رمان عصر جدید

P4

وقتی قهرمان‌ها کنار می‌روند…

قهرمانان پاریس باید جانشینان خود را انتخاب کنند؛ کسانی که قرار است جای آن‌ها را بگیرند و میراثشان را ادامه دهند.

اما هیچ‌کس نمی‌داند این جانشینان چه کسانی هستند…

فرزندانی که شاید حتی از قهرمانان امروزی هم قدرتمندتر باشند؛ نسلی تازه که قرار است با ورودشان، عصر جدیدی از قهرمانی را آغاز کنند.

اما این فقط یک انتخاب ساده نیست…

چون قرار است قهرمانانی ظهور کنند که تاریخ پاریس هرگز مانندشان را به خود ندیده است. ✨

و این، آغاز افسانه‌ای تازه است…

حمایت یادتون نره 🩷 😊 

این پارت رو زیاد دادم امیدوارم خوشتون بیاد 

چند دقیقه‌ای بود که لیدی‌باگ و کت‌نوار در تالار ایستاده بودند.

هر دو منتظر بودند اتفاقی بیفتد، اما هیچ خبری نبود.

کت‌نوار بالاخره گفت:

— خب... حالا باید چی کار کنیم؟

لیدی‌باگ شانه بالا انداخت.

— نمی‌دونم.

کت‌نوار خندید.

— پس خیلی قهرمانانه شروع کردیم!

لیدی‌باگ خنده‌اش گرفت.

— بیا بریم روی سقف. شاید از اونجا چیزی دیدیم.

هر دو از تالار خارج شدند و خودشان را به سقف رساندند.

هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودند که صدای پسربچه‌ای از پایین به گوششان رسید.

— توپم!

لیدی‌باگ و کت‌نوار پایین را نگاه کردند.

توپ یک پسربچه روی شاخه‌های بلند درخت گیر کرده بود.

پسرک با نگرانی به درخت نگاه می‌کرد.

— نمی‌تونم بهش برسم...

کت‌نوار لبخند زد.

— این که کاری نداره!

قبل از اینکه لیدی‌باگ چیزی بگوید، کت‌نوار از روی سقف پرید.

— گرفتمش!

اما محاسباتش چندان درست از آب درنیامد.

توپ را گرفت، ولی تعادلش را از دست داد و با یک فرود نه‌چندان قهرمانانه روی زمین افتاد.

— آخ!

لیدی‌باگ دستش را جلوی دهانش گرفت تا خنده‌اش را پنهان کند.

— حالت خوبه؟

کت‌نوار از روی زمین بلند شد و با غرور گفت:

— کاملاً! فقط... زمین یه‌کم سفت بود.

لیدی‌باگ خندید.

بعد به سمت توپ رفت.

یویویش را بیرون آورد و با یک حرکت سریع آن را به سمت شاخه فرستاد.

توپ از روی شاخه جدا شد و مستقیم داخل دست لیدی‌باگ افتاد.

لیدی‌باگ توپ را به سمت پسربچه گرفت.

— بفرما قهرمان کوچولو.

چشم‌های پسربچه برق زد.

— ممنون، خانم قهرمان!

بعد با شیطنت به کت‌نوار نگاه کرد و گفت:

— شما هم قهرمانید؟ چون خیلی محکم با زمین دوست شدید!

لیدی‌باگ نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.

کت‌نوار هم با تعجب به پسربچه نگاه کرد.

— تو خیلی زبون‌درازی!

پسربچه خندید و دوید سمت توپش.

اما کت‌نوار دیگر حواسش به او نبود.

نگاهش روی لیدی‌باگ مانده بود.

لبخندش...

رفتارش...

و آن اعتمادبه‌نفسی که در هر حرکتش داشت، برایش عجیب بود.

برای چند لحظه، کت‌نوار کاملاً محو تماشای همکار جدیدش شد.

لیدی‌باگ متوجه نگاهش شد و پرسید:

— چیزی شده؟

کت‌نوار سریع نگاهش را برگرداند.

— نه... هیچی!

اما خودش می‌دانست که این «هیچی» چندان هم هیچی نبود...