پارت پنجم
پس از وقایع پرتنش و تلخی که در مکانی دور از پاریس رخ داده بود، آدرین و پدرش، آقای اگرست، با یک پرواز اختصاصی به پاریس بازگشتند. فضای هواپیما سنگین و پر از سکوت بود. آدرین در ذهنش هزاران سناریو را مرور میکرد؛ چگونه باید با مرینت روبرو میشد؟ آیا او هنوز حرفهای کاگامی را باور داشت؟ و چگونه میتوانست از این ازدواج اجباری و تهدیدهای کاگامی فرار کند؟
آقای اگرست نیز در سکوت به پروندههایش خیره شده بود، اما نگاههای گاهبهگاهش به پسرش، نشان از نگرانی و شاید کمی پشیمانی داشت؛ هرچند غرورش اجازهی ابراز آن را نمیداد.
با رسیدن هواپیما به فرودگاه شارل دوگل پاریس، آدرین به محض پیاده شدن، با عجله به سمت خروجی حرکت کرد. او میخواست هرچه زودتر از شر این فضای سنگین خلاص شود و شاید فرصتی برای صحبت با مرینت پیدا کند. اما گویی سرنوشت نقشهی دیگری برایش کشیده بود.
همین که پایش به محوطهی عمومی فرودگاه رسید، چشمش به چهرهای آشنا افتاد. کاگامی، با لباسی شیک و چشمانی که برق خاصی در آن دیده میشد، کنار تعدادی عکاس ایستاده بود. به محض دیدن آدرین، لبخندی زد و به سمت او آمد.
«آدرین! چه خوب که برگشتی.» کاگامی با لحنی که انگار از دیدن او خوشحال است، گفت. سپس بدون توجه به میل آدرین، دستش را دور بازوی او حلقه کرد و او را به سمت جمعیت عکاسان کشید.
آدرین مات و مبهوت مانده بود. سعی کرد دستش را آزاد کند، اما کاگامی محکم او را نگه داشته بود. «کاگامی! داری چیکار میکنی؟ ولم کن!»
«عزیزم، ما باید به همه نشون بدیم که چقدر خوشبختیم.» کاگامی در گوش آدرین زمزمه کرد، در حالی که با لبخندی تصنعی به دوربینها نگاه میکرد. نگاهش پر از پیروزی و اطمینان بود.
در همین لحظه، موبایل کاگامی زنگ خورد. او گوشی را برداشت و در حالی که هنوز آدرین را در کنار خود داشت، شروع به صحبت کرد. سپس ناگهان گفت: «اوه، یه لحظه صبر کنین.» و به سرعت گوشیاش را چرخاند و یک سلفی از خودش و آدرین که صورتش از درماندگی و ناراحتی مشخص بود، گرفت.
«استوری جدید!» کاگامی با هیجان گفت و بلافاصله عکس را در شبکههای اجتماعیاش منتشر کرد. عکس، او را در آغوش آدرین نشان میداد؛ لبخندی پیروزمندانه بر لب داشت و آدرین، با چهرهای رنگپریده و چشمانی که به نقطهای نامعلوم خیره شده بود، در کنارش ایستاده بود. زیر عکس با فونت درشت نوشته بود: «بازگشت به خانه، در کنار عشق زندگیم ❤️ #عشق_ابدی #اگرست #عروسی_نزدیک_است».
آدرین احساس کرد خون در رگهایش یخ بست. این دیگر فقط یک نمایش نبود، یک بازی کثیف بود که او را در مرکز آن قرار داده بودند. حالا با این عکس، مرینت چه فکری میکرد؟
مرینت، در حالی که هنوز اشکهایش خشک نشده بود، به اتاقش برگشته بود. ضربهی کلمات کاگامی و رفتار آدرین، او را درهم شکسته بود. گوشیاش را برداشت و بیهدف در اینستاگرام میچرخید. ناگهان، چشمش به پروفایل کاگامی افتاد. با تردید روی آن کلیک کرد.
وقتی عکس را دید، انگار دنیا روی سرش خراب شد. کاگامی در آغوش آدرین، با لبخندی پیروزمندانه و آن متن لعنتی: «بازگشت به خانه، در کنار عشق زندگیم… عروسی نزدیک است.»
