رمان عصر جدید

P7

وقتی قهرمان‌ها کنار می‌روند…

قهرمانان پاریس باید جانشینان خود را انتخاب کنند؛ کسانی که قرار است جای آن‌ها را بگیرند و میراثشان را ادامه دهند.

اما هیچ‌کس نمی‌داند این جانشینان چه کسانی هستند…

فرزندانی که شاید حتی از قهرمانان امروزی هم قدرتمندتر باشند؛ نسلی تازه که قرار است با ورودشان، عصر جدیدی از قهرمانی را آغاز کنند.

اما این فقط یک انتخاب ساده نیست…

چون قرار است قهرمانانی ظهور کنند که تاریخ پاریس هرگز مانندشان را به خود ندیده است. ✨

و این، آغاز افسانه‌ای تازه است…

حمایت یادتون نره 🩷 😊 

بعد از ناپدید شدن آن نور بنفش، لیدی‌باگ و کت‌نوار چند لحظه همان‌جا ایستادند.

هیچ‌کدام نمی‌دانستند آن صدا متعلق به چه کسی بود و مهم‌تر از همه، چطور توانسته بود از معجزه‌گرهای آن‌ها خبر داشته باشد.

کت‌نوار بالاخره سکوت را شکست.

— خب، فکر کنم برای امشب به اندازه کافی اتفاق افتاده.

لیدی‌باگ سر تکان داد.

— موافقم. باید درباره این اتفاق بیشتر فکر کنیم.

کت‌نوار لبخند زد.

— پس... خداحافظ، همکار.

لیدی‌باگ دست تکان داد.

— خداحافظ، کت‌نوار.

کت‌نوار با یک حرکت از روی سقف پایین پرید و در کوچه‌های پاریس ناپدید شد.

لیدی‌باگ هم چند لحظه بعد راه خودش را در پیش گرفت.

هیچ‌کدام اسم واقعی دیگری را نمی‌دانستند.

و این قانون قرار بود بینشان باقی بماند.

---

کت‌نوار بعد از مدتی به خانه رسید.

خانه‌ی او در واقع یک عمارت بزرگ بود؛ ساختمانی قدیمی و مجلل که پشت دروازه‌های بلند قرار داشت.

او وارد محوطه شد و از در اصلی گذشت.

همین که وارد عمارت شد، صدایی آشنا از انتهای راهرو به گوشش رسید.

— ادرین؟

کت‌نوار ایستاد.

نگاهی به اطراف انداخت و مطمئن شد کسی آن اطراف نیست.

بعد دستش را روی انگشترش گذاشت.

— کلز، اوت.

نور سیاه دور بدنش پیچید.

چند ثانیه بعد، کت‌نوار ناپدید شد و ادرین با همان لباس‌های معمولی‌اش در راهرو ایستاده بود.

او آرام وارد سالن شد.

گابریل روی صندلی نشسته بود و مشغول بررسی چند برگه بود.

به محض دیدن پسرش، نگاهش را بالا آورد.

— برگشتی.

ادرین سر تکان داد.

— بله.

گابریل برگه‌ها را کنار گذاشت.

— مأموریت چطور بود؟

ادرین کمی فکر کرد.

— اولش قرار بود فقط با همکار جدیدم آشنا بشم.

گابریل با دقت نگاهش کرد.

— و؟

— خب... یه کم غیرمنتظره بود.

گابریل ابرویش را بالا برد.

— غیرمنتظره؟

ادرین لبخند زد.

— همکارم از سقف فرود اومد و تقریباً منو له کرد!

گابریل برای لحظه‌ای ساکت ماند.

— و بعد؟

— بعد هم فهمیدیم یه نفر دنبال معجزه‌گرهای ماست.

چهره‌ی گابریل جدی شد.

— دقیقاً چی گفت؟

ادرین صدایش را کمی پایین آورد.

— گفت باید معجزه‌گرهامون رو بهش بدیم.

گابریل چند لحظه سکوت کرد.

— باید مراقب باشی. هنوز نمی‌دونیم با چه کسی طرفیم.

ادرین سر تکان داد.

— می‌دونم.

بعد از چند لحظه گفت:

— ولی لیدی‌باگ خیلی خوبه.

گابریل نگاه کوتاهی به او انداخت.

— فقط روی مأموریت تمرکز کن.

ادرین لبخند زد.

— چشم.

---

آن طرف پاریس...

مرینت هم بالاخره به خانه رسید.

در را باز کرد و وارد شد.

تیکی که از گوشواره‌ها بیرون آمده بود، کنار او شناور شد.

مرینت آرام گفت:

— تیکی، خال‌ها خاموش.

نور قرمز دور بدنش پیچید و چند لحظه بعد، لباس لیدی‌باگ ناپدید شد.

مرینت دوباره به ظاهر همیشگی خودش برگشت.

تیکی لبخند زد.

— امروز روز مهمی بود.

مرینت نفسش را بیرون داد.

— خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم.

از پله‌ها پایین رفت و به آشپزخانه رسید.

سابین مشغول آماده کردن وسایل شام بود.

وقتی مرینت را دید، لبخند زد.

— خب، دخترم؟ مأموریت چطور بود؟

مرینت روی صندلی نشست.

— خوب بود. فقط... یه اتفاق عجیب افتاد.

سابین دست از کار کشید.

— چه اتفاقی؟

مرینت ماجرای نور بنفش و صدای مرموزی را که در آسمان ظاهر شده بود تعریف کرد.

سابین با دقت گوش داد.

— پس کسی می‌دونه شما دو نفر معجزه‌گر دارید؟

مرینت سر تکان داد.

— ظاهراً.

سابین آهسته گفت:

— باید بیشتر مراقب باشی.

مرینت لبخند زد.

— نگران نباش مامان. حواسم هست.

سابین دوباره مشغول کار شد و گفت:

— راستی، امشب مهمون داریم.

مرینت با تعجب پرسید:

— مهمون؟

— آره. پس باید خونه رو مرتب کنیم.

مرینت از جا بلند شد.

— باشه، من کمک می‌کنم.

سابین لبخند زد.

— اول اتاق نشیمن رو مرتب کن، بعد هم بیا توی آشپزخونه. باید برای شام غذا درست کنیم.

مرینت آستین‌هایش را بالا زد.

— امشب قراره حسابی کار کنیم!

تیکی آرام کنار گوشش خندید.

— فکر کنم بعد از یک روز قهرمانی، حالا نوبت آشپزیه!

مرینت با خنده گفت:

— دقیقاً!

چند ساعت بعد، خانه مرتب شده بود و بوی غذای تازه در تمام خانه پیچیده بود.

مرینت آخرین وسیله را سر جایش گذاشت و به اطراف نگاه کرد.

— فکر کنم دیگه آماده‌ایم.

سابین لبخند زد.

— آره.

در همان لحظه...

تق! تق! تق!

صدای در خانه بلند شد.

مرینت و سابین هر دو به سمت در نگاه کردند.

مرینت گفت:

— من باز می‌کنم.

به سمت در رفت.

دستش را روی دستگیره گذاشت و آن را آرام پایین آورد.

در باز شد...

اما پشت در، کسی ایستاده بود که مرینت انتظار دیدنش را نداشت.


شرط پارت بعد شش لایک و چهل کامنت