چند دقیقه‌ای گذشته بود و مامان مشغول ریختن قهوه برای همه بود.

من ساکت نشسته بودم و نگاهم روی فنجونم بود.

تام روبه‌رویم نشسته بود.

هنوز نمی‌تونستم مثل گذشته راحت باهاش حرف بزنم.

مامان فنجون رو جلوی من گذاشت و کنارم نشست.

— هنوزم قهوه‌ات رو تلخ می‌خوری؟

لبخند کوچیکی زدم.

— آره.

— هیچ‌چیز عوض نشده.

نگاهش کردم.

— خیلی چیزا عوض شده، مامان.

لبخندش کم‌رنگ شد.

— می‌دونم.

تام بالاخره سکوت رو شکست.

— لوکا گفت جک رو قبول نکردی.

نگاهم رو بهش دادم.

— هنوز هیچ جوابی به جک ندادم.

— چرا؟

ساده پرسید، انگار چهار سال گذشته هیچ تغییری ایجاد نکرده بود.

— چون من هنوز اصلاً نمی‌دونم چرا باید با کسی ازدواج کنم که انتخابش نکردم.

تام کمی به صندلی تکیه داد.

— جک پسر خوبیه.

— شاید.

— خانواده‌ش رو می‌شناسیم.

— این هم دلیل نمی‌شه.

تام چند لحظه ساکت موند.

— اون به خانواده‌مون نزدیکه. از نظر کاری و خانوادگی هم شرایط خوبی داره.

با شنیدن این جمله، اخم کردم.

— پس دلیلش همینه؟

— منظورت چیه؟

— اینکه خانواده‌شون موقعیت خوبی دارن.

مامان آرام گفت:

— مرینت…

اما من نگاهم رو از تام برنداشتم.

— من چهار سال پیش از این خونه رفتم چون احساس کردم برای تو فقط چیزی بودم که باید طبق خواسته‌ی خودت زندگی کنه.

تام چیزی نگفت.

— الان هم بعد از چهار سال برگشتم و اولین چیزی که می‌شنوم اینه که برای من تصمیم گرفتی با کی ازدواج کنم.

صدای تام کمی جدی‌تر شد.

— من برای ازدواجت تصمیم نگرفتم. فقط گفتم جک گزینه‌ی مناسبیه.

— ولی حتی از خودم نپرسیدی چی می‌خوام.

سکوت افتاد.

مامان به آرامی دستم رو گرفت.

— مرینت، بذار بابات حرفش رو بزنه.

چند ثانیه بعد تام گفت:

— من فقط نمی‌خواستم دوباره ببینم زندگی‌ات سخت بشه.

برای اولین بار لحنش کمی متفاوت بود.

اما هنوز نمی‌تونستم به راحتی حرفش رو باور کنم.

— زندگی من وقتی سخت شد که فکر کردم باید برای اینکه تو ازم راضی باشی، خودم نباشم.

تام نگاهش رو پایین انداخت.

مامان آهسته گفت:

— فکر کنم چهار سال برای هر دوتون سخت گذشته.

نگاهش کردم.

لبخند خیلی کوچیکی زد.

— ولی تو بالاخره برگشتی.

چیزی نگفتم.

فقط دستش رو فشار دادم.

تام چند لحظه بعد از جایش بلند شد.

— من عجله‌ای برای جواب ندارم.

نگاهش کردم.

— درباره‌ی جک؟

— آره.

مکث کرد.

— این بار خودت تصمیم بگیر.

بعد از اتاق بیرون رفت.

چند ثانیه بعد مامان آرام گفت:

— دیدی؟

به در نگاه کردم.

— چی رو؟

— شاید این چهار سال، اون هم خیلی چیزها رو فهمیده.

لبخند خیلی کمرنگی زدم.

— هنوز مطمئن نیستم.

مامان سرش رو روی شونه‌ام گذاشت.

— لازم نیست همین امروز مطمئن بشی.

و برای اولین بار از وقتی وارد خونه شده بودم، کمی احساس کردم شاید موندن در این خانه آن‌قدرها هم سخت نباشد.

***
شرط پارت بعد

کامنت ۲۵

لایک۵