قلب مرینت فرو ریخت. تمام آن تردیدها، تمام آن ترسها، حالا به حقیقت پیوسته بودند. آدرین، همان کسی که روزی به او قول داده بود، حالا در آستانهی ازدواج با کاگامی بود. اشکهایش دوباره سرازیر شدند. احساس میکرد قلبش در حال ترکیدن است. او تنها بود، شکسته بود و هیچکس را نداشت که با او درد دل کند.
درست همان لحظه که مرینت در اوج ناامیدی بود، نوتیفیکیشن پیام جدیدی روی گوشیش ظاهر شد. «لوکا!»
با دستهای لرزان، پیام را باز کرد. لوکا نوشته بود: «سلام مرینت. امروز خیلی اتفاق افتاد. اگر وقت داری، دوست دارم امشب در رستوران ‘La Seine Enchantée’ با هم شام بخوریم. شاید بتونیم کمی با هم حرف بزنیم. منتظر جوابت هستم.»
مرینت لحظهای فکر کرد. رفتن به رستوران با لوکا، شاید بهترین راه برای فراموش کردن دردش برای چند ساعت بود. کسی که همیشه درکش میکرد و به او اهمیت میداد. بدون معطلی جواب داد: «حتماً لوکا. ممنونم. الان آماده میشم.»
شام با لوکا و استوری ناخواسته:
مرینت، با لباسی ساده اما مرتب، خود را به رستوران رساند. لوکا منتظرش بود. با دیدن او، لبخندی زد و دستش را به سمتش دراز کرد. «خوشحالم که اومدی.»
آنها سر میز نشستند. فضا آرام و دلنشین بود. لوکا با حوصله به حرفهای مرینت گوش داد، اگرچه مرینت از گفتن تمام جزئیات واقعهی آدرین و کاگامی طفره رفت و فقط به کلیات اشاره کرد. لوکا فقط سر تکان میداد و نگاهش پر از همدردی بود.
هنگام شام، وقتی لوکا داشت دربارهی یک آهنگ جدید که ساخته بود صحبت میکرد، مرینت ناخودآگاه لبخندی زد. آن لحظه، انگار تمام غمهایش برای چند ثانیه کنار رفت. لوکا هم لبخندی زد و همینطور که داشتند با هم صحبت میکردند، مرینت گوشیاش را برداشت تا ساعت را چک کند. در همان لحظه، نگاهش به لوکا افتاد که با شور و هیجان دربارهی موسیقی حرف میزد. بدون اینکه زیاد فکر کند، گوشیاش را چرخاند و از لوکا که غرق صحبت بود، یک عکس گرفت.
«یه عکس یادگاری از یه شب خوب.» مرینت زیر عکس نوشت و آن را در استوری اینستاگرامش منتشر کرد. عکس، او و لوکا را نشان میداد که سر میز شام نشستهاند و هر دو لبخند میزنند.
آدرین پس از آن نمایش اجباری در فرودگاه، با قلبی آشفته به خانه بازگشته بود. پدرش او را به اتاقش فرستاده بود تا “فکر کند”. آدرین در اتاقش قدم میزد، احساس خفگی میکرد. صدای ضربان قلبش در گوشش میپیچید. ناگهان، گوشیاش را برداشت. میدانست که نباید، اما نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد. اینستاگرام را باز کرد.
اولین چیزی که دید، استوری کاگامی بود. همان عکس لعنتی. همان لبخند پیروزمندانهی کاگامی و چهرهی درماندهی خودش. آدرین با انزجار چشمانش را بست. این بازی دیگر قابل تحمل نبود.
اما بعد، انگار اتفاقی او را به سمت دیگری کشاند. نوتیفیکیشن استوری جدیدی از مرینت آمد. با دلشوره، روی آن کلیک کرد.
عکس مرینت و لوکا در رستوران. هر دو لبخند میزدند. مرینت، با وجود تمام غمهایی که آدرین میدانست در دل دارد، تلاش کرده بود لبخند بزند. اما همین لبخند، خنجری بود که قلب آدرین را شکافت. او که تصور میکرد مرینت باید از دستش دلخور باشد، حالا با دیدن شادی او در کنار لوکا، احساس حسادت و ناامیدی شدیدی کرد.
“پس اینجوریه…” با خودش زمزمه کرد. “اون تونسته فراموش کنه. اون تونسته خوشحال باشه.”
