزش نگه دارم. «آره نینو، حال ما رو گرفت. ولی تو خوبیش اینه که فقط حالت گرفته. من باید فکر کنم چطور این ماه پول داروهای مامانم رو جور کنم.»

نینو و لوکا هر دو برگشتند و با تعجب به من نگاه کردند. انگار فراموش کرده بودند که زندگی من فقط به حسابداری و غرور از دست رفته محدود نمی‌شود.

نینو گفت: «داروهای مامانت؟ مگه مشکلی پیش اومده؟»

 

لوکا پرسید: «نگران نباش آدرین، حتماً یه راهی پیدا می‌کنیم. شاید بتونیم از حقوقمون یه مقدار اضافه جمع کنیم؟»

لبخند تلخی زدم. «ممنون بچه‌ها، ولی مشکل اینه که حقوق این ماه هنوز اولشه و کلی خرج دیگه هم هست. این داروهای جدید که دکتر تجویز کرده، خیلی گرون‌تر از قبل شده. مرینت… منظورم اینه که خانم دوپن…» مکث کردم. «حقوق ما رو به دستور ایشون قراره از فردا با نظافت همراه کنن. یعنی عملاً یه جور تنبیه. تازه، معلوم نیست این اضافه کاری اجباری، چقدر طول بکشه و آیا حقوق بیشتری بابتش می‌گیریم یا نه.»

احساس درماندگی می‌کردم. موقعیت شغلی‌ام، تحقیر امروز، همه و همه در برابر نگرانی برای سلامتی مادرم رنگ می‌باختند. او تنها کسی بود که برایم باقی مانده بود.

«نمی‌دونم چکار کنم. حس می‌کنم دنیا داره روی سرم خراب می‌شه. اول از دست دادن پدرم، بعدش این همه فشار کاری و حالا هم وضعیت مامانم… و امروز هم این اتفاق…» حرفم را خوردم. نمی‌خواستم بار ناراحتی‌ام را به دوش آن‌ها بیندازم، اما حقیقتاً به بن‌بست رسیده بودم.