p25

تو آمدی و قلبم پر از بهار شد

با خنده‌ات جهانم دوباره بی‌قرار شد

عشق تو قشنگ‌ترین اتفاق روزگار شد

🩷 🩷 این پارت  امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 

از زبان مرینت

صبح روز بعد، وقتی وارد کلاس شدم، ادرین کنار صندلی‌اش ایستاده بود.

تا من را دید، لبخند زد.

«صبح بخیر.»

لبخند زدم.

«صبح بخیر.»

چند لحظه به صندلی خالی کنار خودش نگاه کردم.

بعد بدون اینکه چیزی بگویم، کیفم را گذاشتم و همان‌جا نشستم.

ادرین لبخند زد.

«پس برگشتی.»

گفتم:

«آره.»

«تصمیمت عوض شد؟»

«یه کم.»

«خوبه.»

چند ثانیه سکوت کردیم.

بعد ادرین آرام گفت:

«دلم برای اینجا نشستن تنگ شده بود.»

به او نگاه کردم.

«مگه فقط دو روز گذشته؟»

«برای من طولانی بود.»

لبخندم را پنهان کردم.

«تو خیلی اغراق می‌کنی.»

«شاید.»

---

آن روز همه‌چیز تقریباً مثل قبل بود.

با هم شوخی کردیم.

سر کلاس به هم در حل تمرین کمک کردیم.

سر زنگ تفریح با لوکا حرف زدیم.

اما یک تفاوت وجود داشت.

این بار من از احساس خودم فرار نمی‌کردم.

هر وقت ادرین لبخند می‌زد، من هم لبخند می‌زدم.

هر وقت با من حرف می‌زد، با دقت گوش می‌دادم.

و وقتی برای چند دقیقه از کلاس بیرون رفت، ناخودآگاه منتظر برگشتنش شدم.

وقتی برگشت، خودم متوجه شدم چقدر منتظرش بوده‌ام.

با خودم گفتم:

«پس واقعاً برام مهمه...»

---

از زبان ادرین

آن روز تصمیمم را گرفته بودم.

بعد از مدرسه باید با مرینت حرف می‌زدم.

نه درباره پروژه.

نه درباره درس.

نه درباره لوکا.

درباره خودمان.

تمام روز جمله‌هایی که می‌خواستم بگویم را در ذهنم مرور کردم.

اما هر بار به یک جمله می‌رسیدم، ذهنم خالی می‌شد.

«مرینت، من دوستت دارم.»

ساده بود.

اما گفتنش برای من سخت‌ترین کار دنیا شده بود.

لوکا در زنگ تفریح کنارم آمد.

«امروز می‌گی؟»

نگاهش کردم.

«فکر کنم.»

«فکر می‌کنی یا می‌گی؟»

خندیدم.

«می‌گم.»

لوکا دستش را روی شانه‌ام گذاشت.

«پس موفق باشی.»

«مرسی.»

---

از زبان مرینت

زنگ آخر خورد.

همه با عجله وسایلشان را جمع کردند.

من هم کیفم را برداشتم.

ادرین کنارم آمد.

«مرینت.»

«بله؟»

«می‌تونی امروز چند دقیقه بمونی؟»

قلبم یک لحظه تندتر زد.

«برای چی؟»

«می‌خوام باهات حرف بزنم.»

«درباره چی؟»

«یه موضوع مهم.»

چند ثانیه نگاهش کردم.

بعد گفتم:

«باشه.»

---

کلاس تقریباً خالی شده بود.

من و ادرین کنار پنجره ایستاده بودیم.

نور عصر روی کف کلاس افتاده بود.

چند لحظه هیچ‌کدام حرف نزدیم.

بالاخره گفتم:

«خب... چی می‌خواستی بگی؟»

ادرین نفس عمیقی کشید.

«اول یه چیز رو می‌خوام بدونی.»

«چی؟»

«اگه چیزی که می‌گم باعث شد احساس ناراحتی کنی، مجبور نیستی همون لحظه جواب بدی.»

با تعجب نگاهش کردم.

«باشه.»

ادرین چند ثانیه سکوت کرد.

«من از وقتی وارد این مدرسه شدم، فکر نمی‌کردم کسی این‌قدر برام مهم بشه.»

قلبم شروع به تندتر زدن کرد.

ادامه داد:

«اول فکر می‌کردم تو فقط یه همکلاسی هستی.»

لبخند کوچکی زد.

«بعد شدی دوستم.»

نگاهش جدی‌تر شد.

«بعد فهمیدم وقتی ناراحتی، منم ناراحت می‌شم.»

ساکت شدم.

«وقتی خوشحالی، منم خوشحال می‌شم.»

چشم‌هایم را پایین انداختم.

«وقتی با لوکا حرف می‌زدی، حسادت می‌کردم.»

لبخند کوچکی روی لبم نشست.

«این رو که قبلاً فهمیده بودم.»

ادرین هم خندید.

بعد دوباره جدی شد.

«ولی چیزی که بیشتر از همه فهمیدم اینه که...»

مکث کرد.

من منتظر ماندم.

«من دوست ندارم فقط همکلاسیت باشم.»

قلبم لرزید.

ادرین ادامه داد:

«من تو رو خیلی بیشتر از یک دوست دوست دارم.»

سکوت.

کلاس کاملاً ساکت شده بود.

حتی صدای حیاط هم انگار دور شده بود.

ادرین گفت:

«لازم نیست الان جواب بدی.»

نگاهش کردم.

برای چند ثانیه تمام ترس‌هایی که در ذهنم ساخته بودم برگشتند.

ترس از آینده.

ترس از وابستگی.

ترس از اینکه همه‌چیز تغییر کند.

اما یک چیز دیگر هم وجود داشت.

تمام لحظه‌هایی که ادرین کنارم بود.

تمام خنده‌ها.

تمام شوخی‌ها.

تمام وقت‌هایی که وقتی می‌گفتم «خوبم»، واقعاً به من گوش می‌داد.

آرام گفتم:

«ادرین...»

«بله؟»

«من هم خیلی وقت بود می‌ترسیدم این حرف رو بهت بگم.»

چشم‌هایش کمی بازتر شد.

«چه حرفی؟»

لبخند زدم.

«اینکه تو برای منم دیگه فقط یه دوست نیستی.»

ادرین برای چند لحظه چیزی نگفت.

بعد لبخند زد.

«یعنی...؟»

خندیدم.

«یعنی احساس منم شبیه احساس توئه.»

چهره‌اش پر از خوشحالی شد.

اما من ادامه دادم:

«فقط یه چیز.»

«چی؟»

«من هنوز می‌ترسم.»

ادرین آرام گفت:

«می‌دونم.»

«از اینکه همه‌چیز تغییر کنه.»

«قرار نیست مجبور باشی یک‌شبه همه‌چیز رو تغییر بدی.»

«از اینکه یه روز از من خسته بشی.»

ادرین گفت:

«اون چیزی نیست که الان می‌تونیم درباره‌ش تصمیم بگیریم.»

مکث کرد.

«ولی می‌تونیم از همین امروز صادق باشیم.»

لبخند زدم.

«باشه.»

ادرین هم لبخند زد.

و برای اولین بار، هیچ‌کدام از احساسشان فرار نکردند.

آن روز هنوز هیچ قول بزرگی ندادند.

فقط یک حقیقت را پذیرفتند:

هر دو به یکدیگر علاقه داشتند.

و شاید همین، برای شروع کافی بود.