این فکر، مثل بنزین روی آتش خشم و حسادتش ریخت. دیگر نمیتوانست در آن اتاق بماند. باید میرفت. باید میدید. باید حقیقت را میفهمید.
بدون معطلی، لباسش را عوض کرد و به سرعت از عمارت اگرست خارج شد. با تاکسی، آدرس رستوران “La Seine Enchantée” را داد. قلبش به شدت میتپید. چه چیزی قرار بود آنجا ببیند؟ آیا مرینت واقعاً توانسته بود او را فراموش کند؟
رسیدن به رستوران:
آدرین با عجله وارد رستوران شد. فضای گرم و نورانی رستوران، با آن موسیقی ملایم، تضاد عجیبی با آشوب درونش داشت. نگاهش در میان میزها چرخید. و بعد او را دید.
مرینت و لوکا، سر میزشان نشسته بودند. مرینت داشت چیزی برای لوکا تعریف میکرد و لوکا با لبخند به او گوش میداد. همان لبخندی که آدرین در استوری دیده بود.
آدرین ایستاد. احساس میکرد در آن لحظه، هیچکس او را نمیبیند. فقط مرینت و لوکا بودند که در دنیای خودشان غرق شده بودند. احساس کرد که باید کاری کند. نمیتوانست اجازه دهد مرینت به این زودی او را کنار بگذارد.
مرینت، که غرق صحبت با لوکا بود، ناگهان صدای قدمهایی را شنید. سرش را بلند کرد و آدرین را دید که با چهرهای درهم و نگاهی خیره به سمت میزشان میآمد. نفسش در سینه حبس شد. انتظارش را نداشت.
لوکا که متوجه تغییر چهرهی مرینت شده بود، پرسید: «چیزی شده مرینت؟»
مرینت به سرعت به خودش آمد. نمیخواست آدرین ببیند که چقدر از دیدنش آشفته شده است. با لبخندی که سعی میکرد طبیعی جلوه کند، به لوکا گفت: «خیلی ممنونم لوکا. واقعاً ازت ممنونم که امشب وقت گذاشتی و به حرفهام گوش دادی. خیلی بهم کمک کردی.»
سپس، بدون اینکه منتظر جواب لوکا بماند، از جایش بلند شد. «باید برم. خیلی دیره.»
لوکا که گیج شده بود، پرسید: «همین الان؟ ولی هنوز شاممون تموم نشده!»
اما مرینت دیگر توجهی نکرد. با قدمهای تند، از کنار آدرین که درست جلوی رویش ایستاده بود، گذشت. نگاهشان برای لحظهای کوتاه به هم گره خورد. در چشمهای آدرین، ترکیبی از خشم، اندوه و سردرگمی موج میزد. مرینت توان نگاه کردن بیشتر را نداشت. حس میکرد اگر لحظهای دیگر آنجا بایستد، تمام نقابی که ساخته بود فرو میریزد.
او از در رستوران خارج شد و به هوای سرد شب پاریس قدم گذاشت. پشت سرش، صدای بلند آدرین را شنید که نامش را صدا میزد: «مرینت! وایسا!»
مرینت چند قدم بیرون از رستوران برداشته بود که متوقف شد. سرما به صورتش میخورد و همین کمک میکرد نفسش کمی منظم شود. اما صدای آدرین پشت سرش، نظم را هم گرفت.
او آهسته برگشت. سعی کرد صورتش بیتفاوت بماند، ولی درونش طوفان بود.
«چی میخوای آدرین؟ اینجا وسط خیابون؟»
آدرین را که دید، مغزش لحظهای خاموش شد. تصویر استوریاش هنوز روی پلکهایش میسوخت: همان لبخند کنار لوکا. همان حسِ «تمام شد».
مرینت گفت:
«من فقط… برای یک شب، فقط میخواستم نفس بکشم. چرا باید اینقدر… سختش کنی؟»
لحنش محکم بود، اما تهِ صدا میلرزید. چون میدانست اگر دقیقتر نگاه کند، آدرین را میبیند که دیگر آن آدمِ همیشهمحترم نیست؛ بیشتر شبیه کسی است که دارد از درد میترکد.
آدرین یک قدم جلو آمد. آنقدر سریع که لوکا حتی نتوانست از پشت سرش چیزی بگوید. آدرین دستهایش را نزدیک بدن نگه داشته بود، انگار میترسید اگر تکانشان بدهد، حرفهایش کنترل نشوند.
