روزی روزگاری عشق
· · خواندن 2 دقیقه p8
تو آمدی و قلبم پر از بهار شد
با خندهات جهانم دوباره بیقرار شد
عشق تو قشنگترین اتفاق روزگار شد
از زبان ادرین
فردای آن روز، وقتی وارد کلاس شدم، مرینت مثل همیشه کنار پنجره نشسته بود.
لبخند کوچکی زد.
«صبح بخیر.»
«صبح بخیر.»
کنارش نشستم.
«امروز خیلی ساکتی.»
گفت:
«فقط یکم خستهام.»
«مطمئنی؟»
سرش را تکان داد.
«آره، چیزی نیست.»
درس شروع شد.
چند دقیقه اول همهچیز عادی بود، اما کمکم متوجه شدم مرینت مثل همیشه نیست. دستش را روی میز گذاشته بود و سعی میکرد روی درس تمرکز کند.
آرام صدایش کردم.
«مرینت؟»
سرش را به سمتم برگرداند.
«هوم؟»
«حالت خوبه؟»
«یکم...»
جملهاش نیمهکاره ماند.
چهرهاش تغییر کرده بود و انگار حالش بهسرعت بدتر میشد.
از جا بلند شدم.
«مرینت؟»
معلم هم متوجه شد و سریع به طرفمان آمد.
«مرینت، میتونی جواب بدی؟»
مرینت تلاش کرد چیزی بگوید، اما صدایش خیلی آرام بود.
معلم رو به یکی از دانشآموزها گفت:
«سریع دفتر مدرسه رو خبر کنید.»
همه کلاس ساکت شده بودند.
من کنار مرینت ایستاده بودم و نمیدانستم چه کاری از دستم برمیآید.
«مرینت، به من نگاه کن. حالت بهتر میشه.»
او آرام سرش را تکان داد.
چند دقیقه بعد، صدای آژیر از بیرون مدرسه شنیده شد.
آمبولانس رسیده بود.
مسئولان مدرسه و امدادگران وارد کلاس شدند و به مرینت رسیدگی کردند.
من کمی عقب رفتم، اما چشم از او برنداشتم.
یکی از امدادگران گفت:
«لطفاً فضا رو خلوت کنید.»
من کنار در ایستادم.
لوکا هم خودش را به کلاس رسانده بود و با نگرانی پرسید:
«چی شده؟»
جوابی نداشتم.
فقط گفتم:
«نمیدونم... حالش بد شد.»
وقتی امدادگران مرینت را برای انتقال آماده کردند، قلبم بهشدت میتپید.
با خودم فکر میکردم چرا هیچوقت نفهمیده بودم حالش ممکن است اینطور ناگهانی بد شود؟
یکی از معلمها سعی کرد آرامم کند.
«ادرین، نگران نباش. الان تحت مراقبت پزشکهاست.»
سرم را تکان دادم.
اما نگرانی از ذهنم بیرون نمیرفت.
چند لحظه بعد، مرینت دیگر واکنشی نشان نداد و بیهوش شد.
خشکم زد.
فقط توانستم زیر لب اسمش را بگویم:
«مرینت...»
و با رفتن آمبولانس، همانجا ایستادم و به دور شدنش نگاه کردم.
بفرمایید پارت و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷
شرط پارت بعد پنج لایک و سی کامنت