به اصرار دوستان 

پارت بعدی — از زبان مرینت

ساعت نزدیک شش عصر شده بود و پایگاه کم‌کم خلوت‌تر می‌شد.

از صبح درگیر چند پرونده‌ی مختلف بودیم و بالاخره بیشتر کارها به پایان رسیده بود. روی میز من چند برگه‌ی گزارش باقی مونده بود که باید قبل از رفتن بررسی و ثبتشون می‌کردم.

آخرین خط گزارش رو نوشتم و برای چندمین بار متن رو خوندم.

بعد از اینکه مطمئن شدم چیزی جا ننداختم، فایل رو ذخیره کردم و نفس راحتی کشیدم.

«بالاخره تموم شد.»

آلیا که چند میز اون‌طرف‌تر نشسته بود، بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:

«مطمئنی؟»

بهش نگاه کردم.

«آره.»

«پس اون سه تا برگه روی میزت چی هستن؟»

نگاهی به برگه‌ها انداختم.

«اونا…»

کمی مکث کردم.

«اونا دیگه مهم نیستن.»

نینو از پشت میز خودش خندید.

«ترجمه‌ش: حوصله ندارم.»

«نینو!»

«چی؟ حقیقت رو گفتم.»

ادرین که مشغول مرتب کردن پرونده‌ها بود، گفت:

«اگه این سه تا برگه مربوط به پرونده‌ی امروز باشن، فردا دوباره باید برگردیم سراغشون.»

برگه‌ها رو برداشتم.

«باشه، باشه. همین الان انجامشون می‌دم.»

آلیا لبخند زد.

«آفرین.»

سرم رو تکون دادم و مشغول بررسی برگه‌ها شدم.

چند دقیقه بعد، فلیکس از اتاق شواهد بیرون اومد و پوشه‌ای در دستش داشت.

آلیا پرسید:

«نتیجه‌ی بررسی‌ها آماده شد؟»

فلیکس پوشه رو روی میز گذاشت.

«آره. شواهد پرونده‌ی امروز بررسی شدن. گزارشش رو هم ثبت کردم.»

ادرین پرسید:

«چیز مشکوکی پیدا شد؟»

فلیکس سرش رو تکون داد.

«نه. فعلاً مورد خاصی نیست. نتیجه‌ها با گزارش اولیه مطابقت دارن.»

آلیا پوشه رو برداشت و نگاهی بهش انداخت.

«خوبه. پس این یکی رو می‌فرستیم برای بایگانی.»

من آخرین برگه رو امضا کردم و داخل پوشه گذاشتم.

«تموم شد.»

نینو دست‌هاش رو بالا برد.

«بالاخره!»

آلیا بهش نگاه کرد.

«تو چرا از تموم شدن کار مرینت خوشحال‌تری؟»

«چون منم می‌خوام برم.»

فلیکس خندید.

«حداقل صادق هستی.»

کم‌کم همه وسایلشون رو جمع کردن.

من هم لپ‌تاپم رو خاموش کردم، پرونده‌ها رو داخل کشوی مخصوص گذاشتم و کیفم رو برداشتم.

ادرین هم از جاش بلند شد.

«بریم؟»

«آره.»

آلیا گفت:

«فردا صبح گزارش‌های تکمیلی پرونده‌ها رو بررسی می‌کنیم. اگه چیزی از امروز مونده، قبل از شروع کار تحویل بدین.»

همه موافقت کردیم.

چهار نفری به سمت آسانسور رفتیم.

در آسانسور که باز شد، وارد شدیم.

نینو به صفحه‌ی نمایشگر نگاه کرد.

«پارکینگ ۳-؟»

فلیکس گفت:

«آره.»

نینو آهی کشید.

«هر بار از اینجا می‌رم پایین حس می‌کنم داریم وارد یه پناهگاه مخفی می‌شیم.»

آلیا خندید.

«خب، تقریباً همین‌طوره.»

ادرین گفت:

«فقط فرقش اینه که پناهگاه مخفی معمولاً این‌همه پرونده نداره.»

نینو گفت:

«اتفاقاً من ترجیح می‌دم پناهگاهمون پرونده نداشته باشه.»

در آسانسور باز شد.

به طبقه‌ی ۳- رسیدیم.

از آسانسور بیرون اومدیم و وارد پارکینگ شدیم.