«تو واقعاً فکر کردی من—»
جملهاش نصفه ماند. چون مرینت داشت طوری حرف میزد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. انگار فقط یک “قرار شام” بوده، نه یک ضربهی تمامعیار.
آدرین با خشم کنترلشده گفت:
«تو همون عکس رو گذاشتی. همون لبخند رو گذاشتی. من دیدم… و فکر کردم…»
مکث کرد. فروکش کردن خشمش از زیرش ناامیدی را بیرون کشید.
«فکر کردم دیگه تموم شده.»
نگاهش رفت روی چشمهای مرینت—تقریباً التماس بود، اما غرورش اجازه نمیداد التماس کند.
«من این همه درگیرم، و تو فقط… میری بیرون، میگی “یه شب خوب”.»
مرینت ابروهایش را بالا برد، اما نه از تعجب—از دردِ آگاه بودن به اینکه آدرین چه برداشت بدی کرده.
«فکر کردی من ازت متنفر شدم؟»
صدایش تیزتر شد.
«تو واقعاً فکر میکنی من اینجا کنار لوکا ایستادم چون دلم خواسته بود؟ چون دارم جای تو رو پر میکنم؟»
بعد نفس عمیقی کشید؛ انگار مجبور بود حقیقت را با زور از خودش بیرون بیاورد.
«لوکا فقط گوش داد. فقط کنارم بود. من داشتم از خودم فرار میکردم، آدرین—نه از تو.»
دستش را کمی بالا آورد، اما نزدیک نشد.
«تو که استوری من رو دیدی، چرا نگفتی بیام حرف بزنیم؟ چرا مستقیم… اینجا؟»
او آخر جمله را آه کشید، چون هنوز میترسید اگر نزدیکتر شود، گریه کند.
آدرین برای یک ثانیه ساکت شد. پشت لبش میشد دید که میخواهد حرفی بزند، اما فقط خشم میجوشید. سپس نگاهش کوتاه به زمین افتاد—انگار دنبال کلمات میگشت که نه توهین باشند، نه شکست.
آدرین مکث کرد.
«چون وقتی دیدم، فهمیدم تو حتی لازم ندیدی توضیح بدی.»
این جمله مثل سیلی بود، ولی خود آدرین هم از شدت تاثیرش تعجب کرد. نگاهش دوباره به مرینت برگشت.
«من از اینکه نمیدانم چی توی ذهنت میگذره میترسم. ولی تو انگار همه چیز رو میدونی… و من فقط دارم از دور نگاه میکنم.»
بعد با لحنی پایینتر ادامه داد:
«من هنوز تموم نکردم. من… هنوز تو رو میخوام. اما این نمایشها… هر بار بدتر میکنه.»
در همان لحظه، چراغهای بیرونی رستوران کمی چشمک زدند. کاگامی—که تا حالا پشت شیشهها یا در گوشهی خیابان پنهان شده بود—آرامآرام نزدیکتر شد. نه به قصد مداخلهی جدی؛ بیشتر مثل تماشاگرِ مطمئن، کسی که میخواهد ببیند روایت به سود او پیش میرود یا نه.
لبخندش کوچک بود. نه از خوشحالی معمولی؛ از آن لبخندهایی که یعنی “دارم میبینم برنامه جواب میده”.
«چه قدر قشنگ…»
آهسته گفت، طوری که بیشتر شبیه فکر بود تا حرف.
«فقط کافی بود یکی یه عکس بذاره، یکی دیگه برداشت کنه… بعد خودشون میافتن توی دام.»
کاگامی نگاهش را بین آدرین و مرینت جابهجا کرد. در ذهنش، همه چیز یک خط مستقیم بود:
عشق، نمایش، قضاوت عمومی، و بعد… درهمشکستن.
مرینت از حرفهای آدرین لرزید، نه از عصبانیت—از اینکه فهمید پشت “بد برداشت کردن” آدرین، یک ترس واقعی خوابیده.
او یک قدم جلو آمد، این بار نزدیکتر.
«باشه… شاید من اشتباه کردم. شاید نباید اون عکس رو میذاشتم.»
کمی مکث کرد.
«ولی تو هم… نمیتونی فقط از روی استوریها تصمیم بگیری.»
