روزی روزگاری عشق
· · خواندن 3 دقیقه p12
تو آمدی و قلبم پر از بهار شد
با خندهات جهانم دوباره بیقرار شد
عشق تو قشنگترین اتفاق روزگار شد
از زبان راوی
بعد از اتفاقی که در حیاط افتاده بود، زنگ تفریح برای همه تمام شده بود، اما هیچکس مثل قبل به سمت کلاسها نمیرفت.
معلمها از دانشآموزها خواسته بودند اطراف استخر جمع نشوند و مسئول مدرسه هم در حال بررسی ماجرا بود.
مرینت در دفتر بهداشت نشسته بود. موهایش هنوز کمی خیس بود و لباس مدرسهاش را مرتب میکرد.
مسئول بهداشت مدرسه با نگرانی گفت:
«مرینت، هنوز حالت خوبه؟»
«آره، بهترم.»
«اگه احساس کردی حالت تغییر کرده، حتماً بهم بگو.»
مرینت سر تکان داد.
«حتماً.»
چند دقیقه بعد در باز شد.
ادرین وارد شد.
موهایش هنوز خیس بود و لباسش را عوض کرده بود. به محض اینکه مرینت را دید، خیالش کمی راحت شد.
«مرینت!»
مرینت سرش را بلند کرد.
«ادرین؟»
ادرین نزدیک آمد.
«حالت خوبه؟»
«آره.»
ادرین با نگرانی گفت:
«مطمئنی؟»
مرینت خندید.
«برای بار سوم میپرسی.»
«چون هنوز باورم نمیشه.»
«چی رو؟»
«اینکه چند دقیقه پیش توی آب افتادی.»
مرینت نگاهش را پایین انداخت.
«خودمم هنوز باورم نمیشه.»
ادرین روی صندلی روبهرویش نشست.
«خیلی ترسناک بود.»
مرینت به او نگاه کرد.
«ولی تو خیلی سریع پریدی توی آب.»
ادرین شانه بالا انداخت.
«فقط کاری بود که باید انجام میدادم.»
مرینت لبخند کوچکی زد.
«ولی میتونستی صبر کنی تا معلم بیاد.»
ادرین جدی گفت:
«مرینت، تو اون لحظه نمیتونستی صبر کنی.»
مرینت دیگر چیزی نگفت.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد آرام پرسید:
«لباست چی؟»
ادرین به لباسهایش نگاه کرد.
«یه لباس اضافه از دفتر مدرسه گرفتم.»
مرینت خندید.
«پس حداقل مجبور نیستی با لباس خیس بری خونه.»
ادرین هم خندید.
«دقیقاً.»
در همین لحظه لوکا وارد شد.
«مرینت؟»
هر دو به سمت در نگاه کردند.
لوکا جلو آمد.
«حالت بهتره؟»
مرینت گفت:
«آره، خوبم.»
لوکا با نگرانی گفت:
«خیلی ترسیدم وقتی افتادی.»
«ببخشید که نگرانت کردم.»
«تقصیر تو نبود.»
ادرین ساکت نشسته بود و به گفتوگوی آنها گوش میداد.
وقتی لوکا کنار مرینت ایستاد، دوباره همان حس آشنای حسادت سراغش آمد.
اما این بار چیزی نگفت.
لوکا چند لحظه بعد گفت:
«من باید برم کلاس. اگه چیزی خواستی بهم بگو.»
مرینت لبخند زد.
«باشه.»
لوکا از اتاق بیرون رفت.
ادرین هنوز ساکت بود.
مرینت متوجه شد.
«باز شروع شد.»
ادرین پرسید:
«چی؟»
«ساکت شدنت.»
ادرین خندید.
«نه، چیزی نیست.»
مرینت با شیطنت گفت:
«تو خیلی بد دروغ میگی.»
ادرین خندید.
«باشه، شاید یه کم ناراحتم.»
«از چی؟»
«از اینکه لوکا همیشه میاد باهات حرف میزنه.»
مرینت چند لحظه نگاهش کرد.
بعد گفت:
«تو حسودی میکنی؟»
ادرین سریع گفت:
«نه!»
مرینت خندید.
«خیلی واضح بود.»
ادرین هم خندید و سرش را پایین انداخت.
«شاید یه کم.»
مرینت لبخند زد.
«لوکا فقط دوستمونه.»
ادرین سرش را بلند کرد.
«میدونم.»
«پس خیالت راحت.»
ادرین لبخند زد.
«الان بهتر شد.»
مرینت با تعجب گفت:
«واقعاً؟»
«آره.»
مسئول بهداشت از کنارشان رد شد و گفت:
«مرینت، میتونی بری کلاس، ولی امروز بهتره فعالیت زیادی نداشته باشی.»
مرینت سر تکان داد.
«باشه.»
ادرین بلند شد.
«منم همراهت میام.»
مرینت کیفش را برداشت.
«خودم میتونم برم.»
«میدونم.»
«پس چرا میای؟»
ادرین لبخند زد.
«چون دلم میخواد.»
مرینت چیزی نگفت، اما لبخند زد.
آن دو آرام از دفتر به سمت کلاس راه افتادند.
وقتی وارد کلاس شدند، چند نفر با نگرانی به مرینت نگاه کردند.
مرینت روی صندلیاش نشست.
ادرین هم کنار او نشست.
معلم گفت:
«مرینت، اگر خستهای لازم نیست امروز فعالیت زیادی داشته باشی.»
«باشه، ممنون.»
درس شروع شد.
اما ادرین بیشتر از کتاب، حواسش به مرینت بود.
هر چند دقیقه یکبار نگاه کوتاهی به او میانداخت.
مرینت متوجه این نگاهها شد و آهسته گفت:
«ادرین.»
«هوم؟»
«دیگه نگران نباش.»
«سعی میکنم.»
«قول؟»
ادرین لبخند زد.
«قول.»
مرینت دوباره مشغول نوشتن شد.
ادرین هم به تخته نگاه کرد.
اما گوشه لبش هنوز لبخند کوچکی بود.
آن روز، اتفاقی که در استخر افتاده بود، چیزی را بین آنها تغییر داده بود.
نه یک عشق ناگهانی...
بلکه احساسی آرام که هر روز کمی بیشتر خودش را نشان میداد.
و ادرین، بدون اینکه خودش متوجه باشد، دیگر فقط دنبال مرینت نمیگشت.
او شروع کرده بود به مراقبت از کسی که برایش مهم شده بود.