روزی روزگاری عشق
· · خواندن 3 دقیقه p18
تو آمدی و قلبم پر از بهار شد
با خندهات جهانم دوباره بیقرار شد
عشق تو قشنگترین اتفاق روزگار شد
.
از زبان ادرین
آن روز وقتی از مدرسه بیرون آمدم، ذهنم آرام نمیشد.
مرینت گفته بود:
«دوستها باید با هم حرف بزنن.»
کلمهی «دوست» مدام در ذهنم تکرار میشد.
دوست...
من واقعاً فقط دوستش بودم؟
هرچه بیشتر فکر میکردم، جوابم واضحتر میشد.
نه.
حداقل برای من، دیگر اینطور نبود.
اما هنوز نمیدانستم باید چه کار کنم.
---
صبح روز بعد، زودتر از همیشه به مدرسه رسیدم.
وارد کلاس شدم و کیفم را روی صندلی گذاشتم.
چند دقیقه بعد، مرینت وارد شد.
تا من را دید، لبخند زد.
«صبح بخیر.»
«صبح بخیر.»
کنارم نشست.
«امروز چرا اینقدر زود اومدی؟»
شانه بالا انداختم.
«نمیدونم.»
مرینت خندید.
«تو خیلی جوابهای عجیبی میدی.»
«چون خودمم جواب بعضی سؤالها رو نمیدونم.»
نگاهم کرد.
«مثلاً؟»
میخواستم بگویم:
«مثلاً اینکه چرا هر روز منتظر دیدنت هستم.»
اما فقط گفتم:
«هیچی.»
مرینت چشمهایش را ریز کرد.
«بازم مشکوکی.»
خندیدم.
«تو خیلی به من شک داری.»
«چون زیادی عجیب رفتار میکنی.»
---
زنگ اول که تمام شد، معلم گفت:
«برای پروژه امروز باید هر گروه بخشی از کارش رو ارائه بده.»
من و مرینت به هم نگاه کردیم.
مرینت آرام گفت:
«حاضری؟»
«با تو؟ همیشه.»
مرینت خندید.
«پس بریم.»
جلوی کلاس رفتیم.
مرینت شروع کرد به توضیح دادن.
من هم ادامه دادم.
هر وقت یکی از ما چیزی یادش میرفت، دیگری کمکش میکرد.
در پایان، معلم لبخند زد.
«خوب بود. همکاریتون هم خیلی خوبه.»
وقتی نشستیم، مرینت آرام گفت:
«دیدی؟ تیم خوبی هستیم.»
گفتم:
«گفتم که.»
«چی رو؟»
«اینکه همتیمی خوبی داری.»
مرینت خندید.
«خیلی خب، آقای مغرور.»
---
در زنگ تفریح، لوکا به سمت ما آمد.
«مرینت، پروژهمون رو هم باید تکمیل کنیم.»
«آره، یادم بود.»
ادرین این بار چیزی نگفت.
لوکا نگاه کوتاهی به من انداخت.
بعد گفت:
«ادرین، تو هم میتونی بیای.»
با تعجب نگاهش کردم.
«من؟»
«آره. بالاخره همکلاسیایم.»
مرینت گفت:
«ایده خوبیه.»
من لبخند زدم.
«باشه.»
این بار حسادت نکردم.
برای اولین بار فهمیدم اگر واقعاً مرینت را دوست دارم، نباید هر بار که با شخص دیگری صحبت میکند ناراحت شوم.
---
بعد از مدرسه، سه نفری در کتابخانه نشستیم.
لوکا مشغول نوشتن بود.
مرینت هم مطالب را مرتب میکرد.
من گاهی به آنها نگاه میکردم.
ناگهان لوکا آرام گفت:
«ادرین.»
«بله؟»
«یه لحظه میای بیرون؟»
بلند شدم.
وقتی از کتابخانه بیرون رفتیم، لوکا گفت:
«بهتری؟»
«منظورت چیه؟»
«امروز دیگه ناراحت نیستی.»
لبخند زدم.
«سعی کردم نباشم.»
لوکا گفت:
«خوبه.»
بعد مکث کرد.
«ولی هنوز بهش نگفتی؟»
فهمیدم منظورش چیست.
«نه.»
«میخوای بگی؟»
به داخل کتابخانه نگاه کردم.
مرینت سرش پایین بود و مشغول نوشتن.
گفتم:
«هنوز نه.»
لوکا گفت:
«پس حداقل خودت رو مجبور نکن وانمود کنی چیزی نیست.»
سرم را تکان دادم.
«میدونم.»
---
از زبان مرینت
وقتی ادرین برگشت، متوجه شدم حالش بهتر شده.
گفتم:
«چی شده بود؟»
«هیچی.»
«دوباره هیچی؟»
خندید.
«این بار واقعاً هیچی.»
«باشه.»
چند لحظه بعد، ادرین کنارم نشست.
گفت:
«مرینت؟»
«بله؟»
«دیروز وقتی ازم پرسیدی چرا ناراحتم...»
«آره.»
«من همهچیز رو بهت نگفتم.»
قلمم را روی دفتر گذاشتم.
«چی رو نگفتی؟»
ادرین کمی مکث کرد.
«اینکه وقتی تو با لوکا بودی، حس کردم...»
ساکت شد.
«حس کردی چی؟»
به من نگاه کرد.
«حس کردم دلم میخواد بیشتر کنار تو باشم.»
چند ثانیه هیچکدام حرف نزدیم.
لبخند کوچکی زدم.
«خب... میتونی کنارم باشی.»
ادرین هم لبخند زد.
«جدی؟»
«آره.»
«پس از فردا میتونم بیشتر کنارت بشینم؟»
خندیدم.
«اگه غر نزنی.»
«قول میدم.»
«و خودشیفتگی هم نکنی.»
«اون یکی رو نمیتونم قول بدم.»
خندیدم.
«پس هیچچیز تغییر نکرده.»
ادرین هم خندید.
اما در دلش میدانست یک چیز تغییر کرده.
او دیگر نمیخواست احساسش را انکار کند.
فقط هنوز یک قدم تا گفتن حقیقت فاصله داشت.
و آن حقیقت چیزی نبود جز:
«مرینت، من بیشتر از یک دوست دوستت دارم.»
این پارت شرط ندارد الان دوباره پارت بعد رو میدم