من پارت چهار رو دادم 

و اینم پارت پنج برای تشکر از رمان خوره ی عزیز که اینقدر حمایت میکنه و بقیه ی دوستان رمانخوره کشتی منو

پارت بعدی — یک پیام ساده

از زبان آدرین

بعد از اینکه از مرینت جدا شدم، مسیر خانه را در پیش گرفتم.

هوا هنوز سرد بود و ذهنم درگیر حرف‌هایی بود که روی نیمکت زده بودیم.

به‌خصوص آن جمله‌اش:

«کنار تو بودن باعث می‌شه کمتر از خاطراتم بترسم.»

نمی‌دانستم چرا، ولی مدام در ذهنم تکرار می‌شد.

وقتی به خانه رسیدم، گوشی‌ام را برداشتم.

چند لحظه مردد ماندم و بعد برای مرینت پیام فرستادم:

«رسیدی خونه؟»

جوابش کمی بعد آمد.

«آره، چند دقیقه‌ست.»

لبخند زدم.

«خوبه.»

چند ثانیه گذشت.

پیام دیگری آمد:

«تو هنوز به اون خاطره فکر می‌کنی؟»

نگاهش کردم.

«آره. راستش نمی‌دونم چرا اینقدر آشنا بود.»

مرینت جواب داد:

«منم همین حس رو دارم.»

بعد از چند لحظه نوشت:

«فکر می‌کنی ممکنه قبل از اینکه حافظه‌مون رو از دست بدیم، همدیگه رو می‌شناختیم؟»

به صفحه خیره شدم.

«نمی‌دونم… ولی فکر می‌کنم آره.»

سه نقطه ظاهر شد و دوباره ناپدید شد.

بعد نوشت:

«منم همین فکر رو می‌کنم.»

لبخندم بیشتر شد.

«پس شاید یه روز همه‌چیز یادمون بیاد.»

جوابش کوتاه بود:

«امیدوارم.»

گوشی را کنار گذاشتم.

خانه‌ی مرینت خیلی دورتر از خانه‌ی ما بود و امشب حتی نمی‌توانستم چراغ اتاقش را ببینم.

اما عجیب بود…

با اینکه بینمان فاصله بود، برای اولین بار احساس می‌کردم مرینت آن‌قدرها هم دور نیست.