p5

تو آمدی و قلبم پر از بهار شد

با خنده‌ات جهانم دوباره بی‌قرار شد

عشق تو قشنگ‌ترین اتفاق روزگار شد

از زبان ادرین

زنگ تفریح که خورد، بیشتر بچه‌ها با عجله از کلاس بیرون رفتند.

من چند ثانیه سر جایم نشستم.

نگاهم به مرینت افتاد.

لوکا کنارش ایستاده بود و داشت درباره چیزی حرف می‌زد. مرینت هم می‌خندید.

همان لبخندی که دیروز چند بار دیده بودم.

بی‌اختیار اخم کوچکی کردم.

با خودم گفتم:

«خب که چی؟»

لوکا تازه آمده بود و طبیعتاً باید کسی مدرسه را به او نشان می‌داد.

مرینت هم از قبل گفته بود که بیشتر قسمت‌های مدرسه را می‌شناسد.

پس هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود.

با این حال، حس خوبی نداشتم.

دفترم را بستم و از جا بلند شدم.

وقتی از کنارشان رد شدم، مرینت متوجه من شد.

«ادرین، نمیای حیاط؟»

ایستادم.

«آره... چرا.»

لوکا گفت:

«ما هم داشتیم می‌رفتیم.»

یک لحظه مکث کردم.

«باشه.»

سه‌نفری از کلاس بیرون رفتیم.

در راه، لوکا و مرینت درباره معلم‌ها صحبت می‌کردند.

من هم کنارشان راه می‌رفتم، اما بیشتر ساکت بودم.

مرینت یک‌دفعه رو به من کرد.

«ادرین، چرا ساکتی؟»

«چیزی نیست.»

«مطمئنی؟»

«آره.»

لوکا با لبخند گفت:

«فکر کنم هنوز با مدرسه جدید کنار نیومده.»

نگاهش کردم.

«نه، مشکلی ندارم.»

مرینت دوباره به من نگاه کرد.

انگار هنوز قانع نشده بود.

به حیاط رسیدیم.

لوکا روی یکی از نیمکت‌ها نشست و مرینت هم کنارش نشست.

من چند لحظه ایستادم.

بعد روی نیمکت روبه‌رویشان نشستم.

لوکا شروع کرد از مدرسه قبلی‌اش تعریف کردن.

«مدرسه قبلیم خیلی کوچیک‌تر بود. اینجا خیلی بزرگه.»

مرینت گفت:

«منم روزهای اول همین حس رو داشتم.»

لوکا خندید.

«پس حداقل یکی هست که کمکم کنه.»

مرینت هم خندید.

من چیزی نگفتم.

نمی‌دانستم چرا هر بار که لوکا باعث خنده مرینت می‌شد، حس می‌کردم چیزی درونم ناراحت می‌شود.

---

زنگ بعدی که خورد، همه به کلاس برگشتیم.

معلم وارد شد و بعد از چند دقیقه گفت:

«برای هفته آینده باید یک پروژه دو نفره انجام بدید.»

صدای اعتراض چند نفر بلند شد.

معلم لبخند زد.

«اعتراض فایده‌ای نداره.»

بعد شروع کرد اسم‌ها را خواندن.

«آلیسا و سارا... نیکو و مکس...»

من به دفترم خیره شده بودم.

بالاخره اسم من را خواند.

«ادرین و...»

سرم را بلند کردم.

معلم نگاهی به فهرست انداخت.

«لوکا.»

چند ثانیه ساکت ماندم.

لوکا لبخند زد.

«عالیه.»

آرام گفتم:

«آره.»

اما در ذهنم فقط یک چیز بود:

لوکا.

بعد معلم گفت:

«مرینت هم با کلویی.»

نگاهم ناخودآگاه سمت مرینت رفت.

او با شنیدن اسم شریکش لبخند کوتاهی زد و چیزی در دفترش نوشت.

