p23

تو آمدی و قلبم پر از بهار شد

با خنده‌ات جهانم دوباره بی‌قرار شد

عشق تو قشنگ‌ترین اتفاق روزگار شد

از زبان مرینت

آن شب، روی تخت نشسته بودم و دفترم را باز کرده بودم.

اما حتی یک کلمه هم نمی‌نوشتم.

قلم بین انگشت‌هایم ثابت مانده بود و ذهنم فقط یک چیز را تکرار می‌کرد:

«کنار تو بودن باعث می‌شه حتی باختن هم بد نباشه.»

جمله‌ای که ادرین در کلاس گفته بود.

لبخند کوچکی زدم.

اما چند ثانیه بعد، لبخندم محو شد.

دفتر را بستم.

«مرینت، داری به چی فکر می‌کنی؟»

جوابش را می‌دانستم.

به ادرین.

به اینکه چقدر بودنش برایم مهم شده بود.

به اینکه وقتی وارد کلاس می‌شد، ناخودآگاه دنبالش می‌گشتم.

به اینکه وقتی با دیگران حرف می‌زد، گاهی دلم می‌خواست توجهش دوباره به من برگردد.

و همین موضوع بیشتر از همه می‌ترساندم.

چون من قبلاً این حس را تجربه نکرده بودم.

سال‌ها عادت کرده بودم تنها باشم.

عادت کرده بودم اگر ناراحت شدم، خودم را آرام کنم.

اگر کسی کنارم نبود، چیزی نگویم.

اگر کسی نگرانم شد، لبخند بزنم و بگویم:

«من خوبم.»

اما ادرین فرق داشت.

او سؤال می‌پرسید.

منتظر جواب می‌ماند.

اگر می‌گفتم «خوبم»، باور نمی‌کرد و دوباره می‌پرسید.

و شاید همین موضوع باعث شده بود کم‌کم به بودنش عادت کنم.

اما یک ترس بزرگ در ذهنم بود.

اگر یک روز بفهمد من همیشه مثل بقیه نیستم چه؟

اگر دوباره آن نگاه‌های نگران را ببینم؟

اگر به جای اینکه مرینت را ببیند، فقط دختری را ببیند که باید مراقبش باشند؟

دستم را روی دفتر گذاشتم.

آرام گفتم:

«من نمی‌خوام کسی به خاطر شرایط من کنارم بمونه.»

---

صبح روز بعد

وقتی وارد کلاس شدم، ادرین فوراً متوجه من شد.

«صبح بخیر.»

«صبح بخیر.»

«چرا این‌قدر ساکتی؟»

«خوبم.»

ادرین چند ثانیه نگاهم کرد.

«واقعاً؟»

لبخند زدم.

«آره.»

اما این بار سؤالش بیشتر از همیشه من را مضطرب کرد.

چرا؟

چون دلم می‌خواست حقیقت را به او بگویم.

ولی همزمان می‌ترسیدم.

ادرین کنارم نشست.

«مرینت؟»

«بله؟»

«اگه چیزی اذیتت می‌کنه، می‌تونی بهم بگی.»

به صورتش نگاه کردم.

چقدر ساده حرف می‌زد.

چقدر صادق بود.

و همین کار را سخت‌تر می‌کرد.

گفتم:

«اگه یه چیزی درباره من بفهمی که انتظارش رو نداشتی...»

ادرین منتظر ماند.

«چی؟»

نگاهم را پایین انداختم.

«هیچی.»

«مرینت.»

«گفتم هیچی.»

او دیگر چیزی نپرسید.

فقط آرام گفت:

«هر وقت آماده بودی.»

همین جمله باعث شد بغضم را قورت بدهم.

او اصرار نکرد.

قضاوت نکرد.

فقط منتظر ماند.

---

از زبان راوی

آن روز مرینت بیشتر از همیشه از ادرین فاصله گرفت.

نه به این دلیل که نمی‌خواست کنارش باشد.

اتفاقاً برعکس.

هرچه بیشتر به او علاقه‌مند می‌شد، ترسش هم بیشتر می‌شد.

در زنگ تفریح، ادرین و لوکا مشغول صحبت بودند.

مرینت از دور نگاهشان می‌کرد.

لوکا چیزی گفت و ادرین خندید.

مرینت هم لبخند زد.

اما بعد با خودش فکر کرد:

«شاید بهتر باشه قبل از اینکه بیشتر وابسته بشم، فاصله بگیرم.»

همان لحظه خودش از این فکر ناراحت شد.

«ولی چرا باید از کسی که دوستش دارم فرار کنم؟»

جوابی نداشت.

---

بعد از مدرسه، مرینت تنها در حیاط ایستاده بود.

ادرین از پشت سر صدایش زد:

«مرینت.»

برگشت.

«بله؟»

«امروز از صبح عجیب شدی.»

«من؟»

«آره.»

مرینت لبخند زد.

«چیزی نیست.»

ادرین آرام گفت:

«تو همیشه وقتی چیزی هست، می‌گی چیزی نیست.»

مرینت ساکت شد.

این جمله دقیقاً به قلبش خورد.

«چرا این‌قدر منو می‌شناسی؟»

ادرین لبخند زد.

«چون بهت توجه می‌کنم.»

مرینت نگاهش کرد.

همین جمله کافی بود تا تمام دیوارهایی که ساخته بود دوباره ترک بردارند.

آرام گفت:

«ادرین...»

«بله؟»

«اگه یه روز فهمیدی من اون چیزی نیستم که فکر می‌کردی...»

ادرین میان حرفش گفت:

«اون موقع هم خودت هستی.»

مرینت مات ماند.

ادرین ادامه داد:

«من با چیزی که درباره تو نمی‌دونم دوستت ندارم. با خودت دوست شدم.»

مرینت برای چند لحظه هیچ جوابی نداشت.

چشم‌هایش را پایین انداخت.

«تو نمی‌دونی داری چی می‌گی.»

«شاید ندونم.»

مکث کرد.

«ولی می‌دونم وقتی ناراحتی، دلم می‌خواد کنارت باشم. وقتی خوشحالی، منم خوشحال می‌شم. و وقتی نیستی، مدرسه یه جور دیگه‌ست.»

مرینت قلبش را حس کرد که تندتر شده.

اما این بار ترسش کمتر نبود.

بیشتر بود.

چون حالا می‌دانست احساس ادرین احتمالاً فقط تصور خودش نیست.

و همین، تصمیم را سخت‌تر می‌کرد.

آرام گفت:

«من می‌ترسم.»

ادرین با تعجب پرسید:

«از چی؟»

مرینت چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

«از اینکه یه روز از اینکه منو انتخاب کردی پشیمون بشی.»

ادرین جواب داد:

«من هنوز هیچ انتخابی نکردم.»

مرینت سرش را بالا آورد.

ادرین لبخند کوچکی زد.

«فقط دارم تو رو می‌شناسم.»

مرینت برای اولین بار آن روز واقعاً لبخند زد.

اما وقتی از مدرسه خارج شد، هنوز یک سؤال در ذهنش بود:

اگر ادرین واقعاً من را همان‌طور که هستم بخواهد، آیا من هم جرئت دارم به او اجازه بدهم وارد قلبم شود؟

و برای مرینت، جواب این سؤال از گفتن «دوستت دارم» خیلی سخت‌تر بود.