ماشین‌ها در ردیف‌های مختلف پارک شده بودن و صدای قدم‌هامون توی فضای بزرگ پارکینگ می‌پیچید.

من کمی دست‌هام رو به هم مالیدم.

هوا سرد بود.

ادرین که کنارم راه می‌رفت، متوجه شد.

«باز سردته؟»

«یه کم.»

کتش رو از روی دستش برداشت و به طرفم گرفت.

نگاهش کردم.

«بازم؟»

لبخند زد.

«آره، بازم.»

کت رو گرفتم.

«مرسی.»

«خواهش می‌کنم.»

آلیا چند قدم جلوتر برگشت و یه نگاه کوتاه به ما انداخت.

لبخند کوچیکی زد، ولی چیزی نگفت.

من وانمود کردم متوجه نگاهش نشدم.

به ماشین ادرین رسیدیم.

نینو گفت:

«خب، من دیگه می‌رم.»

آلیا هم کلید ماشینش رو درآورد.

«منم. فردا می‌بینمتون.»

«خداحافظ.»

فلیکس هم به سمت ماشین خودش رفت.

«من یه کار دیگه دارم. فردا می‌بینمتون.»

نینو دست تکون داد.

«خداحافظ.»

چند لحظه بعد، ماشین آلیا و نینو از پارکینگ خارج شد.

فلیکس هم بعد از کمی فاصله از ما حرکت کرد.

من و ادرین کنار ماشین موندیم.

ادرین در سمت شاگرد رو باز کرد.

«بفرمایید.»

خندیدم.

«خیلی رسمی شدی.»

«خواستم مؤدب باشم.»

سوار شدم و اون هم پشت فرمون نشست.

ماشین رو روشن کرد.

چند لحظه سکوت بود.

بعد ادرین گفت:

«امروز خیلی خسته شدی؟»

«آره.»

«از پرونده‌ها؟»

«بیشتر از فکر کردن.»

«به چی؟»

نگاهش کردم.

«هیچی.»

لبخند زد.

«باشه.»

چند ثانیه بعد گفت:

«هنوزم وقتی به اتفاق دیروز فکر می‌کنی، برات عجیبه؟»

لبخندم محو شد، اما هنوز روی صورتم بود.

«یکم.»

«برای منم.»

«ولی خوبه.»

ادرین نگاه کوتاهی بهم انداخت.

«آره.»

ماشین از پارکینگ خارج شد و وارد خیابون شد.

چند دقیقه در سکوت رانندگی کردیم.

بعد من گفتم:

«راستی…»

«هوم؟»

«امروز وقتی آلیا اومد پیشم، کلی سؤال پرسید.»

ادرین خندید.

«می‌دونستم.»

«ولی زیاد چیزی نگفتم.»

«چی گفتی؟»

نگاهش کردم.

«گفتم اعتراف کردی.»

دستش روی فرمون کمی تکون خورد.

«همین؟»

«آره.»

«و اینکه تو هم…»

لبخند زدم.

«آره.»

چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

«خوبه.»

«چرا اینقدر خوشحال شدی؟»

«چون دیگه لازم نیست جلوی آلیا وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده.»

خندیدم.

«فکر نکنم اصلاً می‌تونستیم وانمود کنیم.»

«درسته.»

ماشین به خیابون اصلی رسید.

من به شیشه تکیه دادم.

بعد از چند دقیقه گفتم:

«ادرین؟»

«جان؟»

«ممنون.»

«برای چی؟»

«برای اینکه  گفتی.»

لبخند زد.

«منم ممنونم که جوابم رو دادی.»

هر دو خندیدیم.

ادرین ماشین رو جلوی خونه ی من نگه داشت .

«مراقب خودت باش»

«تو هم»

داشتم میرفتم که گفتم

«راستی»

برگشت و بهم نگاه کرد

«چی؟»

یقش رو گرفتم و سمت خودم کشیدم و برای چند ثانیه ی کوتاه لبم رو رو لبش گذاشتم

بعد سریع ازش جدا شدم

«فردا میبینمت»

اون هنوز تو شک بود بعد لبخند زد

«من بیشتر مشتاقم که ببینمت»

و از ماشین پیاده شدم.

ام کل پارت جا نشد تو دوتا پارت میدم