بعد با صدایی نرمتر گفت:
«اگه واقعاً میخوای، همین الان بیا حرف بزنیم—بدون اینکه چیزی رو حدس بزنیم.»
آدرین (تسلیمِ یک تصمیم)
آدرین خواست حرف نزند، اما نتوانست. نگاهش از صورت مرینت پایین نیفتاد.
«من حرف میزنم…»
گفت:
«ولی میخوام بدونم حق با کیه. میخوام بدونم تو من رو کنار گذاشتی یا فقط داشتی زنده میموندی.»
لحظهای مکث کرد و سپس خیلی آرامتر اضافه کرد:
«و کاش وقتی ترسیدی، زودتر میاومدی پیش من.»
کاگامی ناخواسته نزدیکتر شد؛ انگار از این میزان صمیمیت خوشش نیامده باشد.
«واقعاً همدیگه رو دوست دارید…»
لحنش شیرین بود، اما پیامش تیغ.
«انگار باید بیشتر از اینها شفاف صحبت کنید.»
مرینت و آدرین هر دو سمت صدا چرخیدند. و همان لحظه، فضای سرد بیرون رستوران مثل اینکه گرمتر شد—نه از مهربانی، از تنش.
کاگامی اینجا بود که روایت را دوباره به سمت خودش برگرداند.
اگر دوست داری، مرحلهی بعدی رو میتونم اینطوری پیش ببرم (یکی رو انتخاب کن یا بگو ترکیبش کنم):
بعد از آن رویاروییِ پرتنش در بیرون رستوران، مرینت و آدرین هر کدام به سمتی رفتند. آدرین با قدمهای بلند و خشمگین به سمت عمارت اگرست رفت، شاید تا با پدرش یا با خودش کنار بیاید. مرینت، هنوز در شوکِ حرفهای آدرین و حضور ناگهانی کاگامی، به سمت خانهاش راه افتاد. هر دو در سکوتِ شب، با انبوهی از احساساتِ نصفهو نیمه و سوالهای بیپاسخ، شب را آغاز کردند.
کاگامی، با لبخندی رضایتبخش، در تاریکیِ اطرافِ رستوران ایستاده بود و صحنهی رفتنِ آدرین و مرینت را تماشا میکرد. اما رضایتش دیری نپایید. از آن نمایشِ رو در رو، نتیجهی دلخواهش را نگرفت. آدرین هنوز به مرینت فکر میکرد و مرینت هم، با وجود تمامِ دلخوریاش، سعی داشت اوضاع را درست کند. این یعنی نقشهی او نیاز به یک “پیچش” بزرگتر داشت.
مرینت خودش را در اتاقش انداخت. دیگر توانِ فکر کردن نداشت. چشمانش را بست و سعی کرد تمامِ اتفاقاتِ امروز را فراموش کند. استوریِ کاگامی، دعوایِ خیابانی با آدرین، حرفهایِ لوکا، و حضورِ ناگهانیِ کاگامی… همه مثلِ کابوس بود.
«فقط باید بخوابم…» با خودش زمزمه کرد. «فردا شاید همه چیز روشنتر بشه.»
اما انگار قرار نبود فردا به سادگی از راه برسد.
کاگامی به سمت ماشینش برگشت. گوشیاش را درآورد و با چند نفر تماس گرفت. صدایش آرام اما قاطع بود.
«مرینت دوپن-چنگ. اون دختر… دیگه نباید آزاد باشه.»
لحظهای مکث کرد.
«امشب. همین الان. بیاریدش عمارت. و مطمئن بشید که… هیچکس متوجه نشه.»
چند نفر از محافظانِ شخصیاش که از قبل در اطراف آماده بودند، به سمت خانهی مرینت حرکت کردند.
مرینت که در اتاقش، روی تخت دراز کشیده بود، ناگهان صدایِ خشخشی از بیرون پنجره شنید. ابتدا فکر کرد باد است، اما صدا تکرار شد. وقتی با احتیاط بلند شد و به سمت پنجره رفت، با صحنهای روبرو شد که خون را در رگهایش منجمد کرد.
دو مردِ سیاهپوش، از بیرون به سمت پنجرهی اتاقش یورش آوردند. قبل از اینکه بتواند فریاد بکشد، پنجره با صدا باز شد و مردها داخل پریدند. یکی دهانش را گرفت و دیگری او را بلند کرد.
