روزی روزگاری عشق
· · خواندن 4 دقیقه p24
تو آمدی و قلبم پر از بهار شد
با خندهات جهانم دوباره بیقرار شد
عشق تو قشنگترین اتفاق روزگار شد
🩷 🩷 این پارت امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷
شب خوش 💓
از زبان مرینت
صبح روز بعد تصمیمم را گرفته بودم.
باید کمی فاصله میگرفتم.
نه از روی ناراحتی.
نه به خاطر اینکه از ادرین دلخور بودم.
فقط برای اینکه بفهمم واقعاً چه میخواهم.
و مهمتر از همه...
میخواستم بفهمم اگر ادرین کنارم نباشد، چه حسی خواهم داشت.
وقتی وارد کلاس شدم، ادرین مثل همیشه لبخند زد.
«صبح بخیر، مرینت.»
من هم لبخند زدم.
«صبح بخیر.»
اما این بار به جای اینکه کنار او بنشینم، روی صندلی خودم نشستم.
ادرین چند ثانیه نگاهم کرد.
«مرینت؟»
«هوم؟»
«نمیای اینجا؟»
«امروز میخوام اینجا بشینم.»
لبخندش کمی محو شد.
«باشه.»
همین یک کلمه کافی بود تا قلبم فشرده شود.
من خودم این فاصله را خواسته بودم.
پس چرا از دیدن ناراحتی او ناراحت شده بودم؟
---
زنگ تفریح، ادرین به سمت من آمد.
«میای بریم حیاط؟»
«امروز باید با لوکا روی پروژه کار کنم.»
«آها.»
لبخند زد.
«باشه.»
رفت.
چند دقیقه بعد لوکا کنارم نشست.
«مرینت.»
«بله؟»
«چی شده؟»
«هیچی.»
لوکا خندید.
«تو هم مثل ادرین شدی. هر وقت چیزی هست میگی هیچی.»
لبخندم محو شد.
«فقط دارم فکر میکنم.»
«درباره ادرین؟»
ساکت ماندم.
لوکا چیزی نگفت.
بعد از چند ثانیه گفت:
«لازم نیست الان جواب همهچیز رو بدونی.»
به او نگاه کردم.
«ولی اگه اشتباه کنم چی؟»
«چه اشتباهی؟»
«اگه بهش نزدیک بشم و بعد همهچیز خراب بشه؟»
لوکا آرام گفت:
«مرینت، تو از الان داری برای اتفاقی که هنوز نیفتاده میترسی.»
سرم را پایین انداختم.
حرفش درست بود.
---
از زبان ادرین
تمام روز احساس میکردم چیزی تغییر کرده.
مرینت هنوز با من حرف میزد.
هنوز لبخند میزد.
اما دیگر مثل قبل کنارم نمینشست.
دیگر خودش سر صحبت را باز نمیکرد.
و هر بار که به سمتش میرفتم، انگار یک قدم عقبتر ایستاده بود.
نمیدانستم چه اتفاقی افتاده.
در زنگ آخر، بالاخره نتوانستم تحمل کنم.
نزدیکش رفتم.
«مرینت.»
«بله؟»
«من کاری کردم؟»
با تعجب نگاهم کرد.
«چی؟»
«امروز با من فرق کردی.»
مرینت چند لحظه ساکت ماند.
«نه.»
«پس چرا داری ازم فاصله میگیری؟»
این بار جواب نداد.
آرامتر پرسیدم:
«اگه از چیزی ناراحتی، بهم بگو.»
مرینت به چشمهایم نگاه کرد.
«من از تو ناراحت نیستم.»
«پس از چی؟»
لبهایش را روی هم فشار داد.
«از خودم.»
خشکم زد.
«یعنی چی؟»
مرینت نگاهش را پایین انداخت.
«نمیدونم چطور باید توضیح بدم.»
گفتم:
«هر طور راحتی.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«من عادت ندارم کسی اینقدر برام مهم باشه.»
قلبم تندتر زد.
اما چیزی نگفتم.
ادامه داد:
«وقتی آدم سالها تنها باشه، تنهایی براش عادی میشه.»
نگاهش هنوز پایین بود.
«بعد یه نفر وارد زندگیاش میشه و همهچیز تغییر میکنه.»
آرام گفتم:
«مرینت...»
«من از این تغییر میترسم.»
---
چند لحظه هیچکدام حرف نزدیم.
بعد ادرین گفت:
«من نمیخوام مجبور باشی چیزی رو تغییر بدی.»
سرم را بالا آوردم.
«واقعاً؟»
«آره.»
«حتی اگه...»
مکث کردم.
«حتی اگه یه روز بفهمی من مشکلاتی دارم که بقیه ندارن؟»
ادرین گفت:
«همه آدمها مشکلات خودشون رو دارن.»
«ولی شاید مشکل من برای تو سخت باشه.»
«اون موقع با هم دربارهش حرف میزنیم.»
«و اگه نتونستی؟»
ادرین کمی فکر کرد.
بعد گفت:
«اون موقع خودت رو سرزنش نمیکنی.»
بهتزده نگاهش کردم.
«چرا؟»
«چون اینکه یک رابطه یا یک دوستی چطور پیش بره، تقصیر یک نفر نیست.»
چشمهایم کمی گرم شد.
سالها بود که از اینکه دیگران به خاطر من نگران شوند میترسیدم.
اما ادرین حتی یک بار هم نگفت:
«تو مشکلی.»
نگفت:
«باید مراقبت باشم.»
فقط گفت:
«با هم حرف میزنیم.»
و شاید همین چیزی بود که همیشه میخواستم.
کسی که من را فقط به خاطر شرایط زندگیام نبیند.
کسی که اول خود مرینت را ببیند.
آرام گفتم:
«ممنون.»
ادرین لبخند زد.
«برای چی؟»
«برای اینکه عجله نمیکنی.»
«قرار نیست بهت فشار بیارم.»
چند ثانیه به هم نگاه کردیم.
بعد من لبخند زدم.
«فکر کنم فردا دوباره کنار تو بشینم.»
ادرین خندید.
«پس این یعنی آشتی؟»
«ما که قهر نبودیم.»
«برای من بود.»
«چرا؟»
«چون امروز دلم برای حرف زدنت تنگ شده بود.»
لبخندم روی صورتم ماند.
این بار فرار نکردم.
---
از زبان راوی
مرینت آن شب یک تصمیم گرفت.
نه تصمیمی درباره اینکه آیا باید با ادرین وارد رابطه شود یا نه.
هنوز برای آن زود بود.
فقط تصمیم گرفت دیگر به خاطر ترس، احساس واقعی خودش را انکار نکند.
او هنوز میترسید.
از وابسته شدن.
از از دست دادن.
از اینکه روزی همهچیز تغییر کند.
اما حالا یک چیز را فهمیده بود:
دوست داشتن یک نفر به این معنی نیست که باید آینده را تضمین کنی.
گاهی فقط یعنی اجازه بدهی یک نفر تو را همانطور که هستی بشناسد.
و برای اولین بار، مرینت آماده بود یک قدم کوچک بردارد.
فردا دوباره کنار ادرین مینشست.
و شاید...
آن یک قدم کوچک، آغاز اتفاق بزرگی میشد.
بفرمایید پارت و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷
این پارت به خاطر این که فردا صبح میدم دوباره شرط نداره