عصر جدید
· · خواندن 5 دقیقه رمان عصر جدید
P13
وقتی قهرمانها کنار میروند…
قهرمانان پاریس باید جانشینان خود را انتخاب کنند؛ کسانی که قرار است جای آنها را بگیرند و میراثشان را ادامه دهند.
اما هیچکس نمیداند این جانشینان چه کسانی هستند…
فرزندانی که شاید حتی از قهرمانان امروزی هم قدرتمندتر باشند؛ نسلی تازه که قرار است با ورودشان، عصر جدیدی از قهرمانی را آغاز کنند.
اما این فقط یک انتخاب ساده نیست…
چون قرار است قهرمانانی ظهور کنند که تاریخ پاریس هرگز مانندشان را به خود ندیده است. ✨
و این، آغاز افسانهای تازه است…
حمایت یادتون نره 🩷 😊
شرط پارت بعد پنج لایک و چهل کامنت
پاریس دیگر آن شهر آرام چند دقیقه قبل نبود.
صدای مردم از خیابانها بلند شده بود و همه با نگرانی به مرد عجیبی نگاه میکردند که در میان خیابان حرکت میکرد.
آلفردو خندهکنان قدم برمیداشت.
سلاح بزرگش را روی شانه گذاشته بود و هر جا میرفت، مردم با ترس از سر راهش کنار میرفتند.
— هیچکس نمیتونه منو متوقف کنه!
در همان لحظه، چیزی از بالای ساختمان به سرعت پایین آمد.
یویوی لیدیباگ به سمت سلاح آلفردو رفت و آن را گرفت.
— مطمئنی؟
آلفردو سرش را بالا آورد.
لیدیباگ روی لبهی ساختمان ایستاده بود.
کنارش هم کتنوار قرار داشت.
کتنوار لبخند زد.
— ما معمولاً قبل از شروع مبارزه سؤال میپرسیم.
لیدیباگ نگاه کوتاهی به او کرد.
— واقعاً؟
— نه!
و با سرعت پایین پرید.
لیدیباگ هم پشت سرش حرکت کرد.
آلفردو غرید:
— شما دو نفر!
سلاحش را بالا آورد.
نور نارنجی شدیدی از آن خارج شد.
کتنوار با سرعت کنار رفت.
نور درست از کنار او رد شد و به دیوار ساختمان خورد.
— اوه!
کتنوار به دیوار نگاه کرد.
— این آقا واقعاً عصبانیه!
لیدیباگ از بالای سرش رد شد و با یویو ضربهای به سلاح آلفردو زد.
— حواست به خودت باشه!
آلفردو چند قدم عقب رفت.
— فکر کردید میتونید منو شکست بدید؟
لیدیباگ لبخند زد.
— هنوز داریم تلاش میکنیم.
آلفردو دوباره سلاحش را بالا برد.
این بار نور نارنجی از چند جهت پخش شد.
لیدیباگ و کتنوار مجبور شدند از مسیرهای مختلف حرکت کنند.
کتنوار روی دیوار دوید و خودش را به پشت آلفردو رساند.
— سلام!
آلفردو برگشت.
کتنوار لبخند زد.
— حواسپرت شدی؟
اما درست همان لحظه آلفردو سلاحش را چرخاند.
کتنوار مجبور شد سریع کنار برود.
لیدیباگ از فرصت استفاده کرد و یویویش را دور دست آلفردو انداخت.
— حالا!
کتنوار عصایش را بالا آورد و به سلاح آلفردو ضربه زد.
سلاح از دست او جدا شد و چند متر آن طرفتر افتاد.
لیدیباگ با خوشحالی گفت:
— گرفتیمش!
اما آلفردو ناگهان خندید.
— هنوز نه!
او دستش را به سمت گوشیای که در جیبش بود برد.
گوشی را بیرون آورد.
لیدیباگ با تعجب گفت:
— اون دیگه چیه؟
آلفردو گوشی را بالا گرفت.
— قدرت من فقط به اون سلاح وابسته نیست!
انگشتش را روی صفحه گذاشت.
ناگهان موجی از انرژی نارنجی اطرافش شکل گرفت.
لیدیباگ سریع یویویش را به سمت گوشی پرتاب کرد.