«هیچ صدایی…»
زمزمه کرد.
«اگر همکاری کنی، آسیبی نمیبینی.»
مرینت فقط توانست در سکوت، به خانهاش، به اتاقش، و به دنیایِ امنی که داشت از دست میداد، نگاه کند. او را به سرعت بیرون بردند و در ماشینی سیاه که منتظر بود، انداختند.
کاگامی در سالنِ مجللِ عمارتش، کنارِ پنجرهی بزرگی که به شهرِ پاریس مشرف بود، ایستاده بود. فنجانِ چاهارهشی در دست داشت و منتظر بود.
وقتی ماشینِ سیاه نزدیک شد، چند محافظِ دیگر به استقبالش رفتند. مرینت را، که هنوز گیج و ترسیده بود، از ماشین بیرون کشیدند. او را، با همان لباسِ خانگیِ سادهاش، به سمتِ سالنِ اصلی بردند.
کاگامی برگشت و با لبخندی سرد، به مرینت خیره شد.
«خوش اومدی، مرینت.»
صدایش آرام بود، اما تهدید در آن موج میزد.
«حالا وقتشه که… دربارهی خیلی چیزها حرف بزنیم. و تو… جایی نمیری.»
مرینت، که تازه متوجه شد کجاست، با وحشت به اطرافش نگاه کرد. او در عمارتِ کاگامی بود.
مرینت:
وحشت تمام وجودم را گرفته بود. کاگامی، با آن لبخندِ سردش، درست جلویِ رویم ایستاده بود و مرا زندانی کرده بود. حرفهایش مثلِ پتک بر سرم میکوبید.
«اگه نخوای با آدرین نامزد کنی… اگه نخوای اونطور که من میخوام زندگی کنی… اون وقت دیگه هیچوقت آدرین رو نمیبینی.»
صدایش طوری بود که انگار داشت دربارهی آب و هوا حرف میزد. «من میتونم کاری کنم که ناپدید بشه. کاری کنم که هیچکس پیداش نکنه. درست مثلِ تو.»
اشک در چشمانم جمع شده بود. «تو… تو نمیتونی…»
«میتونم و میکنم.» نگاهش را به سمتِ پنجره برد. «آدرین رو دوست داری؟ پس بذار بره. فراموشش کن. وگرنه…»
تهدیدش واضح بود. کشتنِ آدرین. تنها کسی که میتوانست مرا وادار به اطاعت کند، همین بود. با قلبی شکسته و ترسی عمیق، سرم را به نشانهی تایید تکان دادم. دیگر رمقی برایِ مقاومت نداشتم. او مرا رها کرد، اما نه به معنایِ واقعی. زندانِ من، حالا نه دیوارهایِ عمارت، که ترس از جانِ آدرین بود.
کاگامی:
نقشهام داشت جواب میداد. مرینت، آن دخترِ احمق، در دامِ ترس افتاده بود. حالا آدرین مالِ من بود. جشنِ نامزدی قرار بود دو روز دیگر برگزار شود. همه چیز طبقِ برنامه پیش میرفت.
اما وقتی فلیکس، پسرِ خالهی آدرین، برایِ تبریک آمد، چشمم به او افتاد. نگاهش… آن غرورِ مرموز… آن شیطنتِ پنهان… ناگهان حسِ تازهای در من بیدار شد. شاید آدرین آنقدرها هم که فکر میکردم، جذاب نبود. شاید کسی که واقعاً میتوانست مرا درک کند، فلیکس باشد. این فکر مثلِ شعلهای در وجودم افتاد. شاید بتوانم از هر دو استفاده کنم. هم آدرین را داشته باشم، هم فلیکس را…
آدرین:
مرینت ناپدید شده بود. مثلِ دود، در هوا محو شده بود. نگرانی داشتم دیوانهام میکرد. کاگامی هم فقط حرفهایِ مبهم میزد. وقتی اعلام کرد که نامزد میکنیم، قلبم فرو ریخت. مرینت… او کجا بود؟ چرا اینطور شد؟
در جشنِ نامزدی، همه میخندیدند و تبریک میگفتند، اما من فقط به مرینت فکر میکردم. کاگامی کنارم بود، اما انگار روحم جایِ دیگری پرسه میزد. بعد فلیکس آمد. همان پسرِ خالهیِ مرموز. نگاهش به کاگامی افتاد و… برقِ عجیبی بینشان رد و بدل شد. کنجکاو شدم. آیا این جشن فقط برایِ من و کاگامی بود، یا پیچشِ داستانیِ دیگری در راه بود؟
فلیکس:
به عمارتِ اگرست آمدم تا به کاگامی و آدرین تبریک بگویم. همیشه از این جشنهایِ پر زرق و برقِ خانوادههایِ ثروتمند لذت میبردم. آدرین را در بغل کردم و به کاگامی لبخند زدم.
