عصر جدید
· · خواندن 2 دقیقه رمان عصر جدید
P5
وقتی قهرمانها کنار میروند…
قهرمانان پاریس باید جانشینان خود را انتخاب کنند؛ کسانی که قرار است جای آنها را بگیرند و میراثشان را ادامه دهند.
اما هیچکس نمیداند این جانشینان چه کسانی هستند…
فرزندانی که شاید حتی از قهرمانان امروزی هم قدرتمندتر باشند؛ نسلی تازه که قرار است با ورودشان، عصر جدیدی از قهرمانی را آغاز کنند.
اما این فقط یک انتخاب ساده نیست…
چون قرار است قهرمانانی ظهور کنند که تاریخ پاریس هرگز مانندشان را به خود ندیده است. ✨
و این، آغاز افسانهای تازه است…
حمایت یادتون نره 🩷 😊
چند لحظه سکوت بین لیدیباگ و کتنوار برقرار شد.
کتنوار که هنوز لبخند روی صورتش بود، رو به لیدیباگ کرد و گفت:
— خب، خانم نگهبان جدید پاریس... فکر کنم اولین مأموریتت رو خیلی خوب انجام دادی.
لیدیباگ ابرویش را بالا انداخت.
— فکر کنم؟
کتنوار لبخند زد.
— آره. البته اگه قسمت «پریدن از روی سقف و افتادن با سر روی زمین» رو حساب نکنیم.
لیدیباگ خندید.
— اون قسمت که مربوط به تو بود.
کتنوار دستش را روی سینهاش گذاشت.
— من فقط میخواستم یه نمایش قهرمانانه اجرا کنم.
— نمایش؟
— بله. فقط تماشاگرش یه درخت بود و کارگردانش هم ظاهراً خیلی بیرحم بود!
لیدیباگ دوباره خندید.
کتنوار با شیطنت ادامه داد:
— ولی قبول کن، وقتی پریدم پایین خیلی باابهت بودم.
لیدیباگ با نگاهی به او گفت:
— مخصوصاً وقتی با سرت به زمین خوردی؟
— دقیقاً! اون قسمت اوج هنرم بود.
لیدیباگ سرش را تکان داد.
— تو همیشه همینقدر حرف میزنی؟
کتنوار با لبخند جواب داد:
— نه.
لیدیباگ کمی متعجب شد.
— واقعاً؟
— گاهی بیشتر!
لیدیباگ خندید.
— خدایا... من با چه کسی همکار شدم؟
کتنوار دستهایش را باز کرد.
— با بهترین کتنوار پاریس!
بعد با جدیت ساختگی ادامه داد:
— و البته تنها کتنوار پاریس.
لیدیباگ گفت:
— فعلاً تنها کتنوار پاریس.
کتنوار لبخند زد.
— همین «فعلاً» رو دوست داشتم!
لیدیباگ چشمهایش را ریز کرد.
— امیدوارم منظورت چیزی که فکر میکنم نباشه.
کتنوار خندید.
— خیالت راحت، لیدیباگ. من فقط شوخی میکنم.
هر دو دوباره به سمت تالار برگشتند.
اما کتنوار در دلش اعتراف میکرد که این همکاری، برخلاف چیزی که انتظار داشت، اصلاً خستهکننده نبود.