رمان میراکلسی

سلام به میراکلرا اینجا بهترین وب میراکلس امیدوارم بهتون خوش بگذره


the court of love♥️ p13♥️

S.k
02:54 1404/1/5
21
1 3
the court of love♥️ p13♥️

سلام خوب هستین من  S.k هستم نویسنده رمان های قلمرو عشق ، واقعیت و گذشت از انتقام و بعد مدت ها اومدم تا براتون ی پارت خوب و جذاب هدیه بدم و خب اول براتون خلاصه ای از این رمان رو میزارم و بعد اگه دوست داشتید برید ادامه مطلب فقط لایک و کامنت هم یادتون نره 😉 


داستان ما از آنجایی شروع که شاهدخت داستان ما تصمیم گرفت فرمانده پادشاهی کشورشون بشه اما در کشوری که فرمانده شدن زنان ممنوع بود !! آیا ممکنه شاهدخت ما فرمانده بشه ؟؟؟

اگه ممکنه پس با کدامین هویت ؟؟ هویت اصلی یا با هویتی به نام عقرب؟؟ 

آیا در این داستان عشق و عاشقی هم اتفاق خواهد افتاد؟؟؟ یا فقط یک داستان تاج و تخت ساده ای هست ؟؟ 

پس اگر دنبال فهمیدن این ماجرا هستید خوش آمدید به ماجراجوی جدید ما یا هم باید بگم خوش آمدید به قلمرو عشق ما 

برید ادامه مطلب که ی داستان جذاب منتظر شماست🩵💙

 

 

 

 

شروع پارت جدید و ادامه پارت 12

از زبون مرینت : 

با صدا زدن های یکی از خواب بیدار شدم و گفتم : بله بفرمایید 

که صدای یکی از یاران رئیس قبلیه رو شنیدم : سلام و درود بر شاهدخت و شاهزاده برای شما صبحانه آوردم .

گفتم : ممنونم بزار همونجا من بعدا برمیدارم .

بعد از جام بلند شدم و رفتم پیش شاهزاده و اون رو هم بیدار کردم و بعد از صرف صبحانه مون از خیمه زدیم بیرون و شاهزاده کوچولو مون رو هم از یکی از اهالی قبلیه تحویل گرفتیم به راه افتادیم…

تا نصف راه هیچ حرفی بین من و شاهزاده رد بدل نشد تا اینکه به سر ی دو راهی رسیدیم … 

شاهزاده : شاهدخت بنظرت از کدوم سمت بریم چپ یا راست ؟؟

گفتم : بنظرم از راه سمت راستی بریم بهتره …

 

شاهزاده : ولی من دقیقا بالعکس اینو فکر می‌کنم .

 

گفتم : هم نظر می شدیم تعجب میکردم نظرت چیه من از سمت راست برم تو هم از سمت چپ بری؟؟؟ بعد اگه هر کدوممون دیدم مسیر اشتباهی رو رفتیم برمیگردیم و از مسیر اونیکی به راهمون ادامه میدیم نظرت ؟؟

 

شاهزاده : نه نمیشه راه جنگل خیلی خطرناکه و پر از شورشیان گوناگون و دشمنانان هست و الان هم  که ی بچه همراهمون هست اصلا نمیشه از هم جدا بشیم . بنظرم هر دو مون از راه سمت چپی بریم بهتره .

 

چون حوصله جر و بحث رو نداشتم گفتم : باشه ولی اگه گم بشیم وای به حالت با همین شمشیرم می کشمت

گفت : نگران نباش من مطمئنم همین راه سمت چپی درسته  …

 


( چند ساعت بعد )

با حرص و عصبانیت بهش و نگاه کردم و گفتم : مگه من نگفتم اگه گم بشیم وای به حالت بیا الانکه گم شدیم و معلوم نیست کجاییم و داره کم کم شب میشه و این بچه بیچاره هم  نصف شیری رو که اهالی قبلیه داده بودن رو تموم کرده و معلوم نیست ما کجا هستیم و کی قراره به قصر برسیم اگه بچه شیراش رو تموم کنه بدبخت میشم بدبخت …

 

