p15

دو پادشاهی. یک دشمنی قدیمی. یک پیمان صلح… و عشقی که نباید اتفاق می‌افتاد.

پادشاهی شب و روز سال‌هاست در جنگ‌اند.

اما حالا، دو پادشاه برای نجات سرزمین‌هایشان دست به تصمیمی غیرمنتظره می‌زنند.

در میان این صلح، مرینت، تنها شاهدخت روز، وارد زندگی ادرین، شاهزاده‌ی شب می‌شود.

او از تاریکی متنفر است.

ادرین به نور اعتماد ندارد.

اما وقتی سرنوشت آن‌ها را کنار هم قرار می‌دهد...

کدام‌یک زودتر تسلیم می‌شود؛ غرور یا قلب؟

نویسندگان:B.M and نویسنده تاریکی

از 

زبان راوی

خیاط‌ها هنوز مشغول اندازه‌گیری لباس‌های مرینت و ادرین بودند که صدای قدم‌هایی از راهرو شنیده شد.

چند لحظه بعد، در اتاق باز شد.

دختری بلوند با لباس سلطنتی سفید و طلایی وارد شد و پشت سرش پسری جوان با لباس رسمی مشکی و طلایی قدم گذاشت.

دختر با دیدن ادرین لبخند زد.

کلویی: ادرین!

ادرین برگشت و با تعجب نگاهش کرد.

ادرین: کلویی؟!

کلویی جلو آمد و با لبخند گفت:

کلویی: بالاخره خودت رو پیدا کردم!

مرینت با تعجب به او نگاه کرد.

ادرین رو به مرینت کرد.

ادرین: مرینت، ایشون کلوییه... دخترخاله‌م.

کلویی به مرینت نگاه کرد و با کنجکاوی لبخند زد.

کلویی: پس تو همون مرینتی!

مرینت کمی جا خورد.

مرینت: بله... خودم هستم.

پسر جوان جلو آمد و تعظیم کوتاهی کرد.

الکساندر: و من الکساندر هستم، برادر کلویی.

مرینت لبخند زد.

مرینت: خوشبختم.

کلویی نگاهی به پارچه‌ها و لباس‌های روی میز انداخت.

کلویی: صبر کنید... این همه پارچه برای چیه؟

ادرین با خونسردی جواب داد:

ادرین: لباس عروسی.

چشم‌های کلویی گرد شد.

کلویی: لباس عروسی؟!

بعد با هیجان به مرینت نگاه کرد.

کلویی: یعنی واقعاً قراره عروسی کنید؟!

مرینت خجالت‌زده سرش را پایین انداخت.

مرینت: بله...

کلویی دست‌هایش را به هم زد.

کلویی: بالاخره!

ادرین ابرو بالا انداخت.

ادرین: بالاخره چی؟

کلویی با شیطنت گفت:

کلویی: بالاخره یکی پیدا شد که تونست تو رو از اون قیافه‌ی همیشه جدی دربیاره

الکساندر خندید.

الکساندر: کلویی، تازه وارد شدیم. بذار حداقل پنج دقیقه بگذره بعد شروع کن.

کلویی: من فقط حقیقت رو می‌گم!

مرینت خنده‌اش گرفت.

ادرین با نگاه معترضی به کلویی خیره شد.

ادرین: تو هیچ‌وقت عوض نمی‌شی.

کلویی لبخند زد.

کلویی: نه، و تو هم ظاهراً بالاخره عاشق شدی!

اتاق برای چند لحظه ساکت شد.

مرینت و ادرین به یکدیگر نگاه کردند.

الکساندر با خنده گفت:

الکساندر: فکر کنم این قسمت رو درست گفتی.

ادرین آهی کشید و سرش را تکان داد.

ادرین: خدا به من صبر بده...

کلویی بازوی مرینت را گرفت.

کلویی: خب شاهدخت، من باید حتماً لباس عروست رو ببینم!

مرینت لبخند زد.

مرینت: حتماً.

کلویی با هیجان کنار پارچه‌ها نشست و شروع کرد به بررسی طرح‌ها.

اما الکساندر از دور به ادرین نگاه کرد.

لبخندش کم‌رنگ شد.

انگار چیزی در ذهنش بود...


بفرمایید پارت و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 

شرط پارت بعد پنج لایک و ده کامنت