سلام دوستان امروز براتون یک تک پارتی طولانی آوردم امیدوارم خوشتون بیاید ممنونم حمایت یادتون نره♥️
داستان از زبان لیدی باگ:
نور خورشید در پاریس میدرخشید و همه چیز عادی به نظر میرسید. من و کت نوار طبق معمول در حال گشتزنی بودیم که ناگهان صدایی بلند و شبیه به خرد شدن شیشه همه جا را پر کرد. از بالای برج ایفل، سایهای عجیب روی شهر افتاده بود.
"کت نوار، اون چیه؟" از بین دندانهای کلید شدهام پرسیدم.
کت نوار چشمانش را ریز کرد و گفت: "نمیدونم لیدی، ولی حس خوبی بهم نمیده."
همان موقع، موجودی از جنس انرژی رنگی و شبیه به تیغههای یخزده، جلوی ما ظاهر شد. او لبخندی شیطانی زد و صدایش مثل خشخش یخ بود: "سلام، قهرمانان پاریس! من اسلایس هستم و اومدم تا همه چیز رو مثل یه کیک تولد، برش بزنم و تکهتکه کنم!"
قبل از اینکه فرصت کنیم واکنش نشان دهیم، او با سرعتی باورنکردنی شروع به حمله کرد. تیغههای انرژی از اطرافش ساطع میشدند و هر چیزی را که لمس میکردند، به شیشههای رنگی و درخشان تبدیل میکرد. ما سعی کردیم جاخالی دهیم، اما او بسیار سریع بود.
"یواشتر، عزیزم! اینقدر عجله نداشته باش!" کت نوار با لحنی طنزآلود گفت، اما جدی بود.
اسلایس خندید و به سمت ما حملهور شد. من از «یویوی خوششانسی» ام استفاده کردم تا او را متوقف کنم، اما او به راحتی آن را کنار زد. سپس، ناگهان، دو گوی شیشهای عظیم و شفاف از اطرافش شروع به شکلگیری کردند. گوییها با سرعت به سمت ما حرکت کردند و قبل از اینکه بفهمیم چه شده، من و کت نوار داخل دو گوی جداگانه گیر افتاده بودیم!
از بیرون، هرج و مرج پاریس را میدیدم. مردم وحشتزده فرار میکردند و اسلایس با رضایت به ما که در گویهای شیشهای بیحرکت بودیم، خیره شده بود. گوییها به قدری محکم بودند که انگار از فولاد ساخته شده بودند، اما کاملاً شفاف بودند. من سعی کردم از گوی خارج شوم، اما هیچ اثری از دستگیره یا شکافی نبود. فقط شیشه، شیشه و باز هم شیشه.
"خب، خب، خب..." اسلایس با پوزخند گفت. "حالا کی میخواد بیاد نجاتتون؟ بذار ببینم... اوه بله! بقیه معجزهگرها!"
او رو به سمت شهر کرد و با صدایی بلند گفت: "هر کسی که این معجزه رو به گردن داره، آماده باشه!"
من وحشتزده به کت نوار در گوی کناریاش نگاه کردم. ما گیر افتاده بودیم و اسلایس داشت به سراغ بقیه میرفت. باید راهی پیدا میکردیم... سریع!
ده دقیقه گذشت. ده دقیقه در سکوت و ناباوری. من و کت نوار در گویهای شیشهایمان، شاهد بودیم که چگونه اسلایس در سراسر پاریس میچرخید. هر بار که او تیغههای انرژیاش را رها میکرد، رنگی از نور در هوا شکل میگرفت و سپس... یک گوی شیشهای دیگر ظاهر میشد.
اولین قربانی، نینو بود. او با سپر لاکپشتیاش سعی در دفاع داشت، اما گوی شیشهای او را مثل یک حشره در دام انداخت. بلافاصله بعد، آلیا با معجزه گر روباهش سعی کرد با توهماتش اسلایس را گیج کند، اما نتیجه فقط ظاهر شدن یک گوی شیشهای دیگر بود. سپس نوبت به کلویی با معجزه گر زنبور و کیم با معجزه گر میمون رسید. هر کدام با تواناییهایشان تلاش میکردند، اما گویهای شیشهای اسلایس مانند حبابهای نامرئی اما مستحکم، همه را یکی یکی زندانی میکرد.
