روزی روزگاری عشق
· · خواندن 3 دقیقه p16
تو آمدی و قلبم پر از بهار شد
با خندهات جهانم دوباره بیقرار شد
عشق تو قشنگترین اتفاق روزگار شد
از زبان ادرین
زنگ تفریح تازه شروع شده بود.
من و مرینت کنار حیاط مدرسه قدم میزدیم.
مرینت داشت درباره پروژه حرف میزد، اما من بیشتر از اینکه به حرفهایش توجه کنم، به حالت صورتش نگاه میکردم.
وقتی چیزی تعریف میکرد، دستهایش را تکان میداد.
وقتی خودش متوجه میشد حرف بامزهای زده، قبل از همه خودش میخندید.
و عجیبتر از همه این بود که من هم کنار او مدام لبخند میزدم.
مرینت ناگهان جلوی من ایستاد.
«ادرین؟»
«هوم؟»
«اصلاً گوش میدی؟»
«آره.»
«پس من چی گفتم؟»
خشکم زد.
«گفتی... پروژه...»
مرینت دست به سینه شد.
«دیدی! گوش نمیدادی.»
خندیدم.
«باشه، قبول. حواسم پرت شده بود.»
«به چی؟»
نمیتوانستم بگویم: به تو.
پس سریع گفتم:
«به... امتحان هفته بعد.»
مرینت با شک نگاهم کرد.
«خیلی مشکوکی.»
«من؟»
«بله، تو!»
هر دو خندیدیم.
همان لحظه توپ یکی از بچهها به سمت ما آمد.
مرینت سریع کنار رفت و توپ از کنار ادرین رد شد.
ادرین توپ را گرفت و به سمت بچهها پرتاب کرد.
مرینت گفت:
«وای! چه واکنش سریعی.»
با غرور گفتم:
«خب، من مهارتهای زیادی دارم.»
مرینت چشمهایش را چرخاند.
«باز شروع کردی.»
«چی؟»
«آقای خودشیفته.»
«این اسم من نیست!»
«برای من هست.»
خندیدم.
«باشه، خانم غرغرو.»
مرینت با تعجب گفت:
«من غرغرو نیستم!»
«هستی.»
«نیستم.»
«هستی.»
«نیستم!»
هر دو دوباره خندیدیم.
---
چند دقیقه بعد، لوکا به سمت ما آمد.
«خب، اینجا چه خبره؟»
مرینت گفت:
«هیچی. ادرین دوباره داره خودشیفتگی میکنه.»
لوکا خندید.
«پس روز عادیایه.»
ادرین گفت:
«شما دوتا چرا همیشه علیه من هستید؟»
مرینت گفت:
«چون خودت باعثش میشی.»
لوکا کنار مرینت نشست.
«راستی مرینت، درباره پروژهمون یه ایده داشتم.»
مرینت فوراً گفت:
«بگو.»
ادرین ساکت شد.
لوکا شروع کرد توضیح دادن.
مرینت با دقت گوش میداد و هر چند لحظه یکبار سؤال میپرسید.
ادرین متوجه شد که باز همان حس عجیب برگشته.
اما این بار سعی کرد حسادت نکند.
با خودش گفت:
«لوکا دوستشه. من نباید ناراحت بشم.»
چند ثانیه بعد خودش را وارد گفتوگو کرد.
«به نظرم میتونیم این قسمت رو هم اضافه کنیم.»
مرینت لبخند زد.
«ایده خوبیه.»
لوکا هم گفت:
«آره، خوبه.»
برای اولین بار، ادرین احساس کرد لازم نیست با لوکا رقابت کند.
میتوانست کنار مرینت باشد، بدون اینکه بخواهد او را از دیگران جدا کند.
---
از زبان لوکا
بعد از زنگ، وقتی ادرین و مرینت به کلاس برگشتند، من چند لحظه پشت سرشان راه رفتم.
رفتار ادرین کاملاً واضح بود.
هر وقت مرینت با من حرف میزد، ادرین نگاهش میکرد.
هر وقت مرینت میخندید، ادرین هم لبخند میزد.
و وقتی مرینت از کنارمان دور میشد، نگاه ادرین دنبالش میرفت.
با خودم گفتم:
«این پسر واقعاً گرفتار شده.»
---
از زبان مرینت
کلاس که تمام شد، مشغول جمع کردن وسایلم بودم.
ادرین کنار میز من آمد.
«مرینت.»
«بله؟»
«امروز میخوای مستقیم بری خونه؟»
«آره. چرا؟»
«هیچی. فقط میخواستم بدونم.»
لبخند زدم.
«تو چرا اینقدر سؤال میپرسی؟»
«نمیدونم.»
«بازرسی روزانه!»
خندید.
«باشه، باشه.»
کیفم را برداشتم.
«فعلاً.»
«فعلاً.»
چند قدم دور شدم.
اما بعد برگشتم.
«ادرین؟»
«جانم؟»
«فردا پروژهمون رو با هم ادامه میدیم؟»
لبخندش بزرگتر شد.
«حتماً.»
«پس فردا میبینمت.»
«فردا میبینمت.»
از مدرسه بیرون آمدم.
در راه خانه، مدام به حرفهای امروز فکر میکردم.
به شوخیهایمان.
به اینکه چقدر کنار ادرین راحت بودم.
به اینکه وقتی نبود، دلم میخواست دوباره ببینمش.
همان لحظه ایستادم.
با خودم گفتم:
«صبر کن...»
چرا وقتی ادرین کنارم نبود، دلم برایش تنگ میشد؟
چرا وقتی با شخص دیگری حرف میزد، کمی ناراحت میشدم؟
و چرا لبخندش اینقدر برایم مهم شده بود؟
جوابش را نمیدانستم.
اما یک حس کوچک در ذهنم میگفت:
شاید ادرین برای من واقعاً بیشتر از یک دوست شده باشد...
این پارت شرط ندارد