
شروع رمان جدایی اما وابسته
پارت اول
از زبان مرینت
صدای زنگ ساعت مثل همیشه گوشخراش بود، اما خب، وظیفهام بود که بیدارش کنم. پلکهای سنگینم را به زور باز کردم و به سمت حمام رفتم. آب داغ که روی بدنم ریخت، کمکم حس بهتری پیدا کردم. بعد از دوش، حوله را دورم پیچیدم و جلوی آینه ایستادم. خیره شدم به تصویر خودم. صورتم کمی لاغرتر به نظر میرسید، انگار استرس و مسئولیتهای سنگین شرکت، بیخبر از تنم، خورده بود. شانههایم را بالا انداختم. “مهم نیست،” زیر لب گفتم، “روز دیگه و چالشهای خودش رو داره.”
امروز روز مهمی بود. اولین روزی که قرار بود به عنوان مدیر شرکت دوپن، قدم در راهروهای آشنایی بگذارم که حالا مسئولیتش با من بود. جلوی آینه ایستادم و موهایم را که کمی مرطوب بود، با دقت سشوار کشیدم تا کاملاً صاف و مرتب شوند.
برای لباس، ترکیب رنگی را انتخاب کردم که هم حرفهای باشد و هم کمی از روحیهی خودم را نشان دهد: یک تاپ قرمز خوشرنگ که زیر آن پوشیدم، روی آن کت و شلوار زنانه کرم رنگی به تن کردم که برشهای دقیقی داشت و ظاهری شیک به من میداد. برای تکمیل استایلم، کفشهای پاشنه سوزنی کرم و کیف دستی قرمز را انتخاب کردم. موهایم را ساده پشت سر جمع کردم تا تمرکزم را به هم نزند. عینک آفتابی شیکام را روی موهایم گذاشتم، چون میدانستم در طول روز ممکن است لازم شود. ساعت مچی ظریفام را به دست چپ و النگوهای طلاییام را به دست راست انداختم. با لبخندی که سعی کردم اعتماد به نفسش را حفظ کند، از خانه خارج شدم.
از زبان مرینت
کلید لامبورگینی سفیدم را برداشتم و با قدمهای مصمم به سمت در خروجی رفتم. صدای غرش موتور ماشین، هیجان اولین روز کاریام را چند برابر کرد. سوار بر رانندگیام شدم و پدال گاز را کمی فشار دادم. مسیر تا شرکت همیشه برایم آشنا بود، اما امروز با حس و حالی متفاوت رانندگی میکردم.
وقتی به ساختمان شرکت رسیدم، ماشین را در جایگاه مخصوص پارک کردم و پیاده شدم. همان لحظه نگاهم به چند نفر که در ورودی ایستاده بودند افتاد. تیپ و ظاهرشان نشان میداد که احتمالاً جزو تیم حسابداری هستند؛ همان تیمی که قرار بود بخش مهمی از کارهایم با آنها هماهنگ شود. یکی از آنها که قد بلندتر بود و موهای روشنی داشت، با دقت به من نگاه میکرد.
از زبان آدرین)
صبح زود بود و طبق معمول، من و نینو و لوکا، دوستان صمیمیام، با هم به سمت شرکت دوپن راه افتادیم. من بیست و دو سالمه، موهای طلایی و چشمهای سبزی دارم که گاهی فکر میکنم شبیه رنگ جنگلهای انبوه است. مسئولیت من در شرکت، رسیدگی به امور حسابداری است؛ کاری دقیق و پر از عدد و رقم که البته برایم جذاب است.
وارد شرکت که شدیم، خانم کالی، مسئول امور اداری، با جدیت همیشگیاش منتظرمان بود. او وظایف امروزمان را برایمان مشخص کرد. بعد از اینکه کارهای اولیه را انجام دادیم، وقت استراحت رسید. همین موقع بود که در ورودی شرکت باز شد و دختر جدیدی وارد شد. ظاهرش کمی با عرف معمول شرکت فرق داشت؛ انگار از دنیای دیگری آمده بود. همین باعث شد من و نینو و لوکا نتوانیم جلوی خودمان را بگیریم و کمی با او شوخی کنیم و او را دست بیندازیم. مشخص بود که معذب شد و سریع دور شد.
چند دقیقه بعد، خانم کالی با چهرهای جدی به سراغمان آمد و گفت: «رئیس شما رو میخواد. فوراً.» با کنجکاوی و کمی نگرانی به سمت اتاق رئیس رفتیم. وقتی وارد شدیم، با ناباوری تمام، آن دختر تازهوارد را دیدیم که پشت میز رئیس نشسته بود! انگار تمام دنیا روی سرمان خراب شد. او رئیس ما بود؟!
