روزی روزگاری عشق
· · خواندن 3 دقیقه p11
تو آمدی و قلبم پر از بهار شد
با خندهات جهانم دوباره بیقرار شد
عشق تو قشنگترین اتفاق روزگار شد
از زبان راوی
فردای آن روز، مرینت با اینکه هنوز کمی خسته بود، دوباره به مدرسه برگشت.
صبح وقتی وارد کلاس شد، ادرین که زودتر آمده بود، با دیدنش لبخند زد.
«سلام.»
مرینت کیفش را روی صندلی گذاشت.
«سلام.»
ادرین با دقت نگاهش کرد.
«حالت خوبه؟»
مرینت لبخند زد.
«آره. فقط مامانم گفت امروز خیلی به خودم فشار نیارم.»
«باشه.»
مرینت نشست.
ادرین هم کنارش نشست و گفت:
«امروز تصمیم گرفتم اصلاً اذیتت نکنم.»
مرینت خندید.
«تو؟ اذیت نکردن؟ بعید میدونم.»
«خیلی بیانصافی.»
«خودت گفتی تازه منو شناختی.»
ادرین خندید.
«باشه، پس امروز ثابت میکنم آدم آرومی هستم.»
مرینت لبخند زد.
روز مدرسه تقریباً عادی پیش رفت.
کلاسها یکییکی تمام شدند و بالاخره زنگ تفریح رسید.
حیاط مدرسه نسبت به روزهای قبل شلوغتر بود. در قسمت پشتی حیاط، یک استخر آموزشی قدیمی وجود داشت که دانشآموزها معمولاً اجازه نزدیک شدن به آن را نداشتند و بیشتر اوقات اطرافش خلوت بود.
مرینت و ادرین همراه چند نفر از بچهها از ساختمان بیرون آمدند.
لوکا هم کنارشان بود.
لوکا گفت:
«مرینت، بیا اون طرف حیاط. یه چیزی میخوام نشونت بدم.»
مرینت گفت:
«باشه.»
ادرین هم همراهشان راه افتاد.
وقتی به قسمت پشتی حیاط رسیدند، چند نفر از دانشآموزها آنجا مشغول بازی بودند.
مرینت کنار نرده ایستاد.
یکدفعه یکی از بچهها هنگام دویدن به او برخورد کرد.
«مرینت!»
مرینت تعادلش را از دست داد.
چند لحظه بیشتر طول نکشید.
پایش لغزید و به داخل استخر افتاد.
صدای افتادنش باعث شد همه برگردند.
لوکا با نگرانی فریاد زد:
«مرینت!»
ادرین حتی یک لحظه هم فکر نکرد.
کیفش را روی زمین انداخت و به سمت استخر دوید.
«مرینت!»
وقتی دید مرینت نمیتواند خودش را به لبه برساند، وارد آب شد و خودش را به او رساند.
«مرینت، من اینجام!»
مرینت دستش را گرفت.
ادرین با کمک او را به سمت لبه هدایت کرد.
چند دانشآموز و یکی از معلمها هم خودشان را رساندند.
«آروم باشید! همه عقب برید!»
معلم به ادرین کمک کرد تا مرینت را از آب بیرون بیاورند.
مرینت کنار استخر نشست و سعی کرد نفسش را آرام کند.
ادرین درست کنارش زانو زده بود.
«مرینت؟ صدای منو میشنوی؟»
مرینت سرش را تکان داد.
«آره.»
«خوبی؟»
«آره... فقط ترسیدم.»
ادرین نفس راحتی کشید.
«منم خیلی ترسیدم.»
معلم سریع با مسئول بهداشت مدرسه تماس گرفت و از دانشآموزها خواست اطراف مرینت جمع نشوند.
لوکا کنار آنها ایستاده بود.
«ادرین، لباسهات خیس شده.»
ادرین حتی به لباسهای خودش نگاه هم نکرد.
چشمش فقط به مرینت بود.
«مهم نیست.»
مرینت به او نگاه کرد.
«تو چرا پریدی توی آب؟»
ادرین با تعجب گفت:
«چون تو افتاده بودی!»
مرینت آهسته گفت:
«ولی ممکن بود خودت هم آسیب ببینی.»
ادرین جواب داد:
«مهم این بود که تو رو بیرون بیاریم.»
مرینت چیزی نگفت.
فقط برای چند ثانیه به او نگاه کرد.
معلم نزدیک آمد.
«مرینت، بهتره بری دفتر بهداشت تا حالت بررسی بشه.»
مرینت سر تکان داد.
«باشه.»
ادرین هم بلند شد.
معلم گفت:
«ادرین، تو هم برو لباسهات رو عوض کن و بعد بیا.»
ادرین نگاهش را از مرینت گرفت.
«باشه.»
مرینت آرام گفت:
«ادرین...»
برگشت.
«چی؟»
«ممنون.»
ادرین لبخند زد.
«لازم نیست تشکر کنی.»
بعد همراه معلم از آنجا دور شد.
اما چند قدم که رفت، دوباره برگشت و نگاهش کرد.
مرینت روی صندلی نشسته بود و مسئول بهداشت مدرسه کنارش بود.
ادرین وقتی دید حالش خوب است، کمی آرام شد.
با خودش فکر کرد:
«چرا هر بار برای مرینت اتفاقی میافته، انگار قلب خودم هم میایسته؟»
او هنوز جواب این سؤال را نمیدانست.
اما یک چیز را خوب میدانست:
نمیخواست دوباره مرینت را در چنین موقعیتی ببیند.
شرط پارت بعد ده لایک و چهارده کامنت