سلام پارت اخر 

مرینت:

دو ماه از آن شبِ وحشتناک گذشت. دو ماه از آن تهدیدِ سردِ کاگامی. دو ماه از سکوتی که مرا بلعید. دیگر خبری از لبخندهایِ گستاخانه و تلاش‌هایِ بی‌فایده نبود. فقط تاریکی بود و ترس. ترس از جانِ آدرین. ترسی که قوی‌تر از هر عشقی بود.

تصمیمم را گرفته بودم. باید ناپدید می‌شدم. باید آنقدر دور می‌رفتم که حتی سایه‌ام هم به آدرین نرسد. شاید این تنها راهی بود که می‌توانستم او را زنده نگه دارم. با کمکِ چند نفر از دوستانِ قدیمی و مورد اعتمادم (که البته از رازِ اصلی خبر نداشتند)، توانستم مخفیانه پاریس را ترک کنم. هیچ ردی از خودم نگذاشتم. نه آدرین، نه هیچ‌کس، نباید می‌فهمید کجا هستم. شاید در جایی دور، در کشوری دیگر، بتوانم دوباره نفس بکشم. شاید بتوانم فراموش کنم. اما هر شب، قبل از خواب، اسمش را زمزمه می‌کردم: “آدرین…”

آدرین:

نامزدی من و کاگامی… انگار یک کابوسِ طولانی بود که تمام نمی‌شد. کاگامی سرد و بی‌روح بود، و من فقط به مرینت فکر می‌کردم. او کجا بود؟ چرا ناگهان غیبش زد؟ تمامِ این دو ماه را صرفِ پیدا کردنش کردم. گشتم و گشتم، از کوچه‌پس‌کوچه‌هایِ پاریس تا دورترین نقاط. با پلیس صحبت کردم، با دوستانش، با خانواده‌اش. اما هیچ‌کس خبری نداشت. انگار زمین دهان باز کرده و او را بلعیده بود.

رابطه‌ی من و کاگامی مثلِ یخ بود. هر روز سردتر می‌شد. او هم انگار دیگر علاقه‌ای به من نداشت. بیشتر وقتش را با فلیکس می‌گذراند. فلیکس، آن پسرِ مرموز، حالا مثلِ سایه کنارِ کاگامی بود. چه اتفاقی داشت می‌افتاد؟ من گیج شده بودم. فقط می‌خواستم بدانم مرینت کجاست. آیا زنده بود؟ آیا…

کاگامی:

نامزدی با آدرین؟ چه اشتباهِ بزرگی! آن دو ماه، عذابِ محض بود. آدرین مثلِ روحی سرگردان کنارم بود، غرق در فکرِ مرینت. و من؟ من دلباخته‌یِ فلیکس شده بودم. آن مردِ جذاب و خطرناک، با نگاه‌هایِ نافذ و لبخندِ مرموزش، تمامِ فکر و ذکرِ مرا تسخیر کرده بود.

وقتی دیدم آدرین مرا نمی‌خواهد و مرینت هم ناپدید شده، دیگر انگیزه‌ای برایِ ادامه‌ی این نمایش نداشتم. فلیکس هم انگار احساسِ مرا متقابل بود. شاید عشقِ ما، یک عشقِ ممنوعه و خطرناک باشد، اما واقعی بود. تصمیم گرفتم. این نامزدی باید تمام شود. من فلیکس را می‌خواستم.

فلیکس:

از همان اول می‌دانستم کاگامی به آدرین علاقه‌ای ندارد. چشم‌هایش چیزِ دیگری می‌گفت. و وقتی دیدم که چطور به من نگاه می‌کند، فهمیدم که این بازی، تازه شروع شده است. آدرین درگیرِ پیدا کردنِ مرینت بود و کاگامی هم در دنیایِ خودش سیر می‌کرد.

رابطه‌ی من و کاگامی، مثلِ یک آتشِ زیرِ خاکستر بود. هر روز شعله‌ورتر می‌شد. ما رازهایی داشتیم که هیچ‌کس از آن خبر نداشت. نامزدیِ کاگامی و آدرین، حالا فقط یک مانعِ کوچک بود. مانعی که به زودی برداشته می‌شد. برنامه‌ام کامل بود. می‌خواستم هر دو را، هم آدرین و هم کاگامی را، در دستانم داشته باشم. و حالا، با توجه به وضعیت، زمانِ نمایشِ بزرگ فرا رسیده بود.

در اتفاقی غیرمنتظره، نامزدیِ رسمیِ آدرین اگرست و کاگامی سوتو پس از تنها دو ماه، به هم خورد. منابعِ نزدیک به خانواده‌ها، دلیلِ این جدایی را “اختلافاتِ عمیق و غیرقابلِ حل” عنوان کرده‌اند.

