رمان عصر جدید

P12

وقتی قهرمان‌ها کنار می‌روند…

قهرمانان پاریس باید جانشینان خود را انتخاب کنند؛ کسانی که قرار است جای آن‌ها را بگیرند و میراثشان را ادامه دهند.

اما هیچ‌کس نمی‌داند این جانشینان چه کسانی هستند…

فرزندانی که شاید حتی از قهرمانان امروزی هم قدرتمندتر باشند؛ نسلی تازه که قرار است با ورودشان، عصر جدیدی از قهرمانی را آغاز کنند.

اما این فقط یک انتخاب ساده نیست…

چون قرار است قهرمانانی ظهور کنند که تاریخ پاریس هرگز مانندشان را به خود ندیده است. ✨

و این، آغاز افسانه‌ای تازه است…

حمایت یادتون نره 🩷 😊 

شرط پارت بعد ده لایک و چهل کامنت 

از زبان ادرین

دیگه منتظر نماندم.

به اتاقم رفتم و در را بستم. نگاهی به انگشترم انداختم.

آرام گفتم:

— پلگ؟

موجود کوچک سیاه‌رنگ از انگشترم بیرون آمد.

— اینجام، ادرین!

لبخند زدم.

— وقتشه بریم سراغ اون مرد هویجی!

پلگ خندید.

— فقط امیدوارم این یکی منو به هویج تبدیل نکنه!

با خنده گفتم:

— نگران نباش، من ازت محافظت می‌کنم.

بعد دستم را بالا آوردم.

— کلز، اوت!

نور سیاهی دور بدنم پیچید.

چند لحظه بعد، لباس کت‌نوار جای لباس‌هایم را گرفت، نقاب روی صورتم قرار گرفت و گوش‌های گربه‌ای روی سرم ظاهر شدند.

دیگر ادرین نبودم.

من...

کت‌نوار بودم.

از پنجره بیرون پریدم و با کمک عصایم خودم را به سقف یکی از خانه‌های نزدیک رساندم.

چند ثانیه بعد، روی سقف فرود آمدم.

اما همان لحظه چشمم به کسی افتاد.

لباس قرمز...

خال‌های سیاه...

نقاب...

موهای سرمه‌ای.

لیدی‌باگ!

لبخند روی صورتم نشست.

— اوه، همکار محبوبم هم اینجاست!

لیدی‌باگ برگشت و با دیدنم لبخند زد.

— کت‌نوار!

به سمتش رفتم و گفتم:

— فکر کردم بدون من می‌ری سراغ ابرشرور.

لیدی‌باگ دست به کمر زد.

— داشتم فکر می‌کردم شاید این بار خودت رو با درخت اشتباه نگیری!

خندیدم.

— اون اتفاق فقط یک بار افتاد!

— فعلاً!

با خنده سرم را تکان دادم.

— خیلی خب، خانم لیدی‌باگ... آماده‌ای بریم یه مرد هویجی رو متوقف کنیم؟

لیدی‌باگ یویویش را آماده کرد.

— بزن بریم.

کنارش ایستادم و به خیابان نگاه کردم.

آلفردو هنوز در حال حرکت در شهر بود.

لبخندم محو شد.

— خب... وقت شوخی تمومه.

لیدی‌باگ کنارم ایستاد.

— این بار با هم.

من لبخند زدم.

— همیشه با هم.

هر دو همزمان به سمت ساختمان بعدی پریدیم.

پاریس منتظر دو قهرمان جدیدش بود...