پارت بعدی — از زبان مرینت

بعد از چند ساعت بررسی، بالاخره سرقت انبار تجهیزات هم خیلی ساده‌تر از چیزی شد که فکر می‌کردیم.

نینو فهرست تجهیزات سرقت‌شده رو با اطلاعات ورود و خروج کارکنان مقایسه کرد و فلیکس هم گزارش تیم بررسی صحنه رو تحویل داد.

در نهایت مشخص شد یکی از کارکنان موقت انبار، بدون مجوز وارد بخش تجهیزات شده و چند وسیله رو خارج کرده.

آلیا پرونده رو جمع‌بندی کرد و گفت:

«خب، این یکی هم تموم شد. گزارش نهایی رو ثبت می‌کنیم و تحویلش می‌دیم.»

نفس راحتی کشیدم.

«بالاخره.»

نینو از پشت میز گفت:

«من از همون اول می‌گفتم این سایه خیلی هم ترسناک نیست.»

فلیکس نگاهش کرد.

«تو از همون اول گفتی سایه شبیه آدم فضاییه.»

نینو شانه بالا انداخت.

«خب، احتمالشم بود.»

خندیدم.

ادرین کنارم ایستاده بود و پوشه‌ی پرونده رو می‌بست.

«حداقل امشب می‌تونیم زودتر بریم.»

آلیا ساعتش رو نگاه کرد.

«آره. دیگه کاری نداریم.»

وسایلمون رو جمع کردیم و بعد از خداحافظی با بقیه، همراه ادرین به سمت آسانسور رفتیم.

مثل همیشه به پارکینگ ۳- رسیدیم.

ادرین ماشینش رو روشن کرد و من کنارش نشستم.

در راه، بیشتر سکوت کرده بودیم.

بعد از چند دقیقه ادرین گفت:

«خسته‌ای؟»

«خیلی.»

«پس وقتی رسیدی مستقیم بخواب.»

«سعی می‌کنم.»

لبخند زد.

«فردا می‌بینمت.»

«فردا می‌بینمت.»

چند دقیقه بعد جلوی خانه‌ی اجاره‌ای من توقف کرد.

کیفم رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم.

قبل از اینکه در رو ببندم، گفتم:

«شب بخیر، ادرین.»

«شب بخیر، مرینت.»

در رو بستم و وارد خانه شدم.

خانه ساکت بود.

کیفم رو روی صندلی گذاشتم، لباس راحتی پوشیدم و حتی فرصت نکردم به کارهای دیگه فکر کنم.

آن‌قدر خسته بودم که تقریباً بلافاصله خوابم برد.


 

صبح روز بعد

با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم.

چشم‌هام رو به سختی باز کردم و به ساعت نگاه کردم.

«وای… دیرم نشه.»

سریع آماده شدم.

صبحانه‌ی مختصری خوردم، کیفم رو برداشتم و از خانه بیرون رفتم.

وقتی به پایگاه رسیدم، ادرین هنوز نرسیده بود.

پشت میزم نشستم و کامپیوتر رو روشن کردم.

چند دقیقه بعد صدای آشنایی از پشت سرم شنیدم.

«صبح بخیر.»

برگشتم.

ادرین بود.

«صبح بخیر.»

لبخند کوتاهی زد و پشت میزش نشست.

چند دقیقه بعد آلیا و نینو هم رسیدن.

فلیکس هم کمی دیرتر وارد پایگاه شد.

روز کاری تقریباً عادی شروع شده بود.

تا اینکه نزدیک ظهر، صدای نگهبان ورودی از بی‌سیم اعلام شد:

«خانم دوپنچنگ، یه نفر با شما کار داره.»

سرم رو بلند کردم.

«با من؟»

«بله. گفته برادرتونه.»

چشم‌هام گرد شد.

«لوکا؟»

چند دقیقه بعد در ورودی باز شد و لوکا وارد پایگاه شد.

با دیدنش لبخند زدم.

«لوکا؟ اینجا چی کار می‌کنی؟»

لوکا جلو اومد.

ولی برخلاف همیشه که با لبخند و شوخی وارد می‌شد، این بار جدی بود.

گفتم:

«اتفاقی افتاده؟»

نگاهی به ادرین انداخت، بعد دوباره به من نگاه کرد.

«مرینت… باید باهات حرف بزنم.»

«درباره‌ی چی؟»

لوکا کمی مکث کرد.

«درباره‌ی خانواده.»

ابروهام در هم رفت.

«چی شده؟»

لوکا نفس عمیقی کشید.

«امروز صبح یه نفر رفته خونه.»

«کی؟»

لوکا مستقیم نگاهم کرد.

«یه مرد به اسم جک.»

چند لحظه چیزی نگفتم.

«جک؟»

لوکا سر تکون داد.

«آره.»

بعد جمله‌ای گفت که اصلاً انتظارش رو نداشتم.

«اومده بود از پدر تو رو خواستگاری کنه.»

خشکم زد.

ادرین که تا آن لحظه ساکت بود، سرش رو از روی پرونده بلند کرد.

و من فقط به لوکا خیره مونده بودم.

«چی…؟»

لوکا آرام گفت:

«آره، مرینت. جک رسماً از پدر خواسته که با تو ازدواج کنه.»

و من هنوز نمی‌تونستم باور کنم که این اتفاق واقعاً افتاده.


***
خب اومدم چند تا چیز بگم که باز تو کامنتا سوال بارونم نکنید 

اینکه اون کسی که مرینت و ادرین رو دید میزده جک هست یا نه رو تو پارت های بعد میخونید 

و اگه فکر کردین یک خواستگاری معمولیه اشتباه میکنید

اگرم براتون سواله که چرا داستان رو با یک فنت دیگه مینویسم هم به خاطر اینکه من داشتان رو اول تو Wordمینویسم بعد اینجا کپی پیست میکنم

***

میرسیم به بخش زیبای شرط

۲۰کامنت

۵لایک