در همین حین، شایعاتی مبنی بر رابطه‌ی نزدیکِ کاگامی با فلیکس، پسرِ خاله‌ی آدرین، قوت گرفته است. و در یک چرخشِ داستانیِ حیرت‌انگیز، خبر رسیده که قرار است به زودی جشنِ ازدواجِ آدرین اگرست با شخصی نامعلوم و همچنین جشنِ ازدواجِ کاگامی سوتو با فلیکس، در یک مراسمِ دوگانه و باشکوه برگزار شود!

پاریس در بهت فرو رفته است. مرینت کجاست؟ آیا این ازدواج‌ها راهی برایِ پوشاندنِ رازهایِ تاریک است؟

 

آدرین:

قلبم در سینه‌ام می‌کوبید. امشب شبِ جشنِ عروسیِ بود، اما انگار تمامِ دنیا را گم کرده بودم. فلیکس و کاگامی، با آن لبخندهایِ مرموزشان، همه چیز را طوری ترتیب داده بودند که انگار نه انگار نامزدیِ من و کاگامی وجود داشته. فقط می‌گفتند “یک سوء تفاهم بود، آدرین. حالا وقتِ شادی است.”

در میانِ جمعیتِ مهمانان، در برجِ ایفل که با چراغ‌ها روشن شده بود، حس می‌کردم که باید دنبالِ چیزی بگردم. دنبالِ جوابی. دنبالِ مرینت. آیا او زنده بود؟ آیا در جایی مرا تماشا می‌کرد؟

در همین فکرها بودم که ناگهان… او را دیدم. در میانِ جمعیتی که در حالِ رقص و شادی بودند، پشتِ یکی از ستون‌هایِ عظیمِ برج، ایستاده بود. لاغرتر شده بود، رنگ‌پریده‌تر، اما همان چشم‌هایِ آبیِ آشنا. مرینت!

قلبم از جا کنده شد. بدونِ لحظه‌ای درنگ، از میانِ جمعیت به سمتش دویدم.

مرینت:

نمی‌توانستم تحمل کنم. نمی‌توانستم شاهدِ این نمایشِ مسخره باشم. فلیکس و کاگامی، با نقابِ عشق بر صورت. و من؟ من فقط از دور، با دلی شکسته، تماشا می‌کردم. می‌خواستم آدرین را ببینم. فقط یک بار دیگر. می‌خواستم ببینم آیا او هم مرا فراموش کرده است؟

زیرِ نورِ چراغ‌هایِ درخشانِ برجِ ایفل، جایی در سایه‌ها پنهان شده بودم. اشک امانم نمی‌داد. صدایِ موسیقیِ جشن، شبیه به زوزه‌یِ بادِ غمگینی در گوشم می‌پیچید.

ناگهان، کسی مرا صدا زد. صدایی آشنا… قلبی که انگار برایِ لحظه‌ای از تپش ایستاد. برگشتم. آدرین بود. با چشمانی پر از جستجو و دلتنگی. او مرا پیدا کرده بود.

آدرین:

«مرینت!»

نفسش به شماره افتاده بود. وقتی به او رسیدم، دستم را دراز کردم و گونه‌اش را لمس کردم. سرد بود.

«تو… تو اینجا چیکار می‌کنی؟ چطور…؟»

او فقط سرش را پایین انداخته بود.

«من… باید می‌رفتم، آدرین. نمی‌توانستم…»

«می‌دانم. می‌دانم که ترسیدی. اما حالا من اینجام. دیگه هیچ خطری تهدیدت نمی‌کنه. هیچ‌کس نمی‌تونه ما رو از هم جدا کنه.»

مرینت:

اشک‌هایم سرازیر شد. «اما… کاگامی… فلیکس…»

آدرین مرا در آغوش گرفت. گرمایِ آغوشش، چیزی بود که در تمامِ این دو ماه، آرزویش را داشتم.

«نگران نباش. همه‌یِ این‌ها تمام شده. فلیکس نقشه داشت، اما من فهمیدم. کاگامی هم… او هم به اندازه‌یِ کافی اذیت شد.»

صدایش آرامش‌بخش بود، اما هنوز تردید داشتم.

«چطور؟ چطور همه چیز درست شد؟»

آدرین:

«من حقیقت رو فهمیدم، مرینت. حقیقتِ نقشه‌یِ فلیکس و بازیِ کاگامی. فلیکس می‌خواست هر دو ما رو بازی بده. می‌خواست هم تو رو از من دور کنه، هم از کاگامی انتقام بگیره. اما من… من هیچ‌وقت تو رو رها نکردم.»

به چشمانش نگاه کردم. در آن تاریکی، نورِ عشق و وفاداری را می‌دیدم.

«تو خودت رو از دست دادی، مرینت. اما من پیدات کردم. و حالا… دیگه هیچ‌وقت نمی‌ذارم دوباره ناپدید بشی.»

در همان لحظه، نورِ آتش‌بازیِ جشن، برجِ ایفل را روشن کرد. انگار آسمان هم داشت به ما تبریک می‌گفت. در میانِ جمعیتِ شاد، ما دو نفر، در آغوشِ هم، معنایِ واقعیِ عشق و پیدا شدن را تجربه می‌کردیم

*پایان*