آخرین گلوله فصل ۲ پارت ۱۲
· · خواندن 2 دقیقه هنوز از حرف لوکا شوکه بودم.
اصلاً انتظار نداشتم بعد از این همه مدت، اولین خبری که از خانوادهام میشنوم این باشه.
لوکا روبهروم ایستاده بود و من فقط نگاهش میکردم.
— یعنی… بابا موافقه؟
لوکا سرش رو تکون داد.
— آره. جک دیروز رفت پیش بابا و رسماً ازت خواستگاری کرد. بابا هم مخالفتی نکرد.
چند لحظه هیچ حرفی نزدم.
بعد با ناباوری خندیدم.
— باورم نمیشه…
ادرین که تا اون لحظه ساکت کنارم ایستاده بود، بالاخره پرسید:
— جک کیه؟
لوکا نگاهش رو به ادرین داد.
— شما؟
ادرین کمی مکث کرد.
— ادرین. همکار مرینت.
لوکا سری تکون داد.
— آها.
ادرین دوباره پرسید:
— خانوادهشون از قبل خانوادهی شما رو میشناسن؟
— یه آشنایی قدیمی دارن.
ادرین چند ثانیه ساکت موند.
— پس از قبل هم…
لوکا حرفش رو قطع کرد.
— ببین، فکر کنم این موضوع خانوادگیه.
ادرین اخم خیلی کوچیکی کرد.
— من فقط سؤال پرسیدم.
— میدونم. ولی لازم نیست همهچیز رو بدونی.
لحن لوکا باعث شد ادرین هم کمی جدی بشه.
— خب وقتی یه نفر اومده از همکارت خواستگاری کرده، طبیعیه—
لوکا حرفش رو برید.
— به شما چه؟
فضا یکدفعه سنگین شد.
ادرین چیزی نگفت.
من هم که هنوز از اصل ماجرا بیرون نیومده بودم، بالاخره سرم رو بلند کردم.
— لوکا… تو الان جدی میگی؟
لوکا نگاهم کرد.
— آره.
با ناراحتی خندیدم.
— من چهار سال از خونه دور بودم، لوکا.
صدایم آرام بود، ولی ناراحتیام کاملاً معلوم بود.
— چهار سال… فقط به خاطر بابا. چون هر بار انتخابم رو مسخره کرد، چون هیچوقت نفهمید چرا میخوام پلیس بشم. برای همین رفتم.
لوکا ساکت موند.
ادامه دادم:
— بعد از چهار سال برگشتم پاریس. یک ساله اینجام… و توی تمام این یک سال حتی یک بار هم نرفتم ببینمشون.
نگاهم روی زمین افتاد.
— نه بابا رو دیدم، نه مامان رو، نه تو رو…
بعد دوباره به لوکا نگاه کردم.
— بعد از این همه مدت، اولین چیزی که از خانوادهم میشنوم اینه که برام خواستگار اومده و بابام هم باهاش موافقه؟
صدایم لرزید.
— واقعاً انتظار داری باور کنم این همه مدت هیچچیز براش مهم نبوده، ولی حالا ناگهان ازدواج من براش مهم شده؟
لوکا چند لحظه چیزی نگفت.
— مرینت…
سرم رو تکون دادم.
— نمیخوام الان دربارهش حرف بزنم.
لوکا آهی کشید.
— باشه. فقط خواستم خودت از من بشنوی.
بعد چند قدم عقب رفت.
اما قبل از اینکه بره، برگشت و گفت:
— هر تصمیمی گرفتی، خودت بگیر. این یکی حداقل باید دست خودت باشه.
وقتی رفت، چند ثانیه سکوت کردم.
ادرین کنارم ایستاده بود.
آرام گفت:
— حالت خوبه؟
لبخند خیلی کوتاهی زدم.
— نه… ولی خوب میشم.
ادرین چیزی نگفت.
فقط کنارم موند.
میخوام دوتا پارت پشت هم بدم
این پارت شرط نداره ولی پارت ۱۳ داره
