رمان عصر جدید

P2

وقتی قهرمان‌ها کنار می‌روند…

قهرمانان پاریس باید جانشینان خود را انتخاب کنند؛ کسانی که قرار است جای آن‌ها را بگیرند و میراثشان را ادامه دهند.

اما هیچ‌کس نمی‌داند این جانشینان چه کسانی هستند…

فرزندانی که شاید حتی از قهرمانان امروزی هم قدرتمندتر باشند؛ نسلی تازه که قرار است با ورودشان، عصر جدیدی از قهرمانی را آغاز کنند.

اما این فقط یک انتخاب ساده نیست…

چون قرار است قهرمانانی ظهور کنند که تاریخ پاریس هرگز مانندشان را به خود ندیده است. ✨

و این، آغاز افسانه‌ای تازه است…

درست همان روزی که مرینت قدم در مسیر قهرمانی گذاشته بود، ادرین هم همراه پدرش از شهر خارج شد.

گابریل بدون اینکه توضیح زیادی بدهد، پسرش را به سمت کوهستانی در حاشیه‌ی پاریس برد.

ادرین از پشت سرش می‌رفت و هر لحظه کنجکاوتر می‌شد.

بالاخره مقابل ورودی غاری ایستادند.

گابریل نگاهی به پسرش انداخت.

— بیا.

ادرین چیزی نپرسید و دنبالش وارد غار شد.

چند متر جلوتر، گابریل مسیر باریکی را کنار زد و دری مخفی نمایان شد.

ادرین با تعجب به آن نگاه کرد.

— اینجا دیگه کجاست؟

گابریل بدون پاسخ، در را باز کرد.

راه‌پله‌ای طولانی در تاریکی زیر زمین ادامه داشت.

ادرین نفس عمیقی کشید و پشت سر پدرش پایین رفت.

هرچه پایین‌تر می‌رفتند، فضا مرموزتر می‌شد.

تا اینکه به تالاری بزرگ رسیدند.

در مرکز تالار، سکویی سنگی قرار داشت.

گابریل مقابل آن ایستاد و رو به پسرش کرد.

— می‌دونی که سال‌هاست نگهبان‌ها از پاریس محافظت می‌کنن.

ادرین سر تکان داد.

— می‌دونم.

سال‌ها بود برای همین روز آموزش می‌دید.

سال‌ها تمرین کرده بود تا بتواند روزی جای پدرش را بگیرد.

گابریل جعبه‌ای را از روی سکو برداشت و به سمت او گرفت.

— وقتشه.

ادرین جعبه را گرفت.

چند لحظه به آن خیره ماند و سپس آرام درش را باز کرد.

ناگهان نور سیاهی تمام تالار را فرا گرفت.

ادرین ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.

از داخل جعبه، موجود کوچکی با ظاهری شبیه گربه بیرون آمد.

موجود سیاه‌رنگ مقابلش شناور شد و با کنجکاوی به ادرین نگاه کرد.

— بالاخره وارث جدید رو دیدم!

ادرین با تعجب گفت:

— تو چی هستی؟

گابریل با صدایی آرام پاسخ داد:

— اسمش کَل... نه، پلگ. کوامی توئه.

ادرین نگاهش را به انگشتر داخل جعبه دوخت.

سال‌ها برای این لحظه آماده شده بود.

انگشتر را برداشت و در انگشتش گذاشت.

دستش را مشت کرد.

— کلز، اوت!

در همان لحظه، نوری سیاه‌رنگ اطراف بدنش پیچید.

لباس‌هایش تغییر شکل دادند و به لباس یک قهرمان سیاه‌پوش تبدیل شدند.

دو گوش گربه‌ای روی سرش ظاهر شد و دُمی بلند پشت سرش شکل گرفت.

نقابی سیاه روی صورتش قرار گرفت.

نور کم‌کم ناپدید شد.

ادرین به دست‌هایش نگاه کرد.

بعد لبخند کوتاهی زد.

گابریل با رضایت به پسرش خیره شد.

— از امروز، تو فقط پسر من نیستی...

مکثی کرد.

— تو نگهبان جدید پاریس هستی.

ادرین سرش را بالا آورد.

هنوز نمی‌دانست در سوی دیگر پاریس، دختر جوانی درست مثل خودش به عنوان یک قهرمان انتخاب شده است.

دو وارث...

دو قدرت متفاوت...

و سرنوشتی که قرار بود آن‌ها را به یکدیگر برساند.