رمان عصر جدید

P10

وقتی قهرمان‌ها کنار می‌روند…

قهرمانان پاریس باید جانشینان خود را انتخاب کنند؛ کسانی که قرار است جای آن‌ها را بگیرند و میراثشان را ادامه دهند.

اما هیچ‌کس نمی‌داند این جانشینان چه کسانی هستند…

فرزندانی که شاید حتی از قهرمانان امروزی هم قدرتمندتر باشند؛ نسلی تازه که قرار است با ورودشان، عصر جدیدی از قهرمانی را آغاز کنند.

اما این فقط یک انتخاب ساده نیست…

چون قرار است قهرمانانی ظهور کنند که تاریخ پاریس هرگز مانندشان را به خود ندیده است. ✨

و این، آغاز افسانه‌ای تازه است…

حمایت یادتون نره 🩷 😊 

مرینت هنوز کنار پنجره ایستاده بود و به خیابان خیره شده بود.

الیا که متوجه رفتار عجیبش شده بود، پرسید:

— مرینت؟ چی شده؟

مرینت سریع از پنجره فاصله گرفت.

— هیچی... فقط...

چند لحظه فکر کرد و بعد گفت:

— من باید برم دستشویی.

الیا سر تکان داد.

— باشه، برو.

مرینت با عجله از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش بست.

همین که مطمئن شد الیا دنبالش نمی‌آید، به سمت راهروی خلوت خانه رفت.

نگاهی به اطراف انداخت.

کسی آنجا نبود.

مرینت آرام گفت:

— تیکی؟

موجود کوچک قرمز از گوشواره‌هایش بیرون آمد.

— اینجام!

مرینت به او نگاه کرد.

— باید بریم. اون ابرشرور داره توی شهر دردسر درست می‌کنه.

تیکی سر تکان داد.

مرینت یک قدم عقب رفت و نفس عمیقی کشید.

— تیکی...

لبخند کوچکی روی صورتش نشست.

— دختر کفشدوزکی، آماده!

ناگهان نور قرمز اطرافش را فرا گرفت.

چند ثانیه بعد، لباس قرمز با خال‌های سیاه روی بدنش ظاهر شد و نقابش روی صورت قرار گرفت.

مرینت دیگر یک دختر معمولی نبود.

او دوباره...

لیدی‌باگ بود.

لیدی‌باگ به سمت پنجره‌ی راهرو رفت.

یویویش را بیرون آورد و آماده شد.

— خب آلفردو...

لبخند زد.

— بریم ببینیم چه خبره!