یویو به گوشی برخورد کرد.
تق!
گوشی از دست آلفردو افتاد.
صفحهاش ترک برداشت.
آلفردو با عصبانیت فریاد زد:
— نه!
لیدیباگ به سمت گوشی دوید.
اما آلفردو زودتر رسید.
با یک حرکت گوشی را برداشت.
گوشی دیگر سالم نبود.
صفحهی آن کاملاً شکسته و پر از ترک شده بود.
آلفردو با عصبانیت گفت:
— همهچیز رو خراب کردید!
لیدیباگ به گوشی خیره شد.
ناگهان چیزی عجیب اتفاق افتاد.
از میان ترکهای صفحه، نوری بنفش بیرون زد.
کتنوار با تعجب گفت:
— لیدیباگ... اون نور رو میبینی؟
لیدیباگ چند قدم جلو رفت.
— آره.
نور بیشتر و بیشتر شد.
آلفردو به گوشی نگاه کرد.
— نه...
یک پروانهی سیاه از میان نور بیرون آمد.
پروانه برای لحظهای بالای سر آلفردو چرخید.
بعد آرام در هوا معلق ماند.
آلفردو دستش را دراز کرد.
— برگرد!
اما پروانه دیگر به او توجهی نکرد.
لیدیباگ فهمید چه اتفاقی افتاده است.
یویویش را بالا آورد و با دقت پروانه را درون آن گرفت.
پروانه میان حلقهی یویو گیر افتاد و نور بنفش اطرافش ناپدید شد.
لیدیباگ یویو را باز کرد.
پروانهی سیاه داخل آن بال میزد.
لیدیباگ آرام به آن نگاه کرد.
دیگر خبری از خشم و هیجان مبارزه در چهرهاش نبود.
با صدایی آرام گفت:
— دیگه آزاری نمیرسونی.
دستش را کمی جلو برد.
— پروانهی کوچولو... آزاد شدی.
ناگهان نور سفیدی اطراف پروانه را گرفت.
رنگ سیاه بالهایش کمکم تغییر کرد.
سیاهی کنار رفت و جای آن را سفیدی روشن و درخشان گرفت.
پروانهی سفید چند لحظه روی دست لیدیباگ نشست.
بعد بالهایش را باز کرد.
آرام در هوا بالا رفت.
کتنوار با لبخند به آن نگاه کرد.
— زیبا شد.
لیدیباگ هم لبخند زد.
— چون دیگه خشمگین نیست.
پروانهی سفید چند دور اطراف آنها چرخید و بعد در آسمان شب ناپدید شد.
در همان لحظه، آلفردو روی زمین نشست.
دیگر خبری از لباس عجیب و قدرتهایش نبود.
او دوباره همان مردی شده بود که چند ساعت قبل از شرکت اخراج شده بود؛ مردی عصبانی و ناراحت که حالا به کاری که کرده بود فکر میکرد.
لیدیباگ آرام کنارش رفت.
— همهچیز تموم شد.
مرد سرش را پایین انداخت.
— من فقط... خیلی عصبانی بودم.
کتنوار کنار لیدیباگ ایستاد.
— گاهی عصبانیت باعث میشه آدم تصمیمهایی بگیره که بعداً ازشون پشیمون بشه.
مرد چیزی نگفت.
لیدیباگ به آسمان نگاه کرد.
پروانهی سفید دیگر دیده نمیشد.
اما یک چیز برایش روشن بود.
این فقط یک مبارزه نبود.
کسی در پشت این اتفاقات قرار داشت.
کسی که توانسته بود از خشم یک انسان استفاده کند و آن را به قدرت تبدیل کند.
کتنوار با جدیت گفت:
— لیدیباگ...
او برگشت.
— بله؟
— فکر کنم باید بفهمیم اون پروانه از کجا اومده.
لیدیباگ سر تکان داد.
— و قبل از اینکه دوباره برگرده، باید پیداش کنیم.
هر دو به چراغهای پاریس خیره شدند.
در ظاهر، شهر دوباره آرام شده بود.
اما در گوشهای تاریک از پاریس...
کسی از دور همهچیز را دیده بود.
و برای اولین بار، فهمیده بود که شکست دادن این دو قهرمان به این سادگیها نیست.