وحشت در دلم موج میزد. این دیگر چه جور قدرتی بود؟ چطور میتوانست اینقدر سریع همه را گیر بیندازد؟
وقتی فکر کردم دیگر کسی باقی نمانده، ناگهان صدای آشنایی از پشت بام خانه آگرست به گوش رسید. هاکماث! حتی در این شرایط وحشتناک، او فرصت را غنیمت شمرده بود. با دیدن او، لحظهای امید در دلم روشن شد، شاید او بتواند کاری کند. اما...
هاکماث با شنل بنفش و پرندههای اکوماتایزش ظاهر شد. او نگاهی به اطراف انداخت، انگار که دنبال فرصتی برای سوءاستفاده از این هرج و مرج بود. اما اسلایس انگار از قبل منتظرش بود. با یک حرکت سریع، گوی شیشهای دیگری شکل گرفت و این بار، خود هاکماث را در بر گرفت!
"غیرممکن است!" فریاد زدم، اما صدایم در شیشه خفه شد. حتی هاکماث، ارباب شرارت پاریس، در برابر این قدرت جدید هیچ شانسی نداشت.
اسلایس با رضایت به گویهای متعدد که حالا قهرمانان و حتی شرورها را در خود جای داده بودند، نگاه کرد. در هر گوی، چهرههای وحشتزده و ناامید دیده میشد. من و کت نوار، زندانیان اولیه، فقط میتوانستیم با چشمانی از حدقه درآمده، به این صحنه نگاه کنیم.
"خب، پاریس!" اسلایس با صدایی که در گویهای شیشهای طنینانداز میشد، اعلام کرد. "حالا دیگر کسی نیست که جلوی من را بگیرد. این شهر دیگر مال من است!"
دوربین به سمت گویهای شیشهای که قهرمانان پاریس را در خود حبس کردهاند، زوم میکند...
وحشت، تنها کلمهای بود که میتوانست احساس من و کت نوار را در آن لحظات توصیف کند. گویهای شیشهای مثل زندانهایی شفاف، ما را از دنیای بیرون جدا کرده بودند. بیرون، پاریس در سکوت وهمآوری فرو رفته بود، گویی همه نفسشان را حبس کرده بودند. صدای خندههای پیروزمندانه اسلایس، تنها صدایی بود که در فضا میپیچید.
اما ناگهان، اتفاقی غیرمنتظره رخ داد. در گوی خودم، صدایی شنیدم. صدایی که از بیرون میآمد، اما نه صدای اسلایس. صدایی آرام و کمی مردد بود.
"کت نوار؟" صدا گفت. "میشنوی؟"
با تعجب به گوی کناریام نگاه کردم. کت نوار بود که با تعجب به اطرافش نگاه میکرد. "لیدی باگ؟ تو حرف میزنی؟"
"آره! صدای تو رو هم میشنوم. چطور ممکنه؟"
همانطور که داشتیم با هم صحبت میکردیم، متوجه شدیم که گوی شیشهای ما، برخلاف بقیه، کمی... انعطافپذیرتر است. انگار که جنس متفاوتی داشت.
"این گوی من با بقیه فرق داره!" کت نوار گفت. "انگار... انگار میتونه صدا رو رد کنه."
بعد ناگهان، صدایی آشنا اما این بار بسیار نزدیک، از بیرون گوی کت نوار شنیده شد: "گابریل؟" (یا هر اسم دیگه ای که هاکماث رو صدا می زدن، اگر اسم دیگه ای مد نظرته بگو)
قلبم فرو ریخت. گابریل؟ این صدا متعلق به هاکماث بود! هاکماث چطور اینجا بود؟ و چطور میتوانست با کت نوار صحبت کند؟
کت نوار با شنیدن صدای هاکماث، بهتزده شد. "هـ... هاکماث؟"
در همان لحظه، دست هاکماث، با شنل بنفش همیشگیاش، به سمت گوی کت نوار حرکت کرد. او با دقت، انگشتانش را روی سطح شیشهای گوی کشید. انگار که داشت آن را لمس میکرد، بررسی میکرد.
"پسرم..." هاکماث با صدایی لرزان گفت. "این... این تویی؟ کت نوار؟"
چشمان کت نوار گرد شد. او به من نگاه کرد، نگاهش پر از ترس و درماندگی بود. هویتش... هویتش داشت فاش میشد.