شاهزاده : میدونم میدونم حق با توئه ولی باور کن من نمیدونستم کار به اینجا میکشه من فکر میکردم  آخر این راه به قصر میرسه اگه هم به قصر نرسه حداقل به ی ولایتی یا ایالاتی میرسه ولی خب فکر کنم راه رو کلا اشتباه اومدیم و منم با اون  انتخابم باعث شدم بیشتر گم بشیم …

 

با عصبانیت گفتم :  هوف الان چیکار کنیم شاهزاده !! ؟؟؟ هان چیکار کنیم ؟؟

 

شاهزاده : خب الان دو راه داریم یا باید الان همین جا توقف کنیم و خیمه بزنیم یا هم به راهمون کور کورانه ادامه بدیم تا بلکه به ی ولایتی یا ایالاتی برسیم . بهتره این سری تو انتخاب کنی و انتخاب ات هر چی بود من تابع و مطيع اون هستم .

 

گفتم : همین‌جا خیمه میزنیم خیمه زدن بهتر از اینکه شبانه طعمه گرگ ها و خرس ها بشیم .

 

شاهزاده : مگه اینجا گرگ و خرس ام هست؟؟؟

 

ی نگاه خاصی بهش انداختم و گفتم : مثلا ما تو جنگل هستیم ها!!! علاوبر دشمنان ما اینجا ممکنه گرگ و خرس و گراز وحشی و … هم باشه 

 

شاهزاده : هوف باشه پس همین جا خیمه بزنیم خیلی بهتره و امشب مون رو توکل بر خدا میگذرونیم . 

 

 

 بالاخره با مصیب های فراوان و با ی بچه کوچک تونستیم خیمه بزنیم و ی آتیش کوچیک درست کنیم .

و بعد اینکه بچه رو خوابوندم هر دومون دور آتیش نشستیم  

که شاهزاده گفت  : راستش بابت گم شدن مون شرمنده ام اشتباه از من بود من چون زیاد به جنگل نیومدم زیاد راه های جنگل رو نمیشناسم و نمیدونم آخر هر کدوم راه به کجا ختم میشه .

 

با لحنی که آرامش توش موج میزد گفتم : عیب نداره پیش میاد راستش منم بخاطر گم شدنمون ناراحت نبودم من بخاطر بچه و نگرانی های خانواده اش ناراحت بودم الان همه جا دنبال ما و اون بچه می‌گردن. 

 

شاهزاده : حق با توئه آماندا کوچولو الان کاملا در معرض خطر هم از لحاظ امنیتی هم از لحاظ جسمی … و احتمالا خواهرم الان بخاطر نبود آماندا هزار یک بار مرده و زنده شده...

 

گفتم : نگران نباش من تا فردا راه برگشت رو پیدا میکنم . 

شاهزاده با تعجب گفت : چطوری؟؟

 

گفتم : راستش من یکم ستاره شناسی بلدم و میتونم از طریق ستاره ها راهمون رو پیدا کنم .

 

شاهزاده لبخندی زدی و گفت : آفرین یاد گرفتن همچین مهارتی ی ویژگی خیلی خوبیه برای ی دختر … 

 

لبخندی زدم و گفتم : خب شاهزاده  بنظرم بهتره بری بخوابی و منم به کارم برسم ‌.

 

گفت : نه من همین جا میشنم خوب نیست تنها بمونی .

 

گفتم : من به تنهایی خیلی وقته عادت کردم ولی خب اگه خوابت نمیاد و خودتم میخوای بمونی میتونی پیشم باشی ولی اگه صدای گرگ و خرس اینا اومد نباید بترسی . 

 

با غرور و تکبر گفت : کی من ؟؟ یعنی من بترسم ؟؟ حرفای عجیبی میزنی شاهدخت .

 

با اینکه میدونستم مثل سگ از اونا می‌ترسه ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم : باشه هر جور راحتی .

 

گفت: فقط یه چیزی میشه به منم یاد بدی چطور قراره راهمون رو پیدا کنیم ؟؟ 

 

گفتم : باشه . 

اول کاغذی رو که شامل ی نقشه کوچک از ستارگان و صورت و فلکی بود رو در آوردم و شروع کردم به توضیح دادن : 

 

خب ببین ما الان در نیمکره شمالی زمین زندگی می‌کنیم و برای پیدا کردن راهمون اول باید ستاره قطبی رو پیدا کنیم و برای پیدا کردن ستاره قطبی اول باید یکی از این دو تا صورت فلکی رو پیدا کنیم که اسم یکیش دب اکبر و اسم اونیکی ذات الکرسی هست .

