هنوز از حرف لوکا شوکه بودم.

اصلاً انتظار نداشتم بعد از این همه مدت، اولین خبری که از خانواده‌ام می‌شنوم این باشه.

لوکا روبه‌روم ایستاده بود و من فقط نگاهش می‌کردم.

— یعنی… بابا موافقه؟

لوکا سرش رو تکون داد.

— آره. جک دیروز رفت پیش بابا و رسماً ازت خواستگاری کرد. بابا هم مخالفتی نکرد.

چند لحظه هیچ حرفی نزدم.

بعد با ناباوری خندیدم.

— باورم نمی‌شه…

ادرین که تا اون لحظه ساکت کنارم ایستاده بود، بالاخره پرسید:

— جک کیه؟

لوکا نگاهش رو به ادرین داد.

— شما؟

ادرین کمی مکث کرد.

— ادرین. همکار مرینت.

لوکا سری تکون داد.

— آها.

ادرین دوباره پرسید:

— خانواده‌شون از قبل خانواده‌ی شما رو می‌شناسن؟

— یه آشنایی قدیمی دارن.

ادرین چند ثانیه ساکت موند.

— پس از قبل هم…

لوکا حرفش رو قطع کرد.

— ببین، فکر کنم این موضوع خانوادگیه.

ادرین اخم خیلی کوچیکی کرد.

— من فقط سؤال پرسیدم.

— می‌دونم. ولی لازم نیست همه‌چیز رو بدونی.

لحن لوکا باعث شد ادرین هم کمی جدی بشه.

— خب وقتی یه نفر اومده از همکارت خواستگاری کرده، طبیعیه—

لوکا حرفش رو برید.

— به شما چه؟

فضا یک‌دفعه سنگین شد.

ادرین چیزی نگفت.

من هم که هنوز از اصل ماجرا بیرون نیومده بودم، بالاخره سرم رو بلند کردم.

— لوکا… تو الان جدی می‌گی؟

لوکا نگاهم کرد.

— آره.

با ناراحتی خندیدم.

— من چهار سال از خونه دور بودم، لوکا.

صدایم آرام بود، ولی ناراحتی‌ام کاملاً معلوم بود.

— چهار سال… فقط به خاطر بابا. چون هر بار انتخابم رو مسخره کرد، چون هیچ‌وقت نفهمید چرا می‌خوام پلیس بشم. برای همین رفتم.

لوکا ساکت موند.

ادامه دادم:

— بعد از چهار سال برگشتم پاریس. یک ساله اینجام… و توی تمام این یک سال حتی یک بار هم نرفتم ببینمشون.

نگاهم روی زمین افتاد.

— نه بابا رو دیدم، نه مامان رو، نه تو رو…

بعد دوباره به لوکا نگاه کردم.

— بعد از این همه مدت، اولین چیزی که از خانواده‌م می‌شنوم اینه که برام خواستگار اومده و بابام هم باهاش موافقه؟

صدایم لرزید.

— واقعاً انتظار داری باور کنم این همه مدت هیچ‌چیز براش مهم نبوده، ولی حالا ناگهان ازدواج من براش مهم شده؟

لوکا چند لحظه چیزی نگفت.

— مرینت…

سرم رو تکون دادم.

— نمی‌خوام الان درباره‌ش حرف بزنم.

لوکا آهی کشید.

— باشه. فقط خواستم خودت از من بشنوی.

بعد چند قدم عقب رفت.

اما قبل از اینکه بره، برگشت و گفت:

— هر تصمیمی گرفتی، خودت بگیر. این یکی حداقل باید دست خودت باشه.

وقتی رفت، چند ثانیه سکوت کردم.

ادرین کنارم ایستاده بود.

آرام گفت:

— حالت خوبه؟

لبخند خیلی کوتاهی زدم.

— نه… ولی خوب می‌شم.

ادرین چیزی نگفت.

فقط کنارم موند.


میخوام دوتا پارت پشت هم بدم

این پارت شرط نداره ولی پارت ۱۳ داره