هاکماث، با چشمانی پر از ناباوری و شاید کمی وحشت، به گوی خیره شده بود. انگشتانش روی شیشه میلغزیدند، انگار که داشت به دنبال جوابی میگشت. سپس، با حرکتی سریع اما با تردید، دستش را به سمت قفل یا نقطهای نامعلوم روی گوی دراز کرد.
"این معجزه گر... این مال توست." هاکماث زمزمه کرد.
لحظهای بعد، با یک صدای خفیف "کلیک"، گوی دور کت نوار باز شد. او بیرون پرید، اما نگاهش همچنان روی هاکماث بود. هاکماث با چشمانی بهتزده، پسرش را که حالا دیگر کت نواری نبود، بلکه آدرین agreste بود، میدید.
"آدرین..." هاکماث با صدایی که انگار دنیا روی سرش خراب شده بود، تکرار کرد.
اسلایس، که انگار از دور شاهد این صحنه بود، با پوزخندی گفت: "اوه، چه تماشایی! هویت کت نوار فاش شد!"
کت نوار، یا بهتر بگویم آدرین، حالا دیگر نه قهرمان بود و نه یک راز. او فقط یک پسر جوان بود که هویت مخفیاش توسط پدرش فاش شده بود.
لحظهای که گوی شیشهای اطراف کت نوار باز شد و او با چشمانی پر از بهت و ناباوری به پدرش، هاکماث، خیره شد، انگار زمان برای من ایستاد. هویت کت نوار، آدرین agreste، حالا دیگر رازی نبود. صدای پوزخند پیروزمندانهی اسلایس در هوا پیچید: "اوه، چه تماشایی! هویت کت نوار فاش شد!"
من مانده بودم و گوی شیشهای خودم، حبس شده و ناتوان. قلبم از ترس فرو ریخته بود. نه فقط برای آدرین، بلکه برای خودم. اگر هاکماث میتوانست هویت کت نوار را بفهمد، شاید میتوانست هویت مرا هم حدس بزند.
در همین حین، صدای آشنایی از بیرون شنیدم. صدای الیا بود، بهترین دوستم، که همیشه کنارم بود. "مرینت؟ مرینت! صدای منو میشنوی؟"
با چشمانی گشاد شده به سمت صدا برگشتم. الیا بود! او بیرون گوی ایستاده بود و با نگرانی به من نگاه میکرد. چطور او توانسته بود از دست اسلایس فرار کند؟ و چطور میتوانست با من حرف بزند؟
"الیا؟" با صدایی لرزان گفتم. "تو... تو چطور اینجایی؟"
الیا لبخند تلخی زد. "من... من اونقدرها هم که فکر میکردی، یه دوست معمولی نیستم، مرینت."
همانطور که داشت این را میگفت، یک اتفاق عجیب افتاد. الیا دستش را به سمت گوشوارههایم که درون گوی بودند، دراز کرد. انگار که میتوانست از پشت شیشه آنها را لمس کند.
"اینها دیگه لازم نیستن." او با صدایی که دیگر آن سادگی همیشگی را نداشت، گفت.
و ناگهان، درست جلوی چشمانم، گوشوارههایم از جایشان کنده شدند! نه با زور، بلکه انگار که خودشان جدا شدند و به سمت الیا پرواز کردند.
وحشت تمام وجودم را فرا گرفت. گوشوارهها، معجزهگر من بودند! با رفتن آنها، من دیگر لیدی باگ نبودم. دیگر مرینت دوپن-چنگ هم نبودم.
الیا گوشوارهها را گرفت و در دستش چرخاند. "خب، حالا دیگه هیچ رازی باقی نمونده، نه؟"
صدای خندهی اسلایس بلندتر شد. "عالیه! دومین قهرمان هم هویتش فاش شد! این بهترین روز زندگی منه!"
هاکماث، که حالا دیگر با آدرین روبرو بود، با حیرت به من و الیا نگاه میکرد. معلوم بود که او هم از دیدن این صحنه شوکه شده است
من مانده بودم در گوی شیشهای، دیگر نه لیدی باگ، بلکه فقط مرینت. دختری که هویتش درست جلوی چشم قهرمانان دیگر و حتی دشمنانشان فاش شده بود. همهی آن سالها تلاش برای مخفی نگه داشتن هویتم، حالا دود شده بود و به هوا رفته بود.
اگه خوشتون بیاد پارت دو اش هم می زارم