جدایی اما وابسته

جدایی اما وابسته 

پارت سوم 

از زبان مرینت 

وقتی به ساختمان رسیدم، در ورودی چند پسر ایستاده بودند. تیپ و قیافه‌شان نشان می‌داد که احتمالاً جزو تیم حسابداری هستند. همین که پیاده شدم، متوجه شدم که با کنجکاوی و شاید کمی تمسخر، به من نگاه می‌کنند. یکی از آن‌ها، با موهای طلایی و چشمانی سبز، نگاهش خیره‌تر بود. حس کردم دارند پچ‌پچ می‌کنند و پوزخند می‌زنند. سعی کردم توجهی نکنم و با قدم‌های محکم وارد ساختمان شدم.

بعد از اینکه با خانم کالی صحبت کردم و او من را به سمت اتاق هیئت مدیره هدایت کرد، تازه متوجه شدم که آن پسرها، همان حسابدارهایی بودند که قرار بود با آن‌ها کار کنم. حس کردم حقشان است که کمی ادب شوند.

وقتی خانم کالی مرا به عنوان مدیرعامل جدید معرفی کرد و به سمت اتاق رئیس رفتم، دیدم که همان سه پسر، با چهره‌هایی متعجب و رنگ‌باخته، جلوی در اتاق ایستاده‌اند. لبخند مرموزی روی لبم نشست. فرصت خوبی بود تا اولین درس را به آن‌ها بدهم.

وقتی جلوی رویشان قرار گرفتم، با لحنی که سعی کردم تا حد امکان خونسرد و قاطع باشد، گفتم: «بفرمایید داخل. اتفاقی افتاده؟»

پسر مو طلایی (که بعداً فهمیدم اسمش آدرین است)، جلو آمد و با همان لحن سبکسار قبلی گفت: «بله، رئیس! ما داشتیم با همکار جدیدمون که انگار گم شده بود، یه گپی می‌زدیم!»

نفس عمیقی کشیدم. «همکار جدید؟ منظورتون این خانمی هست که الان چند دقیقه پیش وارد شرکت شد؟»

پسر دیگر (نینو، همان که بیشتر از همه می‌خندید) با دستپاچگی گفت: «بله، منظورم ایشونه. فقط یه شوخی کوچیک بود.»

دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. لبخندم عمیق‌تر شد. «شوخی؟ جالبه. چون من فکر می‌کردم شما حسابداران شرکت هستید و وظیفه‌تون رسیدگی به مسائل مالیه، نه سر به سر گذاشتن با کارمندهای جدید.»

چهره‌شان دیدنی بود. رنگشان پریده بود و انگار تازه فهمیده بودند چه گاف بزرگی داده‌اند.

بلند شدم و به سمتشان رفتم. «من مرینت دوپن هستم. مدیر عامل جدید شرکت. و شما سه نفر، قراره از امروز به بعد، زیر نظر مستقیم من کار کنید.» نگاهی به هر سه انداختم. «امیدوارم این ‘شوخی’ شما، اولین و آخرین برخوردتون با من به این شکل باشه.»

از چهره‌ی متعجب و سردرگمشان لذت بردم. این تازه اول کار بود.