اخرین گلوله فصل 2 پارت 7
· · خواندن 2 دقیقه دوستان عزیز یکی منو از دست رمان خوره نجات بده
هیچوقت فکر نمیکردم ساعت 12 و نیم شب پارت بدم
ولی رمان خوره است دیگر
حالا برین بخونین سوپرایزی دارم که حدس میزنم خیلی وقته منتظرشین
از زبون مرینت
از خونه ی زویی اومدیم بیرون ادرین یک نگاه خیلی عجیب به فلیکس کرد یک بعد فلیکس گفت: من اینجا کاردارم شما ها برین پایگاه من هم میام.
و با دست به شعبه ی بانکی که اون طرف خیابون بود اشاره کرد ادرین گفت:مشکلی نداره تو برو.
فلیکس از خیابون رد شد و رفت تو بانک
یک با ادرین راه رفتیم تا رسیدم به جایی که ماشین پارک بود
سوار شدیم یک دقیقه گذشت اما ادرین ماشین رو روشن نکرد
رو کردم بهش
-چرا ماشین رو روشن نمیکنی؟
-خب راستش من میخوام یک چیزی بهت بگم
نمیدونم چرا وی یک حس عجیبی داشتم انگار قلبم داشت از حلقم میزد بیرون
بعد کمی مکث ادرین ادامه داد
-من از روز اولی که دیدمت یک حس عجیبی داشتم تو مثل بقیه نبودی شجاع بودی و بی عقل
نگاهی چپ چپ بهش کردم
-خب باشه بی عقل نبودی جسور بودی و خب من نمیدونم چرا ولی از همون جسوریت خوشم اومد اولش خودم رو گول میزدم ولی الان دیگه نمیتونم ازش در برم
مرینت من عاشقت شدم(سوپرایز اعتراف کرد)
از زبون ادرین
بعد از اعتراف نمیدونم چی شدیک هو دیدم مرینت بغلم کرده اولش شک شدم ولی بعد اروم دستم رو دورش حلقه کردم
گفت:چرا زود تر نگفتی؟
-چون میترسیدم
-از من؟
-از اینکه احساسم یک طرفه باشه
-و حالا؟
-الان واقعا نمیدونم
-من میدونم
-چی؟
-ماشین رو روشن کن باید زود تر برسیم به پایگاه(خورد تو ذوقتون نه؟)
خندیدم و و از اغوش هم بیرون اومدیم ماشین رو روشن کردم و به سمت پایگاه داشتم میروندم که یک پیامک به گوشیم اومد
فلیکس:بهش گفتی؟
ادرین:اره
فلیکس:خب؟
اونم من رو دوست داره🕺🕺🕺
فلیکس:به سلامتی کی شیرینی بخوریم
ادرین:فلیکس😑
فلیکس:باشه باشه
پایان مکالمه
ماشین رو توی پارکین پارک کردم پارکینگ سه طبقه زیر پایگاه بود اخه چرا اینقدر پایین
با مرینت از ماشین پیاده شدیم
داشتیم میرفیتم که مرینت دست هاش رو دور خودش حلقه کرد متوجه شدم سردشه ژاکتم رو در اوردم و انداختم رو شونه هاش
رو کرد بهم و گفت:بازم؟
-خب ایندفعه هم سردت بود
-پس حق اعتراض ندارم؟
-اصلا
یکم دیگه به راهمون ادامه دادیم تا به اسانسور پارکینگ رسیدیم
رفتیم تو اسانسور مرینت دکمه رو زد تو اسانسور یکم بهش زدیکشدم و دستم رو اروم به دستش زدم اول دستش رو کشید ولی بعد اروم خودش دستم رو گرفت
به طبقه ی +1 رسیدیم از اسانسور اومدیم بیرون الیا و نینو خیلی متعجب به ما نگاه کردن برای همین سریع دست هامون رو از هم فاصله دادیم
الیا با نگاه مرموزی بهون نگاه کرد
نینو پرسید:پسفلیکس کو؟
گفتم:جایی کار داشت
و به سمت میز کارمون رفیتیم
پایان ببخشید کم بود مغزم بیشتر جواب نمیداد
بزار یک شرطی بدم رمان خوره نتونه پرش کنه
10لایک
15کامنت