دب اکبر در واقع شبیه به ی  ملاقه ی بزرگ با ستاره های دنباله دار در آسمون هست که اگر از نوک ملاقه شروع کنیم و فاصله ی هر ستاره  را ۵ برابر کنیم، به ستاره قطبی می رسیم.

و اگه بخوایم راه رو از طریق ذات الكرسي پیدا کنیم باید گفت که ذات الکرسی شبیه حرف M یا W انگلیسی هست که اگر ستاره وسط حرف W را در نظر بگیریم و ۵ برابر ستاره های اطراف رو به جلو بریم، به ستاره قطبی می رسیم.

و پس من و تو الان با پیدا کردن ستاره قطبی جهت های جغرافیایی رو هم پیدا می‌کنیم و الان که هر دومون این ستاره زیبا رو پیدا کردیم و  داریم به این ستاره زیبا نگاه می‌کنیم یعنی رو به رو مون  شمال هست و پشت مون جنوب و چپ و راست مون به ترتیب غرب و شرق هست   . 

پس ما الان باید به سمت شمال شرقی بریم .

و سپس از روی زمین ی چوپ برداشتم و ی دایره کوچک کشیدم و جهت های فرعی و اصلی رو مشخص کردم تا فردا بر اساس این نقشه به راهمون ادامه بدیمو به مقصد اصلیمون برسیم .

شاهزاده با صدایی پر از هیجان و ذوق گفت : وای باورم نمیشه که تونستیم از طریق این ستاره ها راه رو پیدا کنیم من اوایل زمانیکه نو جوان بودم فکر میکردم ستاره فقط به درد تماشا کردن میخورن . 

 

گفتم : منم اوایل همین افکار عمومی رو داشتم اما ی روزی که داشتم مثل همیشه ستاره ها رو تماشا میکردم مامانم اومد پیشم نشست گفت  ….

 


( فلش بک به چند سال پیش ) 

 

الیزابت : مارینت کوچولو بهتر نیست دیگه بخوابی ؟؟؟

 

مرینت : نه مامان دلم میخواد یکمم بشینم و به تماشای ستاره ها ادامه بدم .

 

الیزابت : چی باعث شده که تو این‌قدر عاشق تماشای اونا شدی ؟؟

 

مرینت : زیبایی هاشون .

 

الیزابت : زیبایی هاشون ؟؟ من اگه به جای تو بودم می‌نشستم جلوی آیینه و فقط به زیبایی خودم نگاه میکردم .

 

چیه چرا داری ریزه ریزه میخندی من که حقیقت رو گفتم .

 

مرینت : هیچی فقط از حرفای خوب و قشنگ ات خوشم اومد آخه به جز تو کس دیگه ای از این حرفای قشنگ و خوب بهم نمیگه. 

 

اليزابت : همین اش خوبه که تو فقط از من این حرفا رو بشنویی . 

 

چند لحظه مکث کردم و تصمیم گرفتم سوالی که مدت هاست که ذهنم رو درگیر کرده بود رو از مامانم بپرسم : مامان ستاره ها چطور به وجود میان ؟؟ و آیا ستاره ها هم میمیرن ؟؟ 

 

الیزابت : امم نمیدونم من فقط دو تا چیز میدونم یکیش اینکه به هر انسانی ی ستاره ای  تعلق داره و هر وقت ی شخصی از این دنیا رفت اون ستاره هم از دنیای ستارگان میره و از روی زمین به صورت ستاره دنباله دار دیده میشه   و یکیش هم اینکه بهت  می‌تونم یچیزی رو یاد بدم که خیلی به درد بخور تر از سوال تو هست . اگه اجازه هست میتونم بهت یاد بدم .

 

مرینت : بله اجازه هست. 

 

( پایان فلش بک )

 

و اینطور شد که اون شب مامانم این مهارت به من یاد داد .


 

7200 کاراکتر 

برچسب‌ها :

#قلمرو عشق   

پربازدیدترین مطالب

Awakeing P1

Awakeing P1

894 بازدید
Tony Tony
سه‌شنبه، 19 دی 1402
Awakening P3

Awakening P3

469 بازدید
Tony Tony
سه‌شنبه، 19 دی 1402

محبوب‌ترین مطالب