خیلی دیر کردم ببخشید 

ولی رمان خوره مگه میزاره به مغزم استراحت بدم 
دوست اگر میخوایین رمان خوره رو اذیت کنیم استیکر😈تو کامنتا 

تورو خدا ایندفعه ضایعم نکنید

دو پادشاهی. یک دشمنی قدیمی. یک پیمان صلح… و عشقی که نباید اتفاق می‌افتاد.

پادشاهی شب و روز سال‌هاست در جنگ‌اند.

اما حالا، دو پادشاه برای نجات سرزمین‌هایشان دست به تصمیمی غیرمنتظره می‌زنند.

در میان این صلح، مرینت، تنها شاهدخت روز، وارد زندگی ادرین، شاهزاده‌ی شب می‌شود.

او از تاریکی متنفر است.

ادرین به نور اعتماد ندارد.

اما وقتی سرنوشت آن‌ها را کنار هم قرار می‌دهد...

کدام‌یک زودتر تسلیم می‌شود؛ غرور یا قلب؟

نویسندگان:B.M and نویسنده تاریکی

از زبون مرینت 

پدرم به دیدن کلویی و الکساندر اومد و اون هارو به اتاق های مهمان هدایت کرد 

در همین حین داشتن لباس من رو میدوختن ادرین روی صندلی داخل اتاق نشسته بود و به من نگاه میکرد 

-چیه؟

-هیچی!

-همین هیچی یعنی یک چیزی شده 

-نه چیزی نشده 

(شاهزاده ادرین لباس همسرتون تموم شده بیاید نوبت شماست )

وقتی این کلمه رو شنیدم "همسر" حس کردم گونه هام گرم شده 

لباس رو دوباره نگاه کردم 

رو به ادرین گفتم 

-به نظرت خوشگله 

-اره 

ولی داشت به من نگاه میکرد 

-ادرین؟

-بله 

-لباس رو میگم 

-میدونم

-پس چرا به من نگاه میکنی

-دارم تصور میکنم وقتی بپوشیش از الانم قشنگ تر میشه چون قرار تو تن تنها ماه روی زمین باشه 

-خیلی خب دیگه بسه برو که اندزه هات رو بگیرن 

و از اتاق اومدم بیرون 

کتابی که ادرین بهم داده بود رو همراه خودم بردم به سمت باغ رفتم و روی یکی از صندلی های داخل باغ نشستم

 هنوز چند صفحه بیشتر نخوانده بودم که صدای قدم‌هایی شنیدم. 

سرم را بالا آوردم. الکساندر بود.

 الکساندر: مزاحم نیستم؟

 لبخند زدم. 

مرینت: نه، بفرما. 

کنار نیمکت نشست، اما فاصله‌اش را حفظ کرد. نگاهی به کتابم انداخت. 

الکساندر: باز هم کتاب؟ 

مرینت: وقتی توی قصر همه مشغول آماده شدن برای عروسی هستن، کتاب خوندن بهترین راه فراره!

 الکساندر خندید.

الکساندر: پس از عروسی فرار می‌کنی؟

 خندیدم. 

مرینت: نه! فقط از شلوغی‌های قبلش. 

کم‌کم صحبت‌مان ادامه پیدا کرد. درباره قصر، سفرهایی که به سرزمین‌های مختلف داشتیم و حتی خاطرات کودکی‌مان حرف زدیم. آن‌قدر صحبت کردیم که چند بار از خنده نتوانستم جمله‌ام را کامل کنم.

اینقدر گرم صحبت بودم که نفهمیدم یک نفر داره از دور نگاهمون میکنه 

ادرین 

بعد از کمی گفت و گو من میخواستم به قصر برم پس الکساندر هم به قصر و به سمت اتاقش رفت

از زبون ادرین 

فهمیدم الکساندر یک جوری به مرینت نگاه میکنه 

بعد دوخت لباسم رفتم دنبال ادرین دیدم دارن با الکساندر حرف میزنن و میخندن

بعد کمی گوش دادن به حرفاشون فهمیدم میخوان برن به اتاقاشون 

زودتر رفتم و تو اتاق الکساندر منتظر موندم 

در باز شد 

-تو اینجا چیکار میکنی؟

 به سمتش رفتم. 

ادرین: از مرینت فاصله بگیر.

 الکساندر چند ثانیه نگاهم کرد.

 الکساندر: دلیلش؟

 ادرین: لازم نیست دلیل داشته باشه. 

الکساندر ابرویش را بالا برد.

 الکساندر: اتفاقاً فکر می‌کنم داره.

 چیزی نگفتم.

 او ادامه داد: الکساندر: تو نگران مرینتی یا از اینکه با من حرف می‌زنه ناراحتی؟

اخم کردم. 

ادرین: این به تو مربوط نیست.

 الکساندر آرام خندید. 

الکساندر: پس بذار یه چیز رو یادت بندازم، ادرین... 

چند لحظه مکث کرد. 

الکساندر: تو که با زور و اجبار باهاش ازدواج کردی.

 حرفش مثل سیلی به صورتم خورد. 

نگاهم را از او گرفتم. حق نداشتم انکارش کنم. شروع این ازدواج انتخاب هیچ‌کداممان نبود. اما حالا... حالا دیگر مرینت برای من فقط همسر اجباری‌ام نبود. 

ادرین: شاید شروعش اجباری بود...

سرم را بالا آوردم و مستقیم به چشم‌های الکساندر نگاه کردم.

 ادرین: ولی الان فرق کرده.

 الکساندر لبخند محوی زد.

 الکساندر: پس اول مطمئن شو خود مرینت هم همین رو می‌خواد.

 بعد از کنارم رد شد و رفت.