سلام دوستان من اومدم با قسمت دوم تک پارتی ؛ حمایت یادتون نره❤️

 

 

الیا هنوز گوشواره‌های من را در دست داشت که اسلایس ناگهان ظاهر شد. با یک حرکت برق‌آسا، هم گوشواره‌های من را از دست الیا قاپید و هم انگشتر آدرین را از دستش کشید. هر دو معجزه‌گر در دستان او می‌درخشیدند؛ قرمز و سیاه، مثل دو نور متضاد که حالا در اختیار اشتباه‌ترین فرد ممکن قرار گرفته بودند.

"بالاخره..." اسلایس با صدایی که از هیجان می‌لرزید گفت. "قدرت مطلق."

او معجزه‌گرها را بالا برد. هوا تیره شد. انرژی سرخ و سیاه در اطرافش حلقه زد.

"آرزوی من… نابودی جهان!"

همه‌چیز در یک لحظه فرو ریخت.

آسمان ترک خورد، انگار شیشه‌ای بزرگ در حال خرد شدن بود. زمین لرزید، ساختمان‌ها فرو پاشیدند، نورها خاموش شدند، و صدای جیغ و نابودی با هم قاطی شد. پاریس در چشم‌برهم‌زدنی به غبار تبدیل شد. حتی هاکماث هم برای لحظه‌ای چشمانش را از ترس بست.

من داخل گوی هنوز زندانی بودم، اما دنیا… دنیا داشت از بین می‌رفت. صدای آدرین را شنیدم که نامم را با وحشت فریاد می‌زد. بعد ناگهان همه‌چیز سفید شد.

سکوت.

بعد… تاریکی.

و سپس—

نفَس برگشتم.

چشمانم را باز کردم.

روی تختم بودم. اتاقم. پوسترها سر جایشان. نور صبح از پنجره می‌تابید. هیچ چیز نابود نشده بود. حتی یک خط روی دیوار هم نبود.

نشستم. نفس‌نفس می‌زدم. دستم را روی گوشم گذاشتم.

گوشواره‌ها هنوز سر جایشان بودند.

"خو… خواب بود؟"

به اطراف نگاه کردم. همه‌چیز واقعی بود. حتی تیکی که از خواب بیدار شد و با موهای به‌هم‌ریخته شناور شد گفت: "مرینت؟ چرا مثل کسی که دنیا نابود شده از خواب پریدی؟"

روی پا ایستادم. هنوز بدنم می‌لرزید.

"تیکی… من یه خواب دیدم. یه خواب خیلی واقعی. دنیا نابود شد. آدرین… هویت‌ها… اسلایس…"

جمله‌هایم نیمه‌کاره ماند. تیکی با نگرانی نزدیک شد.

"گاهی خواب‌ها خیلی واقعی به‌نظر می‌رسن. اما فقط خوابن، مرینت."

نمی‌دانستم باور کنم یا نه. چیزی درونم می‌گفت این فقط یک خواب معمولی نبود. حس اینکه… شاید یک هشدار باشد. یک پیش‌زمینه. یک نگاه کوتاه به آینده‌ای که ممکن است واقعاً اتفاق بیفتد.

"تیکی… فکر می‌کنی ممکنه یه خواب… آینده رو نشون بده؟"

تیکی برای لحظه‌ای سکوت کرد. طوری که انگار جواب را می‌دانست، اما نمی‌خواست به من بگوید.

"همه‌چیز ممکنه."

یک لرزه از ستون فقراتم عبور کرد.

اگر این فقط یک خواب نبود…؟

پایان