جدایی اما وابسته

جدایی اما وابسته 

پارت چهارم 

(از زبان مرینت)

بعد از اینکه چهره‌های بهت‌زده‌ی آدرین، نینو و لوکا را دیدم و حس رضایت از درسی که گرفته بودند، وجودم را گرفت، رو به خانم کالی، مسئول کارآمد امور اداری، که با دقت شاهد ماجرا بود، کردم. لبخند محوی روی لبم بود که نشان از قاطعیتم داشت.

«خانم کالی،» صدام کمی بلندتر از قبل بود تا مطمئن شوم هر سه نفر به خوبی می‌شنوند، «این سه نفر،» و با اشاره‌ی سر به آدرین، نینو و لوکا که هنوز در شوک بودند، اشاره کردم، «از امروز به مدت یک هفته، علاوه بر وظایف اصلی‌شان، در کارهای نظافت شرکت هم به ما کمک خواهند کرد.»

چشم‌های خانم کالی از تعجب گرد شد، اما بلافاصله خودش را جمع و جور کرد و با سر تأیید کرد. «حتماً، خانم دوپن. دستور شما اجرا خواهد شد.»

آدرین، نینو و لوکا با ناباوری به من نگاه می‌کردند. رنگ از صورتشان پریده بود و انگار می‌خواستند زمین دهان باز کند و آن‌ها را ببلعد. آدرین، همان پسر مو طلایی که اول از همه شروع به مسخره کردن کرده بود، با صدایی لرزان پرسید: «نظافت؟ خانم دوپن، شما دارید شوخی می‌کنید؟»

کمی جلوتر رفتم و با لحنی کاملاً جدی و بدون هیچ اثری از لبخند، به چشمانش خیره شدم. «آدرین جان، من اهل شوخی‌های بی‌مورد نیستم. وظایف شما در شرکت فقط رسیدگی به حساب‌ها نیست. نظم و انضباط، احترام به محیط کار و همکاران، و حتی کمک به تمیزی محیطی که در آن کار می‌کنید، بخشی از وظایف حرفه‌ای شماست. این یک هفته فرصتی است تا این بخش از مسئولیت‌پذیری را هم یاد بگیرید.»

نینو سعی کرد دوباره مداخله کند: «ولی خانم دوپن، ما تخصصمون حسابداریه…»

حرفش را قطع کردم: «و من هم تخصصم مدیریت این شرکته. و در حال حاضر، تشخیص دادم که این کار به نفع شرکت و البته به نفع یادگیری شماست.» مکثی کردم و اضافه کردم: «البته، اگر در انجام این وظیفه جدید هم کوتاهی کنید، شاید مجبور شوم در مورد وظایف اصلی‌تان هم تجدید نظر کنم.»

نگاه آدرین، نینو و لوکا حالا ترکیبی از عصبانیت، ناباوری و ترس بود. می‌دانستم که این حکم، برایشان سنگین تمام شده، اما لازم بود. این تازه شروع کار من بود و می‌خواستم از همان ابتدا، قوانین را به وضوح مشخص کنم.

«خب، حالا که وظایف جدیدتان مشخص شد، بهتر است شروع کنید. خانم کالی، لطفاً سطل و مواد شوینده را در اختیارشان قرار دهید.»

با قدم‌هایی استوار از کنارشان رد شدم و به سمت دفترم رفتم. می‌دانستم که این اتفاق، روزهای پرماجرایی را برای من و این سه حسابدار تازه وارد رقم خواهد زد.