پارت بعدی — از زبان ادرین

چند ساعتی بود که مشغول کار بودیم.

سرم پایین بود و داشتم گزارش‌ها رو بررسی می‌کردم که صدای مرینت رو شنیدم:

«ادرین؟»

سرم رو بلند کردم.

«جان؟»

«این قسمت رو ببین.»

صندلیش رو کمی جلو کشید و لپ‌تاپش رو به سمتم چرخوند.

خم شدم و صفحه رو نگاه کردم.

«اینجاش یه عدد اشتباهه.»

مرینت با تعجب گفت:

«کجا؟»

اشاره کردم.

«اینجا. باید ۲۷ باشه، نه ۷۲.»

چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.

«آهان! درست می‌گی.»

لبخند زدم.

«بالاخره یه بار من زودتر از تو فهمیدم.»

با شیطنت نگاهم کرد.

«خیلی خوشحال نباش.»

«چرا؟»

«چون ممکنه همین الان اشتباه کرده باشی.»

«نه، مطمئنم.»

مرینت دوباره عدد رو بررسی کرد.

«باشه… این یکی رو بردی.»

«این یکی؟»

«آره.»

«یعنی مسابقه‌ست؟»

«از الان هست.»

خندیدم.

چند لحظه بعد، گوشی مرینت روی میز لرزید.

نگاهش کرد و بعد اخم کوچیکی کرد.

«چی شده؟»

«هیچی، پیام اومده.»

«از کی؟»

نگاهی بهم انداخت.

«مامانم.»

بعد گوشی رو برداشت و شروع کرد به جواب دادن.

من دوباره برگشتم سمت لپ‌تاپم، اما چند ثانیه بعد صدای آرام مرینت رو شنیدم:

«ادرین؟»

«هوم؟»

«یه سؤال.»

برگشتم سمتش.

«بپرس.»

کمی مکث کرد.

«الان… همه‌چی مثل قبل می‌مونه؟»

«منظورت چیه؟»

«کارمون، پایگاه، بقیه…»

فهمیدم منظورش چیه.

لبخند زدم.

«آره. چرا نباید بمونه؟»

«نمی‌دونم.»

نگاهش کمی جدی شده بود.

«فقط فکر می‌کنم از وقتی حرف‌هامون رو به هم زدیم، همه‌چی یه جور دیگه شده.»

چند لحظه سکوت کردم.

«شاید یه کم فرق کرده باشه.»

«دیدی!»

خندیدم.

«ولی نه اونجوری که فکر می‌کنی.»

«پس چطوری؟»

آروم گفتم:

«فقط الان دیگه می‌دونم وقتی آخر روز میام اینجا، یه نفر هست که واقعاً دیدنش خوشحالم می‌کنه.»

مرینت چند ثانیه چیزی نگفت.

بعد لبخند زد.

«این جواب قشنگی بود.»

«یعنی مسابقه رو بردم؟»

خندید.

«نه.»

«چرا؟»

«چون سؤال منو جواب دادی، ولی هنوز مسابقه رو نبردی.»

«خیلی سخت‌گیری.»

«باید باشم.»

هر دو خندیدیم.

از آن طرف اتاق، صدای آلیا اومد:

«من صداتون رو می‌شنوما!»

مرینت سریع گفت:

«آلیا! تو به کارت برس!»

صدای خنده‌ی آلیا بلند شد.

من هم خندیدم.

شاید واقعاً همه‌چیز کمی فرق کرده بود.

اما این بار، این تفاوت حس خوبی داشت.

شرط بعدی 

۲۵کامنت

۸لایک