دل🖤
· · خواندن 1 دقیقه چیزی ندارم بگم فقط تا تهش بخون
معلمى كَفت: «توانا بود هركه...؟»
دانش اموز كَفت:
«توانا بود هركه دارا بود؛
ز ثروت دل پير برنا بود.
تهيدست به جايى نخواهد رسيد، اگرچه شب و روز كوشا بود.
نداند فردوسى پاكزاد
كه شعرش در اين ملك بيجا بود.
گر او را خبر بود از اين روزكَار كه زر برهمه چيز والا بود،
نمى كَفت آن شعر معروف را:
«توانا بود هركه دانا بود!»
معلم گفت در جواب او:
«توانا بود هر که با دل بود؛
نه آنکس که در جیب او زر بود.
اگر دانش و مهر در جان اوست،
توانگرترین آدمِ این جهان اوست.»
دانشآموز گفت: «سخن نیک بود،
ولی با حقیقت کمی دور بود.
اگر دانش و مهر سرمایه بود،
چرا حالِ دانا چنین سخت بود؟
اگر دستِ دانا تهی از زر است،
درِ هر دری روی او بسته است.
به دانش اگر عالمی میشوی،
بدونِ زر آخر چه آدم شوی؟
نه تنها به دانش توانگر شویم،
نه با سیم و زر صاحبِ سر شویم.
توانا کسی باشد اندر جهان،
که هم دانش اندوزد و هم مال و نان.»
ادامش رو خودم نوشتم خوشتون اومد؟