روزی روزگاری عشق
· · خواندن 3 دقیقه p3
تو آمدی و قلبم پر از بهار شد
با خندهات جهانم دوباره بیقرار شد
عشق تو قشنگترین اتفاق روزگار شد
از زبان ادرین
زنگ بعدی که خورد، همراه مرینت وارد کلاس شدم.
مرینت بدون اینکه چیزی بگوید، به سمت نیمکتش رفت و نشست. من هم چند ردیف آنطرفتر جایم را پیدا کردم.
معلم هنوز نیامده بود و کلاس دوباره پر از سروصدا شده بود.
دفترم را باز کردم و سعی کردم مطالبی را که از درس قبلی جا انداخته بودم، مرتب کنم.
چند دقیقه بعد، مرینت از کنارم رد شد و گفت:
«ادرین.»
سرم را بلند کردم.
«بله؟»
دفترش را جلو آورد.
«این قسمت رو اشتباه نوشتی.»
نگاهی به دفترم انداختم.
«جدی؟»
«آره. این فرمول باید اینطوری نوشته بشه.»
کنارم ایستاد و خیلی ساده توضیح داد.
«اینجا اول اینو حساب میکنی، بعد جواب رو اینجا مینویسی.»
با دقت نگاه کردم.
«آها... فهمیدم.»
لبخند زد.
«خوبه.»
وقتی برگشت سر جایش، برای چند لحظه به دفترم خیره ماندم.
عجیب بود.
مرینت خیلی آرام بود، اما وقتی درباره چیزی که بلد بود حرف میزد، کاملاً با اعتمادبهنفس میشد.
کلاس شروع شد.
من سعی کردم حواسم به درس باشد، ولی چند دقیقه بعد متوجه شدم چیزی روی زمین افتاده.
خم شدم و آن را برداشتم.
یک خودکار آبی بود.
نگاهی به اطراف انداختم و متوجه شدم مال مرینت است.
صدایش کردم:
«مرینت، این مال توئه؟»
برگشت.
«آره!»
خودکار را به سمتش گرفتم.
«فکر کنم افتاد.»
«ممنون.»
«خواهش میکنم.»
این بار خودش لبخند زد.
لبخندش کوتاه بود، اما باعث شد من هم ناخودآگاه لبخند بزنم.
---
از زبان مرینت
تا قبل از امروز، فکر نمیکردم با ادرین بیشتر از چند کلمه حرف بزنم.
اما حالا، برای اولین بار یک نفر بود که خودش سر صحبت را با من باز میکرد.
وقتی زنگ آخر خورد، همه با عجله وسایلشان را جمع کردند.
من هم دفترهایم را داخل کیف گذاشتم.
وقتی از کلاس بیرون آمدم، صدای ادرین را شنیدم.
«مرینت، صبر کن.»
ایستادم و برگشتم.
«چی شده؟»
کیفش را روی شانهاش انداخت و گفت:
«گفته بودی کتابخونه رو بهم نشون میدی.»
آهسته خندیدم.
«یادم نرفته.»
با هم راه افتادیم.
این اولین بار بود که بعد از مدتها، مسیر خروج از مدرسه را در کنار یک نفر طی میکردم.
راهرو تقریباً خلوت شده بود. بیشتر دانشآموزها از مدرسه بیرون رفته بودند و صدای قدمهایمان در راهرو میپیچید.
ادرین کنارم راه میرفت و هر چند قدم یکبار به تابلوهای روی دیوار نگاه میکرد.
«پس کتابخونه کجاست؟»
لبخند زدم.
«طبقه دومه. البته اگه این بار راه رو اشتباه نری.»
خندید.
«قول میدم دیگه گم نشم.»
از پلهها بالا رفتیم و جلوی در کتابخانه ایستادیم.
در را باز کردم.
«اینجاست.»
ادرین وارد شد و نگاهی به قفسههای پر از کتاب انداخت.
«وای... خیلی بزرگه.»
«من بیشتر وقتهای آزاد اینجا میام.»
«تنهایی؟»
کمی مکث کردم.
«آره.»
ادرین چیزی نگفت.
رفت سمت یکی از قفسهها و چند کتاب را نگاه کرد.
«تو چه کتابهایی دوست داری؟»
«داستان و رمان بیشتر.»
«من زیاد کتاب نمیخونم.»
با تعجب نگاهش کردم.
«حتی رمان؟»
«نه.»
«پس چرا اومدی کتابخونه؟»
لبخند زد.
«چون گفتم شاید با کمک تو یه کتاب خوب پیدا کنم.»
برای لحظهای چیزی برای گفتن نداشتم.
بعد به سمت قفسه رفتم.
«بیا، این یکی خوبه.»
کتابی را بیرون کشیدم و به او دادم.
کتاب را گرفت و جلدش را نگاه کرد.
«باشه. به پیشنهاد تو اعتماد میکنم.»
«اگه خوشت نیومد، تقصیر من نیست.»
خندید.
«قبوله.»
همان لحظه صدای مسئول کتابخانه از دور آمد:
«بچهها، کتابخانه داره بسته میشه.»
ادرین کتاب را برداشت.
«فکر کنم باید بریم.»
سرم را تکان دادم.
از کتابخانه بیرون آمدیم و به سمت پلهها رفتیم.
وقتی به ورودی مدرسه رسیدیم، ادرین ایستاد.
«مرینت؟»
«بله؟»
«ممنون که امروز مدرسه رو بهم نشون دادی.»
لبخند زدم.
«خواهش میکنم.»
چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:
«فردا میبینمت؟»
«آره. فردا میبینمت.»
ادرین لبخند زد و به سمت در خروجی رفت.
من هم چند لحظه همانجا ایستادم و رفتنش را نگاه کردم.
نمیدانستم چرا این سؤال سادهاش باعث شد لبخند بزنم.
شاید چون برای اولین بار...
کسی منتظر بود فردا دوباره من را ببیند.
ادامه دارد.....