رمان عصر جدید

P9

وقتی قهرمان‌ها کنار می‌روند…

قهرمانان پاریس باید جانشینان خود را انتخاب کنند؛ کسانی که قرار است جای آن‌ها را بگیرند و میراثشان را ادامه دهند.

اما هیچ‌کس نمی‌داند این جانشینان چه کسانی هستند…

فرزندانی که شاید حتی از قهرمانان امروزی هم قدرتمندتر باشند؛ نسلی تازه که قرار است با ورودشان، عصر جدیدی از قهرمانی را آغاز کنند.

اما این فقط یک انتخاب ساده نیست…

چون قرار است قهرمانانی ظهور کنند که تاریخ پاریس هرگز مانندشان را به خود ندیده است. ✨

و این، آغاز افسانه‌ای تازه است…

حمایت یادتون نره 🩷 😊 

شب آرامی روی پاریس افتاده بود.

خیابان‌ها کم‌کم خلوت شده بودند و چراغ‌های شهر، ساختمان‌ها را روشن می‌کردند.

در گوشه‌ای از شهر، مردی تنها روی نیمکتی نشسته بود.

گوشی‌اش را محکم در دست گرفته بود و با عصبانیت به صفحه‌ی خاموش آن نگاه می‌کرد.

امروز از شرکت اخراج شده بود.

تمام زحماتش را بی‌ارزش دانسته بودند و حالا فقط یک چیز در ذهنش می‌چرخید...

انتقام.

مرد با عصبانیت گفت:

— من همه‌چیزم رو برای اون شرکت گذاشتم... چطور تونستن این‌طوری باهام رفتار کنن؟

در همان لحظه...

پروانه‌ای سیاه در آسمان شب ظاهر شد.

آرام پرواز کرد و به سمت مرد آمد.

مرد متوجه پروانه نشد.

پروانه روی گوشی او نشست.

ناگهان صفحه‌ی گوشی روشن شد.

مرد با تعجب به آن نگاه کرد.

صدایی مرموز در گوشش پیچید:

— می‌خوای از رئیست انتقام بگیری؟

مرد با تعجب اطرافش را نگاه کرد.

— کیه؟!

صدا دوباره گفت:

— فقط جواب بده...

مرد لحظه‌ای سکوت کرد.

خشم دوباره در چهره‌اش نمایان شد.

— آره!

صدای مرموز خندید.

— پس می‌تونم قدرتی بهت بدم که هیچ‌کس نتونه جلوت رو بگیره.

مرد مشت‌هایش را گره کرد.

— هر قدرتی باشه، قبولش می‌کنم!

صدا پرسید:

— اسمت رو چی بذارم؟

مرد چند لحظه فکر کرد.

بعد با صدایی محکم گفت:

— آلفردو.

پروانه‌ی سیاه ناگهان درخشان شد.

نور تاریکی اطراف مرد را فرا گرفت.

لباس‌هایش تغییر کردند و ظاهرش به یک ابرشرور تبدیل شد.

در دستش سلاحی عجیب شبیه یک هویج بزرگ ظاهر شد.

آلفردو با خنده گفت:

— حالا دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه جلوی منو بگیره!

دستش را بالا برد.

هویج را به سمت خیابان گرفت.

نور نارنجی‌رنگی از آن خارج شد.

مردی که در مسیر نور قرار گرفته بود، ناگهان ناپدید شد و به یک هویج تبدیل شد!

آلفردو با خنده‌ی بلند گفت:

— از این به بعد، همه باید از آلفردو بترسن!

---

آن طرف شهر...

مرینت هنوز در اتاقش کنار الیا بود.

صدای خنده و حرف زدنشان در اتاق می‌پیچید.

اما ناگهان چیزی از گوشه‌ی پنجره توجه مرینت را جلب کرد.

مرینت به سمت پنجره رفت.

— صبر کن...

الیا پرسید:

— چی شده؟

مرینت بدون جواب، پرده را کنار زد.

چشم‌هایش از تعجب گرد شد.

در دوردست، نور نارنجی عجیبی در خیابان دیده می‌شد.

و چند لحظه بعد...

مردی عجیب را دید که وسط خیابان ایستاده بود.

مرینت زیر لب گفت:

— این دیگه چیه؟!

الیا هم خودش را به پنجره رساند.

— چی می‌بینی؟

مرینت هنوز به خیابان خیره بود.

قلبش تندتر می‌زد.

او خوب می‌دانست این دیگر یک اتفاق معمولی نیست.

یک ابرشرور در پاریس ظاهر شده بود.

مرینت آرام دستش را روی گوشواره‌هایش گذاشت.