جدایی اما وابسته

جدایی اما وابسته 

پارت دوم 

 

(از زبان آدرین)

همینطور که با بهت و ناباوری به او خیره شده بودیم، لبخند کمرنگی روی لب‌هایش نشست. انگار داشت سرگرمی‌اش را از این وضعیت می‌گرفت. نگاهش بین من، نینو و لوکا می‌چرخید و سکوت سنگینی اتاق را پر کرده بود.

بالاخره او بود که سکوت را شکست. صدایش آرام اما با قاطعیتی که انتظارش را نداشتیم، در اتاق پیچید: «بفرمایید داخل. اتفاقی افتاده؟»

نینو که همیشه از همه بی‌ملاحظه‌تر بود، جلوتر آمد و با همان لحن قبلی گفت: «بله، رئیس! ما داشتیم با همکار جدیدمون که انگار گم شده بود، یه گپی می‌زدیم!» منظورش همان دختری بود که قبل‌تر مسخره کرده بودیم.

دختر، یا بهتر بگویم، رئیس جدیدمان، ابروهایش را بالا انداخت. چشمان ابی اش با دقت بیشتری به ما دوخته شد. «همکار جدید؟ منظورتون این خانمی هست که الان چند دقیقه پیش وارد شرکت شد؟»

لوکا که متوجه جدی شدن اوضاع شده بود، سعی کرد بحث را عوض کند: «بله، منظورم ایشونه. فقط یه شوخی کوچیک بود.»

 رئیس، لبخندش عمیق‌تر شد، اما این بار بیشتر شبیه پوزخندی بود که نشان از تسلط کامل او داشت. «شوخی؟ جالبه. چون من فکر می‌کردم شما حسابداران شرکت هستید و وظیفه‌تون رسیدگی به مسائل مالیه، نه سر به سر گذاشتن با کارمندهای جدید.»

حالا دیگر کاملاً متوجه اشتباه بزرگمان شده بودیم. عرق سردی روی پیشانی‌ام نشست. نینو و لوکا هم رنگشان پریده بود.

دختر نفس عمیقی کشید و از پشت میزش بلند شد. با قدم‌هایی استوار به سمت ما آمد. «من مرینت دوپن هستم. مدیر عامل جدید شرکت. و شما سه نفر، قراره از امروز به بعد، زیر نظر مستقیم من کار کنید.» او مکثی کرد و با نگاه نافذش به تک‌تک ما نگاه کرد. «امیدوارم این ‘شوخی’ شما، اولین و آخرین برخوردتون با من به این شکل باشه.»

سکوت دوباره حکمفرما شد. ما سه نفر، مات و مبهوت، فقط می‌توانستیم به رئیس جدیدمان خیره شویم. دنیای حسابداری و اعداد و ارقام، ناگهان پیچیده‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.