اخرین گلوله فصل ۲ پارت ۵
· · خواندن 1 دقیقه من پارت چهار رو دادم
و اینم پارت پنج برای تشکر از رمان خوره ی عزیز که اینقدر حمایت میکنه و بقیه ی دوستان رمانخوره کشتی منو
پارت بعدی — یک پیام ساده
از زبان آدرین
بعد از اینکه از مرینت جدا شدم، مسیر خانه را در پیش گرفتم.
هوا هنوز سرد بود و ذهنم درگیر حرفهایی بود که روی نیمکت زده بودیم.
بهخصوص آن جملهاش:
«کنار تو بودن باعث میشه کمتر از خاطراتم بترسم.»
نمیدانستم چرا، ولی مدام در ذهنم تکرار میشد.
وقتی به خانه رسیدم، گوشیام را برداشتم.
چند لحظه مردد ماندم و بعد برای مرینت پیام فرستادم:
«رسیدی خونه؟»
جوابش کمی بعد آمد.
«آره، چند دقیقهست.»
لبخند زدم.
«خوبه.»
چند ثانیه گذشت.
پیام دیگری آمد:
«تو هنوز به اون خاطره فکر میکنی؟»
نگاهش کردم.
«آره. راستش نمیدونم چرا اینقدر آشنا بود.»
مرینت جواب داد:
«منم همین حس رو دارم.»
بعد از چند لحظه نوشت:
«فکر میکنی ممکنه قبل از اینکه حافظهمون رو از دست بدیم، همدیگه رو میشناختیم؟»
به صفحه خیره شدم.
«نمیدونم… ولی فکر میکنم آره.»
سه نقطه ظاهر شد و دوباره ناپدید شد.
بعد نوشت:
«منم همین فکر رو میکنم.»
لبخندم بیشتر شد.
«پس شاید یه روز همهچیز یادمون بیاد.»
جوابش کوتاه بود:
«امیدوارم.»
گوشی را کنار گذاشتم.
خانهی مرینت خیلی دورتر از خانهی ما بود و امشب حتی نمیتوانستم چراغ اتاقش را ببینم.
اما عجیب بود…
با اینکه بینمان فاصله بود، برای اولین بار احساس میکردم مرینت آنقدرها هم دور نیست.