روزی روزگاری عشق
· · خواندن 3 دقیقه روزی روزگاری عشق
p2
تو آمدی و قلبم پر از بهار شد
با خندهات جهانم دوباره بیقرار شد
عشق تو قشنگترین اتفاق روزگار شد
از زبان ادرین
کلاس تازه شروع شده بود و من هنوز سعی میکردم با محیط جدید کنار بیایم.
معلم مشغول توضیح درس بود، اما هر چند دقیقه یکبار نگاهم ناخودآگاه بین نیمکتها میچرخید. بیشتر بچهها دو یا سهنفره نشسته بودند و آرام با هم صحبت میکردند.
دوباره چشمم به همان دختر کنار پنجره افتاد.
همان دختر با موهای سرمهای و چشمهای آبی.
مرینت.
اسمش را از حضور و غیاب فهمیده بودم.
تنها نشسته بود و تمام حواسش به دفترش بود. نه با کسی حرف میزد و نه حتی سعی میکرد وارد جمعهای دیگر شود.
معلم ناگهان گفت:
«ادرین، چون تازه اومدی، ممکنه بعضی از مطالب رو از دست داده باشی. دفترت رو با یکی از بچهها هماهنگ کن.»
سرم را بلند کردم.
«با کی؟»
معلم چند لحظه به کلاس نگاه کرد و بعد گفت:
«مرینت، دفترت رو میدی ادرین مطالب جلسه قبل رو ببینه؟»
مرینت سرش را بلند کرد.
برای چند ثانیه نگاهمان به هم افتاد.
بعد آرام گفت:
«آره.»
دفترش را برداشت و به سمت من گرفت.
«این قسمتها رو جلسه قبل گفتن.»
دفتر را گرفتم.
«ممنون.»
«خواهش میکنم.»
همین.
فقط دو جمله.
اما برای اولین بار صدایش را شنیده بودم.
دفترش را باز کردم. نوشتههایش مرتب و خوانا بود و کنار بعضی مطالب توضیحهای کوچکی نوشته بود.
آرام پرسیدم:
«همه اینا رو خودت نوشتی؟»
مرینت شانهای بالا انداخت.
«آره.»
«خیلی مرتبه.»
لبخند کوچکی زد.
«ممنون.»
بعد دوباره مشغول نوشتن شد.
من هم به دفترم برگشتم، ولی برخلاف چند دقیقه قبل، دیگر احساس نمیکردم کاملاً غریبهام.
زنگ که خورد، همه از جا بلند شدند.
چند نفر دور من جمع شدند و شروع کردند سؤال پرسیدن؛ اینکه مدرسه قبلیام کجا بوده، چرا منتقل شدم و از این جور چیزها.
به همه جواب کوتاه میدادم.
اما بین حرفهایشان، نگاهم دوباره سمت پنجره رفت.
مرینت کیفش را برداشت و آرام از کلاس بیرون رفت.
یکی از بچهها پرسید:
«ادرین، نمیای حیاط؟»
نگاهی به در انداختم.
«آره، میام.»
ولی قبل از اینکه از جا بلند شوم، برای لحظهای به این فکر کردم که مرینت همیشه همینطور تنهاست؟
و چرا این موضوع برای من مهم شده بود.
از زبان مرینت
زنگ تفریح که خورد، مثل همیشه کیفم را برداشتم و از کلاس بیرون آمدم. حیاط مدرسه شلوغ بود؛ بعضیها دور هم جمع شده بودند، بعضیها خوراکی میخوردند و چند نفر هم مشغول شوخی و خنده بودند.
من ترجیح میدادم کمی دورتر از جمعیت باشم.
به سمت نیمکت انتهای حیاط رفتم و نشستم. کیفم را کنارم گذاشتم و دفتر کوچکم را بیرون آوردم.
چند دقیقهای نگذشته بود که صدایی از کنارم شنیدم.
«اینجا کسی نشسته؟»
سرم را بلند کردم.
ادرین بود.
به نیمکت نگاه کردم و گفتم:
«نه.»
«پس میتونم بشینم؟»
«آره.»
کنارم نشست، اما فاصله مناسبی بینمان گذاشت.
چند ثانیه هر دو ساکت بودیم.
بعد ادرین گفت:
«هنوز مدرسهتون رو بلد نیستم. فکر کنم نصف راهروها رو اشتباه رفتم.»
لبخند کوچکی زدم.
«من سالهاست اینجام، هنوز بعضی وقتا راهروها رو اشتباه میرم.»
ادرین خندید.
«پس فقط من نیستم.»
«نه.»
برای اولین بار احساس کردم صحبت کردن با یک نفر آنقدرها هم سخت نیست.
ادرین به دفترم اشاره کرد.
«همیشه توی زنگ تفریح درس میخونی؟»
دفتر را بستم.
«نه. فقط وقتی حوصلهام سر میره.»
«تنهایی حوصلهات رو سر میبره؟»
چند لحظه به سؤالش فکر کردم.
«گاهی.»
سرش را تکان داد.
«منم امروز خیلی حس غریبی دارم. همه اینجا همدیگه رو میشناسن.»
«طبیعیه. تازه اومدی.»
«آره.»
دوباره سکوت بینمان افتاد، اما این بار سکوت ناراحتکنندهای نبود.
زنگ کلاس خورد.
هر دو بلند شدیم.
ادرین گفت:
«مرینت؟»
«هوم؟»
«اگه اشکالی نداره، میتونی مدرسه رو بعداً بهم نشون بدی؟ هنوز نمیدونم کتابخونه کجاست.»
لبخند زدم.
«باشه.»
«ممنون.»
با هم به سمت ساختمان رفتیم.
نمیدانستم این گفتوگوی کوتاه قرار است چه چیزی را شروع کند.
فقط میدانستم امروز، برای اولین بار بعد از مدتها، زنگ تفریح را کاملاً تنها نگذرانده بودم.