عصر جدید
· · خواندن 5 دقیقه رمان عصر جدید
P14
وقتی قهرمانها کنار میروند…
قهرمانان پاریس باید جانشینان خود را انتخاب کنند؛ کسانی که قرار است جای آنها را بگیرند و میراثشان را ادامه دهند.
اما هیچکس نمیداند این جانشینان چه کسانی هستند…
فرزندانی که شاید حتی از قهرمانان امروزی هم قدرتمندتر باشند؛ نسلی تازه که قرار است با ورودشان، عصر جدیدی از قهرمانی را آغاز کنند.
اما این فقط یک انتخاب ساده نیست…
چون قرار است قهرمانانی ظهور کنند که تاریخ پاریس هرگز مانندشان را به خود ندیده است. ✨
و این، آغاز افسانهای تازه است…
حمایت یادتون نره 🩷 😊
پاریس کمکم به آرامش برگشته بود.
خیابانهایی که چند دقیقه قبل پر از ترس و هیاهو بودند، دوباره آرام شده بودند.
مردم از خانهها بیرون آمده بودند و با تعجب دربارهی اتفاقی که افتاده بود صحبت میکردند.
لیدیباگ و کتنوار روی پشتبام یکی از ساختمانها ایستاده بودند.
هر دو برای چند لحظه ساکت بودند.
صدای باد آرامی میان ساختمانها میپیچید.
کتنوار به خیابان نگاه کرد.
— فکر کنم بالاخره همهچیز آروم شد.
لیدیباگ سر تکان داد.
— آره.
کتنوار لبخند زد.
— برای اولین مبارزهمون بد نبود.
لیدیباگ با خنده گفت:
— بد نبود؟
— خب، من که عالی بودم.
لیدیباگ خندید.
— تو هنوز هم همون کتنواری هستی که برای گرفتن یه توپ با سر روی زمین افتاد.
کتنوار دستش را روی سینهاش گذاشت.
— خواهش میکنم اون اتفاق رو فراموش کنیم.
— چرا؟
— چون من میخوام از امشب به عنوان یک قهرمان حرفهای یاد کنم.
لیدیباگ لبخند زد.
— خیلی خب، قهرمان حرفهای.
کتنوار چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد گفت:
— راستی... تو خوب بودی.
لیدیباگ کمی متعجب شد.
— ممنون.
کتنوار لبخند زد.
— همکاری با تو خیلی راحتتر از چیزی بود که فکر میکردم.
لیدیباگ گفت:
— تو هم بد نبودی.
کتنوار با تعجب پرسید:
— فقط «بد نبودم»؟
— فعلاً.
کتنوار خندید.
— باشه. پس برای گرفتن تعریف بیشتر باید تلاش کنم.
لیدیباگ یویویش را جمع کرد.
— فکر کنم بهتره بریم.
کتنوار سر تکان داد.
— آره.
لیدیباگ دستش را بالا آورد.
— شب بخیر، کتنوار.
کتنوار هم دستش را بالا آورد.
— شب بخیر، لیدیباگ.
لیدیباگ چند قدم عقب رفت.
— فردا میبینمت؟
کتنوار لبخند زد.
— اگر دوباره یک مرد هویجی پیداش نشه، حتماً.
لیدیباگ خندید.
— خداحافظ!
بعد با یویویش به ساختمان روبهرو پرید و در تاریکی شب ناپدید شد.
کتنوار چند ثانیه همانجا ایستاد و به مسیر رفتنش نگاه کرد.
لبخند کوچکی روی صورتش بود.
بعد آرام گفت:
— همکار جالبی انتخاب کردم...
و او هم از روی سقفها دور شد.
---
آن طرف شهر...
لیدیباگ به نزدیکی خانهاش رسیده بود.
قبل از اینکه وارد شود، در یک کوچهی خلوت فرود آمد.
نگاهی به اطراف انداخت.
هیچکس آنجا نبود.
آرام گفت:
— تیکی...
موجود کوچک قرمز از گوشوارهها بیرون آمد.
— بله؟
مرینت لبخند خستهای زد.
— فکر کنم دیگه وقتشه.
تیکی سر تکان داد.
— امروز خیلی طولانی بود.
مرینت به لباسش نگاه کرد.