«تبریک میگم، کاگامی. امیدوارم خوشبخت بشی.»
اما وقتی نگاهم به صورتش افتاد، چیزی در چشمانش دیدم. نه شادیِ نامزدی، بلکه… یک جور اشتیاقِ تازه. اشتیاقی که به سمتِ من بود. این برایم جالب بود. من همیشه از بازی دادنِ احساساتِ دیگران لذت میبردم، و به نظر میرسید کاگامی، این دخترِ سرد و مغرور، خودش واردِ بازی شده است. شاید این جشن، سرآغازِ یک بازیِ جدید و هیجانانگیز باشد.
مرینت:
دو ماه از آن شبِ وحشتناک گذشت. دو ماه از آن تهدیدِ سردِ کاگامی. دو ماه از سکوتی که مرا بلعید. دیگر خبری از لبخندهایِ گستاخانه و تلاشهایِ بیفایده نبود. فقط تاریکی بود و ترس. ترس از جانِ آدرین. ترسی که قویتر از هر عشقی بود.
تصمیمم را گرفته بودم. باید ناپدید میشدم. باید آنقدر دور میرفتم که حتی سایهام هم به آدرین نرسد. شاید این تنها راهی بود که میتوانستم او را زنده نگه دارم. با کمکِ چند نفر از دوستانِ قدیمی و مورد اعتمادم (که البته از رازِ اصلی خبر نداشتند)، توانستم مخفیانه پاریس را ترک کنم. هیچ ردی از خودم نگذاشتم. نه آدرین، نه هیچکس، نباید میفهمید کجا هستم. شاید در جایی دور، در کشوری دیگر، بتوانم دوباره نفس بکشم. شاید بتوانم فراموش کنم. اما هر شب، قبل از خواب، اسمش را زمزمه میکردم: “آدرین…”
آدرین:
نامزدی من و کاگامی… انگار یک کابوسِ طولانی بود که تمام نمیشد. کاگامی سرد و بیروح بود، و من فقط به مرینت فکر میکردم. او کجا بود؟ چرا ناگهان غیبش زد؟ تمامِ این دو ماه را صرفِ پیدا کردنش کردم. گشتم و گشتم، از کوچهپسکوچههایِ پاریس تا دورترین نقاط. با پلیس صحبت کردم، با دوستانش، با خانوادهاش. اما هیچکس خبری نداشت. انگار زمین دهان باز کرده و او را بلعیده بود.
رابطهی من و کاگامی مثلِ یخ بود. هر روز سردتر میشد. او هم انگار دیگر علاقهای به من نداشت. بیشتر وقتش را با فلیکس میگذراند. فلیکس، آن پسرِ مرموز، حالا مثلِ سایه کنارِ کاگامی بود. چه اتفاقی داشت میافتاد؟ من گیج شده بودم. فقط میخواستم بدانم مرینت کجاست. آیا زنده بود؟ آیا…
کاگامی:
نامزدی با آدرین؟ چه اشتباهِ بزرگی! آن دو ماه، عذابِ محض بود. آدرین مثلِ روحی سرگردان کنارم بود، غرق در فکرِ مرینت. و من؟ من دلباختهیِ فلیکس شده بودم. آن مردِ جذاب و خطرناک، با نگاههایِ نافذ و لبخندِ مرموزش، تمامِ فکر و ذکرِ مرا تسخیر کرده بود.
وقتی دیدم آدرین مرا نمیخواهد و مرینت هم ناپدید شده، دیگر انگیزهای برایِ ادامهی این نمایش نداشتم. فلیکس هم انگار احساسِ مرا متقابل بود. شاید عشقِ ما، یک عشقِ ممنوعه و خطرناک باشد، اما واقعی بود. تصمیم گرفتم. این نامزدی باید تمام شود. من فلیکس را میخواستم.
حمایت کنید 🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