روزی روزگاری عشق
· · خواندن 3 دقیقه p7
تو آمدی و قلبم پر از بهار شد
با خندهات جهانم دوباره بیقرار شد
عشق تو قشنگترین اتفاق روزگار شد
از زبان مرینت
روزها کمکم میگذشتند و حضور ادرین در مدرسه دیگر برایم عجیب نبود.
اتفاقاً برعکس...
هر صبح وقتی وارد کلاس میشدم، ناخودآگاه دنبال نیمکت ادرین میگشتم.
آن روز هم مثل همیشه زودتر رسیدم.
هنوز بیشتر بچهها نیامده بودند. کیفم را کنار نیمکتم گذاشتم و نشستم.
چند دقیقه بعد، صدای ادرین را شنیدم.
«صبح بخیر، مرینت.»
سرم را بلند کردم و لبخند زدم.
«صبح بخیر.»
ادرین نشست.
«امروز حالت خوبه؟»
«آره، چرا؟»
«هیچی. فقط پرسیدم.»
دفترم را باز کردم.
«تو چطور؟»
«خوبم.»
چند لحظه سکوت کردیم.
بعد ادرین آرام گفت:
«راستی، پروژه رو با لوکا شروع کردیم.»
«جدی؟»
«آره. دیروز بعد از مدرسه یه مقدار روش کار کردیم.»
«خوبه.»
ادرین لبخند زد.
«ولی هنوز یه قسمتیش مونده.»
قبل از اینکه چیزی بگویم، لوکا وارد کلاس شد.
«ادرین!»
ادرین برگشت.
«سلام.»
لوکا کنارمان آمد و گفت:
«درباره پروژه باید یه چیزهایی رو با هم هماهنگ کنیم.»
ادرین سرش را تکان داد.
«باشه.»
من مشغول مرتب کردن دفترم شدم.
لوکا رو به من گفت:
«مرینت، تو برای پروژهات چیزی پیدا کردی؟»
«آره، دیشب چندتا مطلب خوندم.»
«اگه وقت داشتی میتونی اون منابع رو بهم معرفی کنی؟»
«حتماً.»
ادرین ساکت شده بود.
به صورتش نگاه کردم.
«ادرین؟»
«بله؟»
«چیزی شده؟»
«نه.»
لوکا خندید.
«تو از وقتی صبح اومدی خیلی ساکتی.»
ادرین شانه بالا انداخت.
«فقط خوابم میاد.»
من لبخند زدم.
«پس قهوه بخور.»
ادرین خندید.
«من قهوه نمیخورم.»
«پس چای.»
«چای هم نه.»
لوکا گفت:
«پس چی میخوری؟»
ادرین کمی فکر کرد.
«آب.»
هر سه خندیدیم.
برای اولین بار، حس کردم شاید واقعاً یک جمع کوچک سهنفره شدهایم.
---
زنگ تفریح، من و لوکا داشتیم درباره پروژه حرف میزدیم که ادرین به ما رسید.
«مرینت، میتونم یه دقیقه باهات حرف بزنم؟»
«حتماً.»
لوکا گفت:
«من میرم کتابخونه. بعداً میبینمتون.»
وقتی لوکا دور شد، به ادرین نگاه کردم.
«چی شده؟»
ادرین کمی مکث کرد.
«هیچی... فقط میخواستم بدونم برای پروژهتون چه موضوعی انتخاب کردید.»
تعجب کردم.
«ولی تو که پروژهات با لوکاست.»
«میدونم.»
لبخند کوچکی زدم.
«پس چرا میپرسی؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
«کنجکاو شدم.»
«باشه.»
موضوع پروژه را برایش توضیح دادم.
ادرین با دقت گوش داد.
بعد گفت:
«موضوع جالبیه.»
«آره، منم دوستش دارم.»
«خوبه.»
دوباره سکوت کرد.
گفتم:
«ادرین، واقعاً چیزی شده؟»
این بار نگاهش را پایین انداخت.
«نه... فقط...»
«فقط چی؟»
لبخند کمرنگی زد.
«فقط امروز حس کردم تو و لوکا خیلی با هم صمیمی شدید.»
متعجب نگاهش کردم.
«خب لوکا تازه اومده و من فقط دارم کمکش میکنم.»
«میدونم.»
«پس مشکل چیه؟»
ادرین آهسته گفت:
«مشکلی نیست.»
چند لحظه نگاهش کردم.
بعد خندیدم.
«تو خیلی عجیب شدی.»
«خودمم نمیدونم چرا.»
هر دو خندیدیم.
زنگ کلاس خورد و با هم برگشتیم.
---
از زبان ادرین
وقتی کنار مرینت راه میرفتم، هنوز به حرفهایی که زده بود فکر میکردم.
او خیلی ساده گفته بود که فقط دارد به لوکا کمک میکند.
همین جمله باعث شد احساس بهتری داشته باشم.
اما هنوز یک سؤال در ذهنم بود.
چرا اصلاً مهم بود که مرینت با چه کسی صحبت میکند؟
وقتی وارد کلاس شدیم، مرینت کنار پنجره نشست.
من هم کنار او نشستم.
دفترش را باز کرد و گفت:
«ادرین، این سؤال رو بلدی؟»
نگاهی به صفحه انداختم.
«نه.»
مرینت دفتر را کمی به سمتم کشید.
«پس بیا با هم حلش کنیم.»
لبخند زدم.
«باشه.»
برای چند دقیقه، هر دو مشغول حل سؤال شدیم.
من به دفتر نگاه میکردم، اما گاهی نگاهم روی دستهای مرینت میافتاد که با دقت مینوشت.
مرینت سرش را بلند کرد.
«چرا نگام میکنی؟»
دستپاچه شدم.
«من؟ نه... داشتم به سؤال نگاه میکردم.»
لبخند زد.
«آها، حتماً.»
و دوباره مشغول نوشتن شد.
من هم لبخند زدم.
شاید هنوز نمیدانستم چه احساسی دارم.
اما یک چیز را مطمئن بودم:
دیگر نمیخواستم فقط همکلاسی مرینت باشم.
میخواستم دوستش باشم.
و شاید...
یک روز بفهمم چرا بودنش کنارم اینقدر برایم مهم شده است.
بفرمایید پارت و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷
شرط پارت بعد پنج لایک و چهارده کامنت