p4

تو آمدی و قلبم پر از بهار شد

با خنده‌ات جهانم دوباره بی‌قرار شد

عشق تو قشنگ‌ترین اتفاق روزگار شد

از زبان مرینت

صبح روز بعد، مثل همیشه زودتر از بقیه وارد کلاس شدم.

کیفم را کنار نیمکتم گذاشتم و نشستم. هنوز کلاس خیلی شلوغ نشده بود که صدای معلم از جلوی در آمد:

«بچه‌ها، امروز هم یک دانش‌آموز جدید داریم.»

سرم را بلند کردم.

پسری با موهای آبی تیره وارد کلاس شد.

معلم گفت:

«خودت رو معرفی کن.»

پسر لبخند کوتاهی زد.

«سلام، من لوکا هستم. تازه به این مدرسه منتقل شدم.»

معلم یکی از صندلی‌های خالی را نشان داد.

لوکا نشست و چند دقیقه بعد، وقتی معلم مشغول نوشتن روی تخته بود، نگاهش در کلاس چرخید.

چشمش به من افتاد.

بعد از کلاس، وقتی بیشتر بچه‌ها مشغول صحبت بودند، لوکا به سمت من آمد.

«ببخشید، می‌تونم یه چیزی بپرسم؟»

«حتماً.»

«کتابخونه کجاست؟ هنوز مدرسه رو بلد نیستم.»

لبخند زدم.

«طبقه دومه. اگه بخوای می‌تونم نشونت بدم.»

«واقعاً؟ ممنون.»

با هم از کلاس بیرون رفتیم.

در راه، لوکا درباره مدرسه قبلی‌اش حرف زد و من هم چند سؤال ازش پرسیدم.

خیلی راحت حرف می‌زد.

وقتی به کتابخانه رسیدیم، گفت:

«تو اینجا رو خیلی خوب می‌شناسی.»

خندیدم.

«چون زیاد میام اینجا.»

«پس احتمالاً بهترین راهنمای این مدرسه‌ای.»

«شاید.»

همان موقع صدایی از پشت سرمان آمد.

«مرینت.»

برگشتم.

ادرین بود.

نگاهش اول روی من افتاد و بعد روی لوکا.

«سلام، ادرین.»

«سلام.»

لوکا لبخند زد.

«من لوکا هستم. تازه اومدم.»

ادرین دستش را بالا آورد.

«ادرین.»

چند ثانیه هر دو به هم نگاه کردند.

بعد لوکا رو به من گفت:

«مرینت، می‌خواستم درباره کلاس هم ازت بپرسم. می‌دونی تکلیف امروز چیه؟»

«آره، معلم گفته صفحه—»

هنوز جمله‌ام تمام نشده بود که متوجه شدم ادرین ساکت ایستاده.

نگاهش را از ما گرفته بود و به قفسه کتاب‌ها خیره شده بود.

نمی‌دانستم چرا.

بعد از برگشتن به کلاس، لوکا کنار من نشست و درباره درس‌ها سؤال پرسید. من هم جوابش را می‌دادم.

ادرین چند ردیف آن‌طرف‌تر نشسته بود.

چند بار نگاهش کردم.

هر بار سریع نگاهش را برمی‌گرداند.

زنگ تفریح که خورد، لوکا دوباره کنارم آمد.

«مرینت، میای حیاط؟»

«آره، بریم.»

از کنار ادرین رد شدیم.

ادرین همان‌جا ایستاده بود.

به رفتنمان نگاه کرد.

نمی‌دانستم چرا این‌قدر ساکت شده بود.

از زبان ادرین

از دیروز تا امروز، همه‌چیز عادی بود.

تا وقتی لوکا وارد کلاس شد.

نمی‌دانستم چرا وقتی دیدم مرینت با او این‌قدر راحت صحبت می‌کند، حس عجیبی پیدا کردم.

مرینت دیروز تقریباً تمام وقت با من حرف زده بود.

اما امروز...

بیشتر وقتش را با لوکا می‌گذراند.

خودم را قانع کردم که اهمیتی ندارد.

ولی وقتی دیدم با هم از کلاس بیرون رفتند، نتوانستم جلوی فکر کردنم را بگیرم.

با خودم گفتم:

«من چرا دارم حسودی می‌کنم؟»

حتی جواب این سؤال را هم نمی‌دانستم.

فقط یک چیز را می‌دانستم؛

از وقتی مرینت وارد روزهای من شده بود، حضور آدم‌های دیگر کنار او دیگر برایم مثل قبل بی‌اهمیت نبود.