روزی روزگاری عشق
· · خواندن 2 دقیقه p6
تو آمدی و قلبم پر از بهار شد
با خندهات جهانم دوباره بیقرار شد
عشق تو قشنگترین اتفاق روزگار شد
از زبان مرینت
صبح روز بعد، زودتر از همیشه وارد کلاس شدم.
کیفم را کنار صندلی گذاشتم و نشستم. دفترم را باز کردم و مشغول مرور درس شدم.
چند دقیقه بعد صدای آشنایی شنیدم.
«صبح بخیر.»
سرم را بلند کردم.
ادرین بود.
«صبح بخیر.»
لبخند زد و به صندلیاش رفت.
اما این بار قبل از اینکه بنشیند، مکث کرد.
«مرینت؟»
«بله؟»
«میشه امروز اینجا بشینم؟»
به صندلی خالی کنارم نگاه کردم.
«آره، مشکلی نیست.»
ادرین نشست.
برای چند لحظه هر دو ساکت بودیم.
بعد گفت:
«امروز زود اومدی.»
«من معمولاً زود میام.»
«من فکر میکردم فقط منم که صبحها زود میرسم.»
خندیدم.
«نه.»
ادرین هم خندید.
حضورش کنارم عجیب نبود.
اتفاقاً حس میکردم کلاس امروز کمی آرامتر شده.
چند دقیقه بعد، لوکا وارد کلاس شد.
وقتی ما را کنار هم دید، لبخند زد.
«صبح بخیر.»
«صبح بخیر لوکا.»
ادرین هم سلام کرد.
لوکا به سمت صندلی خودش رفت.
معلم وارد کلاس شد و درس را شروع کرد.
---
وسط درس، معلم یک سؤال پرسید.
کسی جواب نمیداد.
مرینت دستش را بالا برد و پاسخ درست را گفت.
معلم لبخند زد.
«آفرین، مرینت.»
ادرین آرام زیر لب گفت:
«واقعاً خیلی خوب درس میخونی.»
مرینت با تعجب نگاهش کرد.
«چطور؟»
«تقریباً جواب همه سؤالها رو میدونی.»
لبخند زدم.
«فقط زیاد تمرین میکنم.»
ادرین گفت:
«پس اگه یه روز توی درس مشکل داشتم، میدونم از کی کمک بگیرم.»
آرام خندیدم.
«باشه.»
---
زنگ تفریح که خورد، این بار قبل از اینکه از کلاس بیرون بروم، ادرین گفت:
«مرینت، میای بریم حیاط؟»
سرم را تکان دادم.
«آره.»
با هم از کلاس بیرون رفتیم.
در حیاط روی همان نیمکت نشستیم.
ادرین چند لحظه سکوت کرد و بعد پرسید:
«تو همیشه همینجا میشینی؟»
«تقریباً.»
«چرا؟»
شانه بالا انداختم.
«اینجا آرومتره.»
ادرین به اطراف نگاه کرد.
«پس از شلوغی خوشت نمیاد.»
«نه خیلی.»
لبخند زد.
«منم امروز فهمیدم جای آروم رو بیشتر دوست دارم.»
خندیدم.
«فقط امروز؟»
«شاید.»
چند لحظه هر دو خندیدیم.
آن طرف حیاط، لوکا ما را دید و برایمان دست تکان داد.
من هم دست تکان دادم.
ادرین چیزی نگفت.
اما این بار دیگر اخم نکرد.
فقط نگاهش را به من دوخت.
بعد آرام گفت:
«مرینت؟»
«هوم؟»
«خوشحالم که باهات آشنا شدم.»
لبخندم محو شد و برای لحظهای نمیدانستم چه بگویم.
آخر سر آرام جواب دادم:
«منم خوشحالم.»
زنگ کلاس خورد.
هر دو از جا بلند شدیم.
در راه برگشت، ادرین کنارم راه میرفت.
و من برای اولین بار متوجه شدم که دیگر وقتی وارد مدرسه میشوم، دنبال یک جای خلوت نمیگردم.
چون حالا...
یک نفر بود که دوست داشتم کنارم باشد.