رمان عصر جدید

P8

وقتی قهرمان‌ها کنار می‌روند…

قهرمانان پاریس باید جانشینان خود را انتخاب کنند؛ کسانی که قرار است جای آن‌ها را بگیرند و میراثشان را ادامه دهند.

اما هیچ‌کس نمی‌داند این جانشینان چه کسانی هستند…

فرزندانی که شاید حتی از قهرمانان امروزی هم قدرتمندتر باشند؛ نسلی تازه که قرار است با ورودشان، عصر جدیدی از قهرمانی را آغاز کنند.

اما این فقط یک انتخاب ساده نیست…

چون قرار است قهرمانانی ظهور کنند که تاریخ پاریس هرگز مانندشان را به خود ندیده است. ✨

و این، آغاز افسانه‌ای تازه است…

حمایت یادتون نره 🩷 😊 

در باز شد.

مرینت انتظار داشت یکی از مهمان‌ها پشت در باشد، اما به محض اینکه چهره‌ی آشنایی را دید، چشم‌هایش از تعجب گرد شد.

— الیا؟!

دختر روبه‌رویش با دیدن مرینت یک لحظه خشکش زد.

— مرینت؟!

چند ثانیه بعد، هر دو با هیجان جیغ کشیدند.

— الیــــا!

— مریــــنت!

همدیگر را در آغوش گرفتند و از شدت خوشحالی شروع کردند به خندیدن.

الیا با هیجان گفت:

— باورم نمی‌شه! بعد از این همه مدت دوباره دیدمت!

مرینت خندید.

— منم همین‌طور! فکر نمی‌کردم امشب تو مهمون ما باشی!

الیا وارد خانه شد.

— خب، حالا که دوباره همدیگه رو پیدا کردیم، اجازه نمی‌دم این‌قدر راحت از دستم فرار کنی!

مرینت خندید.

— بیا بریم اتاقم.

هر دو از پله‌ها بالا رفتند و وارد اتاق مرینت شدند.

الیا همان لحظه روی تخت نشست و با هیجان گفت:

— اصلاً می‌دونی این چند روز توی پاریس چه خبر شده؟

مرینت با خنده گفت:

— نه، چی شده؟

الیا با چشم‌های برق‌زده گفت:

— دو تا قهرمان جدید!

مرینت وانمود کرد تعجب کرده.

— قهرمان؟

— آره! لیدی‌باگ و کت‌نوار!

مرینت سعی کرد حالت صورتش را کاملاً عادی نگه دارد.

الیا ادامه داد:

— من دیشب اخبار رو دیدم. این دوتا واقعاً فوق‌العاده‌ان! هنوز کسی نمی‌دونه کی هستن و از کجا اومدن.

مرینت لبخند کوچکی زد.

— واقعاً؟

— آره! تازه من شنیدم امشب هم یه اتفاق عجیب افتاده.

مرینت برای لحظه‌ای مکث کرد.

— چه اتفاقی؟

الیا گوشی‌اش را بیرون آورد.

— یه نور بنفش توی آسمون دیده شده. خیلی‌ها می‌گن شاید مربوط به یه دشمن جدید باشه.

مرینت آرام نشست.

— شاید فقط یه شایعه باشه.

الیا با هیجان گفت:

— نه! من مطمئنم یه چیزی پشتشه. مخصوصاً چون اون صدا اسم لیدی‌باگ و کت‌نوار رو آورده!

مرینت ساکت ماند.

الیا دوباره شروع به تعریف کردن کرد:

— ولی خود لیدی‌باگ خیلی باحاله! لباس قرمز با خال‌های سیاه، نقاب، اون یویو...

مرینت لبخند زد.

— تو خیلی طرفدارشی!

— معلومه که هستم!

الیا با خنده ادامه داد:

— تازه کت‌نوار هم خیلی بامزه‌ست. یه جورایی زیادی شوخ و شیطونه، ولی فکر کنم توی موقعیت‌های خطرناک خیلی جدی می‌شه.

مرینت به یاد کت‌نوار افتاد.

همان قهرمانی که چند ساعت قبل برای گرفتن یک توپ، با سر روی زمین افتاده بود!

نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.

الیا فوراً متوجه شد.

— چیه؟ چرا می‌خندی؟

مرینت سریع سرش را تکان داد.

— هیچی!

الیا با شک نگاهش کرد.

— مطمئنی؟

— آره! فقط یاد یه چیزی افتادم.

الیا دوباره لبخند زد.

— هرچی! ولی من یه روز بالاخره این دوتا رو از نزدیک می‌بینم.

مرینت کمی جا خورد، اما سریع خودش را جمع کرد.

— شاید.

الیا گفت:

— شاید؟!

— خب... پاریس بزرگه. ممکنه ببینیشون.

الیا با هیجان گفت:

— من حتی می‌خوام بفهمم هویت واقعیشون چیه!

مرینت با لبخند عصبی گفت:

— فکر نکنم خودشون بخوان کسی بفهمه.

الیا شانه بالا انداخت.

— خب، پس باید صبر کنیم.

مرینت چیزی نگفت.

فقط لبخند زد.

او نمی‌توانست حقیقت را به الیا بگوید.

حتی اگر بهترین دوست دوران کودکی‌اش بود، این راز باید فقط بین خودش، تیکی و نگهبان باقی می‌ماند.

الیا دوباره با هیجان درباره‌ی لیدی‌باگ و کت‌نوار شروع به حرف زدن کرد.

و مرینت فقط گوش می‌داد...

در حالی که راز بزرگی درست روبه‌روی الیا نشسته بود.