روزی روزگاری عشق
· · خواندن 3 دقیقه p14
تو آمدی و قلبم پر از بهار شد
با خندهات جهانم دوباره بیقرار شد
عشق تو قشنگترین اتفاق روزگار شد
از زبان راوی
زنگ آخر که خورد، بیشتر دانشآموزها با عجله وسایلشان را جمع کردند.
مرینت دفتر پروژه را داخل کیفش گذاشت و از کلاس بیرون آمد.
لوکا جلوی در منتظرش بود.
«مرینت، بریم کتابخونه؟ اونجا میتونیم روی پروژه کار کنیم.»
مرینت لبخند زد.
«باشه.»
هر دو به سمت کتابخانه راه افتادند.
اما چند قدم عقبتر، ادرین هم از کلاس بیرون آمد.
همین که چشمش به آنها افتاد، ایستاد.
دوباره همان حس آشنای دیروز سراغش آمد.
با خودش گفت:
«بازم؟»
چند ثانیه به رفتنشان نگاه کرد.
بعد تصمیم گرفت بیخیال شود.
اما درست وقتی میخواست از پلهها پایین برود، صدای خنده مرینت را از راهرو شنید.
ایستاد.
نگاهش را به سمت کتابخانه برگرداند.
لبخند مرینت از دور دیده میشد.
ادرین آهی کشید.
«چرا اینقدر برام مهمه؟»
---
از زبان مرینت
من و لوکا پشت یکی از میزهای کتابخانه نشستیم.
دفتر پروژه را باز کردم.
«خب، اول باید موضوعها رو تقسیم کنیم.»
لوکا گفت:
«من قسمت اول رو انجام میدم.»
«باشه. منم قسمت دوم رو.»
چند دقیقه مشغول نوشتن بودیم.
لوکا ناگهان گفت:
«مرینت؟»
«بله؟»
«تو همیشه اینقدر جدی درس میخونی؟»
خندیدم.
«نه. فقط وقتی کاری داشته باشم.»
«چون روز اول که دیدمت فکر کردم خیلی ساکتی.»
«من کلاً با آدمهایی که تازه میبینم زیاد حرف نمیزنم.»
لوکا لبخند زد.
«پس من خوششانس بودم.»
«چطور؟»
«چون با من حرف زدی.»
خندیدم.
«خب، تو هم خیلی سؤال میپرسی.»
«پس تقصیر خودته که جواب میدی.»
هر دو خندیدیم.
بعد لوکا گفت:
«راستی، ادرین رو از قبل میشناختی؟»
«نه. اونم تازه اومده.»
«به نظر میاد خیلی بهت نزدیک شده.»
کمی مکث کردم.
«ما فقط دوستیم.»
لوکا سرش را تکان داد.
«فهمیدم.»
دوباره مشغول پروژه شدیم.
اما من متوجه نشدم که چند دقیقه قبل، ادرین از جلوی شیشه کتابخانه رد شده بود.
او فقط برای یک لحظه داخل را نگاه کرد.
وقتی دید من و لوکا کنار هم نشستهایم، مکث کرد.
بعد بدون اینکه وارد شود، راهش را ادامه داد.
---
از زبان ادرین
نمیخواستم وارد کتابخانه شوم.
واقعاً نمیخواستم.
اما نمیدانستم چرا پاهایم من را تا آنجا کشانده بودند.
وقتی مرینت را کنار لوکا دیدم، دوباره ناراحت شدم.
این بار حتی بیشتر از قبل.
به حیاط رفتم و روی نیمکتی نشستم.
چند دقیقه بعد صدای قدمهایی شنیدم.
لوکا بود.
تنها آمده بود.
کنارم ایستاد.
«ادرین؟»
نگاهش کردم.
«بله؟»
«چرا اینجایی؟»
«هیچی. اومدم یه کم هوا بخورم.»
لوکا نشست.
چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
«تو از من ناراحتی؟»
متعجب نگاهش کردم.
«نه.»
«پس چرا هر وقت من با مرینت حرف میزنم، ساکت میشی؟»
حرفی برای گفتن نداشتم.
لوکا لبخند کوچکی زد.
«فکر کنم میدونم.»
«چی رو؟»
«تو از مرینت خوشت میاد.»
چشمهایم گرد شد.
«چی؟ نه!»
لوکا خندید.
«لازم نیست انکار کنی.»
«من فقط...»
ساکت شدم.
لوکا گفت:
«نگران نباش. من نمیخوام باهات رقابت کنم.»
«ولی تو خیلی باهاش حرف میزنی.»
«چون تازه اومدم و اون اولین کسیه که اینجا کمکم کرده.»
آرامتر شدم.
لوکا ادامه داد:
«ضمن اینکه اگه واقعاً دوستش داری، به جای اینکه از من ناراحت باشی، خودت بیشتر باهاش حرف بزن.»
به او نگاه کردم.
«فکر میکنی دوستش دارم؟»
لوکا لبخند زد.
«فکر نمیکنم. مطمئنم.»
بعد از جا بلند شد.
«من برم پروژه رو تموم کنم.»
«لوکا.»
برگشت.
«ممنون.»
«خواهش میکنم.»
وقتی رفت، برای اولین بار لبخند زدم.
شاید لوکا درست میگفت.
شاید مشکل من این نبود که مرینت با لوکا صحبت میکند.
شاید مشکل این بود که...
خودم بیشتر از چیزی که فکر میکردم، مرینت را دوست داشتم.
---
چند ساعت بعد، مرینت از کتابخانه بیرون آمد.
در راه خروج، ادرین را دید.
«ادرین؟ هنوز اینجایی؟»
ادرین لبخند زد.
«آره.»
مرینت جلو آمد.
«فکر کردم رفتی.»
«میخواستم برم.»
«پس چرا نرفتی؟»
ادرین چند لحظه فکر کرد.
بعد گفت:
«منتظر تو بودم.»
مرینت با تعجب نگاهش کرد.
«منتظر من؟»
ادرین لبخند زد.
«آره.»
مرینت هم لبخند زد.
«خب... من اینجام.»
ادرین کیفش را برداشت.
«پس بریم؟»
«بریم.»
و این بار، وقتی هر دو از مدرسه بیرون رفتند، ادرین دیگر سعی نکرد احساسش را انکار کند.
هنوز چیزی به مرینت نگفته بود.
اما خودش جوابش را پیدا کرده بود:
او واقعاً عاشق مرینت شده بود. ❤️
شرط پارت بعد پنج لایک و چهارده کامنت