— واقعاً بود.
بعد نفس عمیقی کشید.
— تیکی، خالها خاموش!
نور قرمز دور بدنش پیچید.
لباس لیدیباگ ناپدید شد.
نقاب از صورتش کنار رفت.
گوشوارهها دوباره به حالت عادی برگشتند.
چند ثانیه بعد، مرینت همان دختر معمولی بود.
او موهایش را مرتب کرد و به سمت خانه رفت.
آرام در را باز کرد.
خانه ساکت بود.
از طبقهی بالا صدایی نمیآمد.
مرینت کفشهایش را درآورد و با احتیاط از پلهها بالا رفت.
وقتی به اتاقش رسید، در را بست.
تیکی وارد اتاق شد و روی تخت نشست.
مرینت کیفش را کنار گذاشت و خودش را روی تخت انداخت.
— بالاخره...
چشمهایش را بست.
— امروز واقعاً خستهکننده بود.
تیکی خندید.
— ولی موفق شدی.
مرینت چشمهایش را باز کرد.
— ما موفق شدیم.
بعد به یاد اتفاقات آن شب افتاد.
نور بنفش...
آلفردو...
پروانهی سیاه...
و کتنوار.
چهرهی کتنوار برای لحظهای در ذهنش ظاهر شد.
مرینت لبخند کوچکی زد.
تیکی متوجه شد.
— به چی فکر میکنی؟
مرینت سریع گفت:
— هیچی!
تیکی با شیطنت پرسید:
— مطمئنی؟
— آره!
مرینت بالش را برداشت و جلوی صورتش گرفت.
— فقط به مأموریت فکر میکردم.
تیکی لبخند زد.
— حتماً.
مرینت بالش را کنار گذاشت.
— راستی، اون کتنوار خیلی شوخه.
— به نظرت خوبه؟
مرینت چند لحظه فکر کرد.
— آره... حداقل باعث میشه موقع مبارزه خیلی استرس نداشته باشم.
تیکی گفت:
— پس از همکار جدیدت راضی هستی.
مرینت لبخند زد.
— فکر کنم.
بعد خمیازهای کشید.
تیکی گفت:
— بهتره بخوابی.
مرینت پتو را روی خودش کشید.
— آره...
چراغ اتاق را خاموش کرد.
اتاق در تاریکی فرو رفت.
نور ماه از پنجره وارد میشد و روی کف اتاق میافتاد.
مرینت سرش را روی بالش گذاشت.
چند ثانیه به سقف خیره ماند.
فردا دوباره باید به مدرسه میرفت.
باید کنار الیا مینشست.
باید مثل همیشه رفتار میکرد.
و هیچکس نباید میفهمید که دختر کفشدوزکی واقعی پاریس چه کسی است.
مرینت آرام زمزمه کرد:
— هیچکس نباید بفهمه...
تیکی که کنار تختش خوابیده بود، آرام لبخند زد.
مرینت چشمهایش را بست.
خستگی تمام بدنش را گرفته بود.
چند دقیقه بیشتر طول نکشید که نفسهایش آرام و منظم شد.
او خوابش برد.
در خوابش، صدای خندهی الیا، صدای مردم پاریس و حتی شوخیهای کتنوار با هم قاطی شده بودند.
اما درست قبل از اینکه خوابش عمیق شود، تصویر همان نور بنفش دوباره در ذهنش ظاهر شد.
مرینت در خواب اخم کرد.
صدایی دور و مبهم شنیده شد:
— معجزهگرهایتان...
مرینت کمی در خواب تکان خورد.
اما بعد دوباره آرام شد.
پاریس در سکوت شب فرو رفته بود.
مرینت خوابیده بود...
تیکی خوابیده بود...
و در آن سوی شهر، ادرین هم بعد از یک شب طولانی در اتاق خودش خوابیده بود.
هر دو نمیدانستند که فردا صبح، زندگی معمولیشان دوباره شروع میشود.
مدرسه...
دوستی...
خنده...
و مهمتر از همه، ادامهی ماجرایی که تازه آغاز شده بود.
اما آن پروانهی سفید...
دیگر در آسمان نبود.
و کسی در تاریکی، هنوز به دنبال راهی برای پس گرفتن قدرتش میگشت.