رمان عصر جدید

P11

وقتی قهرمان‌ها کنار می‌روند…

قهرمانان پاریس باید جانشینان خود را انتخاب کنند؛ کسانی که قرار است جای آن‌ها را بگیرند و میراثشان را ادامه دهند.

اما هیچ‌کس نمی‌داند این جانشینان چه کسانی هستند…

فرزندانی که شاید حتی از قهرمانان امروزی هم قدرتمندتر باشند؛ نسلی تازه که قرار است با ورودشان، عصر جدیدی از قهرمانی را آغاز کنند.

اما این فقط یک انتخاب ساده نیست…

چون قرار است قهرمانانی ظهور کنند که تاریخ پاریس هرگز مانندشان را به خود ندیده است. ✨

و این، آغاز افسانه‌ای تازه است…

حمایت یادتون نره 🩷 😊 

از زبان ادرین

صدای آرام قاشق و چنگال تنها چیزی بود که سکوت سالن غذاخوری عمارت اگرست را می‌شکست.

میز بزرگ و مجلل وسط سالن قرار داشت و روی آن انواع غذاها چیده شده بود.

من روبه‌روی پدرم نشسته بودم.

گابریل مثل همیشه ساکت و جدی بود و بیشتر حواسش به غذایش بود تا من.

چند لحظه گذشت.

بالاخره سکوت را شکستم.

— امروز خیلی ساکتید.

پدرم بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:

— چیزی برای گفتن ندارم.

لبخند کوچکی زدم.

— این دقیقاً چیزیه که همیشه می‌گید.

پدرم نگاه کوتاهی به من انداخت.

— ادرین، غذایت را بخور.

— چشم.

دوباره مشغول غذا خوردن شدم.

همه‌چیز کاملاً عادی بود...

تا اینکه ناگهان چیزی از گوشه‌ی چشمم دیدم.

سرم را به سمت پنجره چرخاندم.

اول فکر کردم نور خیابان است.

اما نه...

چیزی عجیب در دوردست حرکت می‌کرد.

چشم‌هایم را ریز کردم.

— اون دیگه چیه؟

پدرم سرش را بلند کرد.

— چی دیدی؟

از جایم بلند شدم و به سمت پنجره رفتم.

حالا واضح‌تر می‌دیدمش.

مردی عجیب در خیابان ایستاده بود؛ لباسش نارنجی‌رنگ بود و ظاهرش به طرز عجیبی شبیه هویج شده بود!

با تعجب گفتم:

— یه مرد... شبیه هویج؟!

پدرم از جایش بلند شد و کنار پنجره آمد.

چند لحظه هر دو به بیرون خیره شدیم.

آن مرد ناگهان دستش را بالا برد و نور نارنجی عجیبی از سلاحش خارج شد.

باورم نمی‌شد چیزی که می‌دیدم واقعی باشد.

— این دیگه چه جور ابرشروریه؟

پدرم با صدایی جدی گفت:

— نمی‌دانم.

نگاهم را از پنجره برنداشتم.

یک لحظه یاد حرف دیشب افتادم.

«معجزه‌گرهایتان را به من بدهید.»

آرام گفتم:

— همون دشمنه...

پدرم نگاهش را به من دوخت.

— ادرین، آماده شو.

لبخند کوچکی زدم.

— فکر کنم وقتشه کت‌نوار وارد ماجرا بشه.

پدرم چیزی نگفت.

من هم از پنجره فاصله گرفتم.

این بار دیگر خبری از شام و سکوت عمارت نبود.

یک ابرشرور در پاریس ظاهر شده بود... و من باید جلویش را می‌گرفتم.