p17

تو آمدی و قلبم پر از بهار شد

با خنده‌ات جهانم دوباره بی‌قرار شد

عشق تو قشنگ‌ترین اتفاق روزگار شد

از زبان مرینت

روز بعد، از همان اول صبح یک اتفاق جالب افتاد.

معلم اعلام کرد که برای پروژه باید بعضی از بخش‌ها بعد از مدرسه تکمیل شوند.

هنوز حرفش تمام نشده بود که لوکا برگشت سمت من.

«مرینت، اگه وقت داری، بعد از مدرسه بریم کتابخونه؟ می‌تونیم قسمت آخر پروژه رو تموم کنیم.»

قبل از اینکه جواب بدهم، ادرین که کنارم نشسته بود، سرش را بالا آورد.

چند لحظه چیزی نگفت.

من گفتم:

«آره، باشه.»

ادرین فقط گفت:

«باشه.»

اما لحنش با همیشه فرق داشت.

نگاهش کردم.

«چیزی شده؟»

لبخند مصنوعی زد.

«نه.»

«مطمئنی؟»

«آره.»

لوکا گفت:

«پس بعد از کلاس می‌بینمت.»

«حتماً.»

ادرین دوباره مشغول نوشتن شد.

اما این بار حتی یک کلمه هم نمی‌نوشت.

فقط به صفحه دفترش نگاه می‌کرد.

---

از زبان ادرین

نمی‌فهمیدم چرا ناراحت شده بودم.

لوکا فقط از مرینت کمک خواسته بود.

همین.

هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود.

با خودم گفتم:

«خب، اون دوستشه.»

اما ذهنم جواب داد:

«پس چرا ناراحتی؟»

مداد را روی میز گذاشتم.

مرینت متوجه شد.

«ادرین؟»

«بله؟»

«تو واقعاً خوبی؟»

«آره.»

«از صبح چند بار پرسیدم.»

«گفتم خوبم.»

مرینت چند ثانیه نگاهم کرد.

بعد آرام گفت:

«باشه.»

اما می‌دانستم باور نکرده.

---

بعد از کلاس، مرینت کیفش را برداشت.

«ادرین، من باید برم کتابخونه.»

«آره.»

«فردا پروژه خودمون رو ادامه می‌دیم.»

«باشه.»

لبخند زد.

«فعلاً.»

«فعلاً.»

او رفت.

من هم چند ثانیه سر جایم ماندم.

بعد از پنجره دیدم که مرینت و لوکا به سمت کتابخانه می‌روند.

باز همان حس برگشت.

این بار تصمیم گرفتم فرار نکنم.

از مدرسه بیرون رفتم و در حیاط نشستم.

---

از زبان لوکا

من و مرینت پشت میز کتابخانه نشسته بودیم.

مرینت گفت:

«این قسمت رو من انجام می‌دم.»

«باشه.»

چند دقیقه بعد، لوکا متوجه شد مرینت حواسش جای دیگری است.

«مرینت؟»

«بله؟»

«فکرت پیش ادرینه؟»

مرینت جا خورد.

«چی؟! نه!»

لوکا خندید.

«خیلی سریع جواب دادی.»

مرینت سرخ شد و گفت:

«فقط... نمی‌دونم چرا امروز ناراحت بود.»

«ادرین؟»

«آره.»

«شاید حسود شده.»

مرینت با تعجب نگاهش کرد.

«باز؟»

«شاید.»

مرینت چند لحظه سکوت کرد.

«ولی چرا باید حسود بشه؟»

لوکا شانه بالا انداخت.

«این رو باید از خودش بپرسی.»

مرینت به دفترش نگاه کرد.

بعد آرام گفت:

«شاید بهتره ازش بپرسم.»

---

از زبان مرینت

پروژه که تمام شد، از کتابخانه بیرون آمدم.

ادرین هنوز در حیاط نشسته بود.

آرام به سمتش رفتم.

«ادرین؟»

سرش را بالا آورد.

«مرینت.»

کنارش نشستم.

«می‌تونم یه چیزی بپرسم؟»

«حتماً.»

«از صبح ناراحتی.»

«نه.»

«ادرین.»

ساکت شد.

گفتم:

«اگه چیزی ناراحتت کرده، می‌تونی بهم بگی.»

چند ثانیه به زمین نگاه کرد.

بعد گفت:

«وقتی دیدم تو و لوکا بعد از مدرسه با هم رفتید کتابخونه...»

مکث کرد.

«ناراحت شدم.»

متعجب نگاهش کردم.

«چرا؟»

ادرین نفس عمیقی کشید.

«خودمم دقیق نمی‌دونم.»

«حسادت کردی؟»

چند لحظه سکوت کرد.

بعد با صدای آرام گفت:

«شاید یه کم.»

لبخند کوچکی زدم.

«می‌دونی که لوکا فقط دوسته، درسته؟»

ادرین سرش را بالا آورد.

«آره.»

«پس لازم نیست ناراحت بشی.»

ادرین لبخند زد.

«می‌دونم.»

بلند شدم.

«خب، پس مشکل حل شد.»

ادرین هم بلند شد.

«مرینت؟»

برگشتم.

«بله؟»

گفت:

«ممنون که ازم پرسیدی.»

لبخند زدم.

«دوست‌ها باید با هم حرف بزنن.»

ادرین لبخندش کمی بیشتر شد.

اما در دلش جمله دیگری بود که هنوز نمی‌توانست بگوید:

«من نمی‌خوام فقط دوستت باشم.»

و خودش هم می‌دانست که دیر یا زود باید این حقیقت را با خودش و مرینت روبه‌رو کند.


شرط پارت بعد هشت لایک و چهل کامنت 

حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