آخرین گلوله فصل۲پارت ۱۴
· · خواندن 2 دقیقه چند دقیقهای گذشته بود و مامان مشغول ریختن قهوه برای همه بود.
من ساکت نشسته بودم و نگاهم روی فنجونم بود.
تام روبهرویم نشسته بود.
هنوز نمیتونستم مثل گذشته راحت باهاش حرف بزنم.
مامان فنجون رو جلوی من گذاشت و کنارم نشست.
— هنوزم قهوهات رو تلخ میخوری؟
لبخند کوچیکی زدم.
— آره.
— هیچچیز عوض نشده.
نگاهش کردم.
— خیلی چیزا عوض شده، مامان.
لبخندش کمرنگ شد.
— میدونم.
تام بالاخره سکوت رو شکست.
— لوکا گفت جک رو قبول نکردی.
نگاهم رو بهش دادم.
— هنوز هیچ جوابی به جک ندادم.
— چرا؟
ساده پرسید، انگار چهار سال گذشته هیچ تغییری ایجاد نکرده بود.
— چون من هنوز اصلاً نمیدونم چرا باید با کسی ازدواج کنم که انتخابش نکردم.
تام کمی به صندلی تکیه داد.
— جک پسر خوبیه.
— شاید.
— خانوادهش رو میشناسیم.
— این هم دلیل نمیشه.
تام چند لحظه ساکت موند.
— اون به خانوادهمون نزدیکه. از نظر کاری و خانوادگی هم شرایط خوبی داره.
با شنیدن این جمله، اخم کردم.
— پس دلیلش همینه؟
— منظورت چیه؟
— اینکه خانوادهشون موقعیت خوبی دارن.
مامان آرام گفت:
— مرینت…
اما من نگاهم رو از تام برنداشتم.
— من چهار سال پیش از این خونه رفتم چون احساس کردم برای تو فقط چیزی بودم که باید طبق خواستهی خودت زندگی کنه.
تام چیزی نگفت.
— الان هم بعد از چهار سال برگشتم و اولین چیزی که میشنوم اینه که برای من تصمیم گرفتی با کی ازدواج کنم.
صدای تام کمی جدیتر شد.
— من برای ازدواجت تصمیم نگرفتم. فقط گفتم جک گزینهی مناسبیه.
— ولی حتی از خودم نپرسیدی چی میخوام.
سکوت افتاد.
مامان به آرامی دستم رو گرفت.
— مرینت، بذار بابات حرفش رو بزنه.
چند ثانیه بعد تام گفت:
— من فقط نمیخواستم دوباره ببینم زندگیات سخت بشه.
برای اولین بار لحنش کمی متفاوت بود.
اما هنوز نمیتونستم به راحتی حرفش رو باور کنم.
— زندگی من وقتی سخت شد که فکر کردم باید برای اینکه تو ازم راضی باشی، خودم نباشم.
تام نگاهش رو پایین انداخت.
مامان آهسته گفت:
— فکر کنم چهار سال برای هر دوتون سخت گذشته.
نگاهش کردم.
لبخند خیلی کوچیکی زد.
— ولی تو بالاخره برگشتی.
چیزی نگفتم.
فقط دستش رو فشار دادم.
تام چند لحظه بعد از جایش بلند شد.
— من عجلهای برای جواب ندارم.
نگاهش کردم.
— دربارهی جک؟
— آره.
مکث کرد.
— این بار خودت تصمیم بگیر.
بعد از اتاق بیرون رفت.
چند ثانیه بعد مامان آرام گفت:
— دیدی؟
به در نگاه کردم.
— چی رو؟
— شاید این چهار سال، اون هم خیلی چیزها رو فهمیده.
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
— هنوز مطمئن نیستم.
مامان سرش رو روی شونهام گذاشت.
— لازم نیست همین امروز مطمئن بشی.
و برای اولین بار از وقتی وارد خونه شده بودم، کمی احساس کردم شاید موندن در این خانه آنقدرها هم سخت نباشد.
***
شرط پارت بعد
کامنت ۲۵
لایک۵