نمی‌دانستم چرا از اینکه من و مرینت هم‌گروه نشدیم، کمی ناراحت شدم.

---

بعد از کلاس، لوکا کنارم آمد.

«ادرین، درباره پروژه کی وقت داری؟»

«نمی‌دونم. شاید فردا.»

«باشه. فردا خوبه.»

در همان لحظه مرینت از کنارمان رد شد.

لوکا صدایش کرد.

«مرینت!»

مرینت برگشت.

«بله؟»

«تو می‌دونی پروژه دقیقاً درباره چیه؟»

مرینت توضیح داد:

«معلم گفت باید درباره موضوعی که توی برگه نوشته تحقیق کنیم و آخر هفته ارائه بدیم.»

لوکا گفت:

«ممنون.»

مرینت لبخند زد.

«خواهش می‌کنم.»

بعد رفت.

نگاهش کردم تا وقتی از در کلاس بیرون رفت.

لوکا متوجه شد.

«مرینت دوست خوبیه.»

سریع نگاهم را برگرداندم.

«آره.»

«از دیروز خیلی کمکم کرده.»

«می‌دونم.»

لوکا با تعجب پرسید:

«از قبل می‌شناختیش؟»

«نه. فقط از وقتی اومدم اینجا.»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

«پس تو هم باهاش دوستی.»

«آره.»

نمی‌دانستم چرا روی کلمه «دوستی» تأکید کردم.

لوکا لبخند زد.

«خوبه. منم امیدوارم بتونم باهاش دوست بشم.»

باز همان حس عجیب برگشت.

اما این بار سعی کردم نادیده‌اش بگیرم.

کیفم را برداشتم و گفتم:

«من باید برم.»

---

از زبان مرینت

بعد از پایان کلاس، داشتم وسایلم را جمع می‌کردم که ادرین را دیدم.

امروز خیلی ساکت شده بود.

از صبح چند بار خواستم از او بپرسم چه شده، اما هر بار گفت چیزی نیست.

وقتی از کلاس بیرون آمد، صدایش کردم.

«ادرین.»

ایستاد.

«بله؟»

«واقعاً حالت خوبه؟»

«آره.»

«پس چرا امروز این‌قدر ساکتی؟»

لبخند خیلی کوتاهی زد.

«فقط خسته‌ام.»

چند لحظه نگاهش کردم.

احساس می‌کردم چیزی را از من پنهان می‌کند، ولی نمی‌خواستم مجبورش کنم حرف بزند.

«باشه.»

سرش را تکان داد.

«فردا می‌بینمت.»

«خداحافظ.»

«خداحافظ، مرینت.»

وقتی رفت، چند ثانیه به رفتنش نگاه کردم.

بعد لوکا کنارم آمد.

«مرینت، آماده‌ای بریم؟»

«آره.»

با هم از مدرسه بیرون رفتیم.

اما در تمام مسیر، یک سؤال در ذهنم بود:

چرا ادرین امروز این‌قدر متفاوت رفتار می‌کرد؟

---

از زبان ادرین

وقتی سوار ماشین شدم، سرم را به صندلی تکیه دادم.

تمام مسیر فقط به اتفاقات امروز فکر کردم.

به خنده‌های مرینت.

به حرف‌های لوکا.

به اینکه چطور از دیدن آن دو کنار هم احساس ناراحتی کرده بودم.

بالاخره گوشی‌ام را برداشتم و صفحه را روشن کردم.

پیامی از پدرم آمده بود، اما حوصله جواب دادن نداشتم.

گوشی را کنار گذاشتم و دوباره به بیرون خیره شدم.

تا همین چند روز پیش، مدرسه جدید برایم فقط یک جای تازه بود.

اما حالا...

یک نفر در آنجا بود که باعث می‌شد دلم بخواهد هر روز به مدرسه بروم.

مرینت.

و شاید چیزی که بیشتر از همه مرا می‌ترساند این بود که هنوز نمی‌دانستم این حس دقیقاً چیست.